از خونه ی ما تا شهرک واوان ( از توابع اسلام شهر ) 3 ساعت و تا سمنان 4 ساعت!
نقش ترافیک رو بفهمید
1. اوایل مهر زمانی که نیاز شدید به مقدار کمی پول داشتم رفتم 4 تا عابر مختلف رو سر زدم که به علت نبود پول، کار نمی کرد
البته عابر بانک کشاورزی به علت این که تجارت کارت داشتم پول نمی داد. دو بار با منوی فارسی از دستگاه درخواست پول کردم
بعدش در حالی که کاملا نامید شده بودم فرکی به ذهنم رسید، حالا که تو این محدوده دیگه امیدی به پول گرفتن نداشتم با زبان انگلیسی وارد شدم و درخواست کردم که با کمال تعجب بعد از شمردن، پول رو تحویلم داد!
نتیجه: اگه عابر بانک ها با زبون خوش و فارسی پول ندان زبون فرنگی هم امتحان کنید شاید به مرادتون رسیدید
2. فارس سگ، وحشی، خلیج عرب!
این ها رو من نمی گم! یه جای عمومی با فونت درشت نوشته بودن ( نه بابا توالت نبود! )
اصالت و ریشه ی تاریخی مون داره از دست می ره
این دسته افراد که این کارها رو می کنن و اینها رو می نویسن از چند حالت بیشتر خارج نیستند
* یا این که کلا با نظام مشکل دارن و از این راه دوست دارن ایران و ایرانی رو خراب کنن که به نظر من نقشه و توطئه ی واقعا احمقانه و راه انتقام گیری بچگانه ای رو انتخاب کردن
* یا این که از قبائل و گویش های غیر فارس هستند! ( البته این به نظر خیلی فرضیه ی دور از انتظاری برای شماها باشه ولی عقیده ی من چیز دیگه ایی! )
* یا می تونه کار عرب ها، افغان ها و...
* خودتون حدس بزنید
3. از همون روزای اول که اومدم این دانشگاه هر کس هر اسمی که به نظرش به قیافم می خورد و فکر می کرد باشم صدام می کرد:
از همه شایع تر سینا بود که تقریبا فراگیر شده بود!
مهدی، مصطفی جعفر از جمله اسم هایی بود که یا همون اول به علت ندوستن اسمم بهم می گفتن یا به خاطر چیزی که ازم دیده بودن بهم می گفتن!
4. این جا تو این ترم خیلی خوش گذشت جایی که بعضی شبا دیگه چیزی برای فکر کردن بهش نمونده بود
این قدر خوب بود که آدم به پوچی می رسید
5. اتفاقات جالب و قشنگ و البته نادر! هم کما فسابق برام ادامه داشت
به پسری برخوردم که له بود
دانشجوی ترم اول تبلیغات و IT ( شاید هم کتابداری ) این جور چیزای دانشگاه آزاد شهرک غرب بود که آخرش هم درست نفهمیدم چی رشته ایی هست و چه ربطی به مهندسی داره
اولش که سر صحبت رو باهام باز کرد داخلش پر بود و چون به نظرش خیلی براش آشنا بودم شروع به درد و دل کردن باهام کرد
بنده خدا این قدر نیاز به توجه داشت بهم گفت از جات بلند شد!!! با هم صحبت کنیم
گناهش این بود که با دو تا پسر دیگه گیر 30 و خرده ای دختر هم رشته ایی افتاده بود
مسئله و شوخی که فک می کرده که دختر همکلاسیش جنبه ش رو داره باهام گفت ( بهش گفتم می دونم )
بر خلاف انتظارش زده بودن تو برجکش...
بیان این گفتگو حتما تایید عقاید و گفته های کسی نیست
6. تو کمیسیون موارد خاص ( وزارت علوم و تحقیقات شهرک غرب ) بودم و داشتم به سرنوشت خودم و دانشگاهم فکر می کردم و رفته بودم نتیجه تلاش و دوندگی هامو بگیرم
تو اتاق انتظار سرم تو لاک خودم بود
که یکی از دو تا دختر حاضر تو اون جا بهم گفت تو هم اومدی برا انتقالی
گفتش چی می خونی؟ چی کار کردی؟
...
بعد از این صحبت ها منم ازش پرسیدم شما چی؟
گفت از رشته ی تجربی وارد یه رشته ی مهندسی دانشگاه سراسری گیلان شدم ( بازم یادم نموند رشته اش چی هست و مربوط به چی هست! )
از حرف هایی که می زدیم متوجه شدم هم دردیم
از گرفتن فرم انتقالی دانشگاه تهران با دردسرهایی که بود برام گفت
از فرم انتقالی که برای به دست آوردنش اونو "کش" رفته بود
از زمانی که برای امضا گرفتن از مدیر گروهشون جلوی حراست گریه کرده بود
اون می دونست چی کار داره می کنه چون خودش اعتراف کرد دانشگاه تهران هیچی نیست و نداره و به نظرش حجم درسی کمتری هم نسبت به دانشگاه شون داره
ازش پرسیدم تو دیگه چرا می خوای بیای این جا
گفتش هیچ مشکلی برای درس خوندن و یاد گرفتن نیست دانشگاه گیلان خیلی خوفه و قشنگه ولی آدم هاش بی غیرت هستن ( عین جمله! )
این طور که می گفت اون روز از دنده ی چپ بلند شده از ظاهر و طرز صحبت کردنش هم معلوم بود خسته و عصبی است
خلاصه سرتون رو درد نیارم و گفتم منم این جام برای لجو و لج بازی با اینا
برای این که مجبور شدم یه ترم ( یا 4 ماه ) روز و شب به سختی طی کنم
حتی اگه انتقالی بگیرم یا نگیرم هم برام مهم نیست