۩ چند روز پیش برای گرفتن دارو رفته بودم داروخونه
دکتر داروخونه پیله کرد که برای گرفتن داروهات یه چیز دیگه میخواد
بهش گفتم: خب، حالا کارت شناسایی بهت نشون میدم. گفت: نه. (در صورتی که میتونست با همین مدرک داروهامو بهم بده)
برگشتم خونه، اونو همراه خودم آوردم
دوباره تنها دفترچه رو بهش دادم، گفت: اون چی شد؟
منم از عصبانیتم پرت کردم جلوش
این قدر عصبی بودم که میخواستم دفترچه و نسخه رو پاره کنم (آخه با این وضع کمرم، کلی پیاده برگشته بودم خونه)
اولش سرسختی میکرد که نمیخواد داروها رو بده
تهدیدش کردم که از خودشو داروخونهش به تامين اجتماعی شکایت میکنم
تو داروخونه که نشستم، کم کم شعله خشمم خوابید. از کرده خودم پشیمون شدم
تو راه بود که به خودم طعنه میزدم که نباید جواب بدی رو با بدی داد
ولی انگار تا عمرم دارم این نامردی و حقکشی مسئولین دانشگاه تهران رو نمیتونم فراموش کنم
ولی باز به خودم میگفتم حق ماها ایرانیها اینه که این طور باهامون برخورد بشه
از همه زده شدم حتی از خودم!
همون طور که نیاز متخصص روان و اعصاب تو خودم حس میکنم حتما باید پیش یه روانشناس هم برم
اما از وزارت خونه و مدیرکل امور دانشجویان داخل بگم که هفتهی گذشته مادرم از اوصاف و ماجراهای بر من گذشته در اواخر سال گذشته در دانشگاه تهران مطالبی رو به دکتر شرح داده و ایشون قول انجام اقدامات پیگیری لازم را داده است
به ایشون متذکر شدیم که مسئولین دانشگاه تهران چطور با ما برخورد کردند و معاون آموزش دانشکده فنی بهم گفته بود حتی اگه وزیر هم این جا بیاد بهت مهمانی بدون شهریه نمیدیم
دکتر هم به مادرم گفته که بعد از ثبت نام نکردن مسئولین و شنیدن این حرف، باید همون موقع به وزارت خونه میرفتم و سریع به سمنان برنمیگشتم
یعنی الان دانشجوی دانشگاه تهران بودم!!! به همین سادگی به همین خوشمزگی
تو این مملکت اگه بلد نباشی کجا و کی و چطور شلوغ کنی یا مثه آدم پیگیر کارت باشی نمی تونی به حق خودت برسی
۩ میخوام وبلاگم رو یه جا تموم کنم
شاید زندگیم با خاتمه دادن به این چیزا برگرده به سابق
برگرده به زمانی قبل از ورودم به دانشگاه لعنتی
از زمان ورودم شاید هزاران بار 180 درجه با دفعهی قبل متفاوت شدم! اما بهتر نشدم و روز به روز اخلاقم بدتر شده
این بار هم یکی بهم گفت وبلاگو ادامه بده
ولی باید بهش بگم دیگه نمیتونم
بیش از یه سالی هست که اراده خودمو از دست دادم
دیگه هیچ حرفو پندو اندرزی روم اثر نداره
راه علاجمو یا مرگ میدونم یا صحبت با یه نفر...
همه چی شده امیدهای واهی با آدمهای تکراری
از معنویت هم خیلی دورم
میخوام به خودم برسم، خودمو درمان کنم
میخوام وضعیت جسمانیمو که روز به روز پای نت، خوشیها و لذتهای الکی از دست میره را بهبود ببخشم
یه روز چکاپ کامل
یه روز روغن کرچک برای رادیولوژی
یه روز برق و فیزیوتراپی
قرصها و آمپولهای تقویتی
یه روز دندون
یه روز مو و پوست
یه روز تغذیه
و شاید هم روزی برای آب مرواید چشمهام به خاطر کامپیوتر
به پاش بیفته به خوردن کراتین و پروتین هم رو میآرم
...
اون طور که دکتر فیزیوتراپم میگفت، فرم بدنم از حالت آناتومی خارج شده و داره تبدیل به یه structure میشه
اما حالا که اینو مینویسم و 10 جلسه کامل، تحت درمان بودم دکتر بهم این امیدواری رو داده که با 10 جلسه دیگه و ادامه درمان فیزیوتراپیم بتونم انحراف ستون فقراتم رو کامل برطرف کنم
* یکی از دانشجویان علوم پزشکی هم بهم گفت: طبق آماری که تو خوابگاه دختران علوم پزشکی سمنان گرفتیم بیش از 80 درصد بچهها انحراف کمی در ستون فقرات دارن
۩ روی یکی از پارچهِ نوشتههای میدون انقلاب نوشته: اگه دانشگاه آزاد نبود، الان 3 میلیون و 400 هزار دانشجو و دانشآموخته چه میشدند؟ 31 اردیبهشت سالروز تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی
حالا که هست چه گلی به سر ملت زده؟ و الان چقدر فارغالتحصیل بی کار هست؟
۩ هفتهی پیش بود که متاسفانه سر یه سهلانگاری در کنترلپنل هاستِ وبسایت دانشجویان برق سمنان، بانک اطلاعاتیشون به کل از دست رفت! به همین سادگی به همین خوشمزگی
نه از دست من کاری ساخته بود و نه backup ی در کار بود!
اخیرا کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی به زبان فارسی رو از یه سایت فیلترشده گرفتم و در قسمت دریافت برنامه وبسایتم قرار دادم. با این که همچنان معتقد به ملحد بودن این شخص و باطل بودن نوشته های این کتاب دارم اینو فقط به جهت مطالعهی آزاد گذاشتم و بنده هرگونه تغییر در عقیده و تفکری در جهت خلاف اسلام را بر گردن نمیگیرم مطالعهی این کتاب جهت آشنایی با عقاید غلط کافران، تحقیق در دین و تحکیم ایمان اسلامی توصیه میشود.
یه سری آموزشهای ازدواج و زناشویی نیز در وبسایت قرار دارم که سعی در تکمیل این مقالات و آموزش سايت دارم
فقط امیدورام با این اوصاف وبسایتم از سانسور و فیلترینگ محفوظ بمونه
هدف من فقط آموزش و قرار دادن یه سری مطالب ناب است که شاید الان اون ها رو میشه تو سایتهای فیلترشده پیدا کرد
۩ این همه دانشجو که به خاطر یه مسئلهی اعتقادی یایه ایی که حل شدنی است با حرفهای تکراری (به خاطر همون اختلاف ریشهایی و سلیقهایی بین انجمن و مجمع) بقیه رو سرگرم کرده بودند،
آیا حاضرند به خاطر یک دانشجو که یک مسئول سایت این حقو به خودش داده که بهش بی احترامی کنه، اقدامی در جهت دفاع و آبروش کنند
یه مسئول سایت خودشو در چه مقامی میبینه که بخواد بی جهت و به خاطر تخلف نکردهی دانشجو، بهش توهین کنه؟
توهین به دانشجو! باز هم سکوت؟
گوشی نیست برای شنیدن و فریادی نیست برای دفاع از حرمت دانشجو. متاسفم
برای خودم که با اون فریادها که فریاد حق به جانبی بود، خواستم از حقوق و احترامی که شایسته هر دانشجویی در محیط دانشگاه است دفاع کنم
توی حریم دانشگاه مسئول سایت که حق هیچ گونه بی احترامی به کسی رو نداره، به خاطر چت کردن که هیچ مسئولی توی دانشگاه چت رو ممنوع نکرده برمی گرده بهم میگه با تیپا از سایت میندازمت بیرون
مسئول سایتی که باید خدمتگذار (گزار) دانشجو باشه با فحاشی با دانشجویان برخورد میکنه و آزادی را از دانشجو گرفته
این که پشت سر هر شخص نگاه به مانیتور میکنه ببینه داره کجا میره. این یعنی چوب پشت سر دانشجو گذاشتن و مراقبش بودن که دست از پا خطا نکنه
چه توهینی بالاتر از این؟؟؟
به گفتهی خودش قبل از من هم چند دانشجوی دیگر رو مورد ضرب و شتم قرار داده
و حالا می خواد با پرونده سازی و درست کردن موارد غیراخلاقی برای من از جمله دانلود فیلمهای مستهجن و سکسی در اون لحظه، سر یه دانشجوی دیگر رو هم ببُره!
من اگه کار غیرقانونی کرده بودم هیچ وقت هیچ ادعایی نداشتم
این آقا به قدری در کار دانشجوها دخالت داره که معتقده قرار گرفتن یک دانشجوی دختر و یک دانشجوی پسر پشت یک دستگاه اشکال داره!
وقتی این آقا جلوی سایت دستشو به نشانه زدن بالا میاره، دیگه دانشجو در سایت دانشگاه احساس امنیت جانی نمیکنه
تنها راه فروکش خشم خودم در قبال این توهین به یک دانشجو که ممکنه برای هر دانشجوی دیگه ایی تکرار بشه عذر خواهی این آقا و برکناریش از این سِمت میباشه
به خودش هم گفتم من ازش شکایت دارم و خواستار برکناریش هستم (نه تنها من بلکه خیلی از دانشجویان چنین نظری دارن)
۩ یه نگاه به اصل 44 قانون بکنید و لااقل اول بدونید که چی هست و بعد شروع به تعصبگرایی کنید!
چرا بیشتر مخالفان اصل 44 سرمایهداران هستند؟
چندتا سوال این جا مطرحه:
1. طرح برخورد با بدحجابی در سطح تهران از طرحها و تصمیمات دولت و شخص احمدی نژاده یا نیروی انتظامی؟
(یه نکته: اگه یادتون باشه دکتر در مصاحبه تلوزیونی تبلیغاتی خودش به صراحت اعلام کرد که این جور اقدامات و اعمال در شأن دولت آینده نخواهد بود. هدف دولت ما رشد و غنای اقتصادی کشور است)
2. توی فروردین ماه اعلام شد با اقدمات دولت ارزش دلار در معاملات داره کمتر میشه. ولی هیچ کس هیچ نگفت...
3. طرح ساخت سد سیوند از سال 73 شروع و تا زمان روی کار آمدن دولت احمدی نژاد به پایان رسید
چرا در زمان هشت سال دولت خاتمی، اقدامی در جهت جلوگیری از ساخت سد نشد؟؟؟
چرا هر حرفی بدون سنجش عقلی بر سر زبانها باید وسیله ایی در جهت تخریب شخصیتها باشه؟
و چرا جای دعواهای زرگری در دانشگاهها نباید به بحث در مورد عملکرد دولت و شفاف سازی وظایف پرداخته بشه؟
دکتر نه شکم منو پر کرده و نه امثال منو، دکتر یه مرد است کسی که به عنوان الگو و پدرم دوسش دارم (چون حَرفش حَرفه)
هزینه کلانی صرف تعمیر و نوسازی معابر خیابان ولیعصر شد، اما بی فایده!
هر کسی که قبلا معابر اون جا رو دیده باشه متوجه میشه وضع بهتر که نشده هیچ، بدترش هم کردند در صورتی که می تونست این هزینه میلیاردی صرف شهرستانهای محروم استان تهران شود.
حالا سوال این جاست: آیا ابقای قالیباف با توجه به فعالیت شهرداری در طول مدت 2 سال گذشته امری درست است؟
یه حرف قشنگ از استاد مبشری که گفت: هستند کسانی که واقعیت و صراط مستقیمو با عقل پذیرفتهاند ولی به خاطر منافعشون با اون دشمنی و عناد میورزند...
۩ یه چیزی پشت شیشهی عقب یه ماشین دیدم: انا کلب الزینب
یعنی چی؟!
امام حسین و حضرت زینب سلام الله علیه از اهل بیت هستند و لذا مقام معنوی بالایی در دین اسلام دارند
ولی آیا درست است این طور بیان از عشق؟
من واسه دل خودم كار مي كردم، يعني كارهايي كه براي بقيه انجام مي دادم را براي ارضاي قلبي مي كردم
آقازاده بعد از بالا اومدن سايت گروه شون خيلي راحت برمي گرده بهم مي گه: آخه كسي تو رو تو دانشگاه قبول نداره! و با لحنش بهم مي فهمونه كه بايد اين سايت آخرش به اسم خودش تموم بشه...
من اشتباه مي كردم تا الان هر چي معلومات و تخصصي را كه داشتم، مفت در اختيار ديگران قرار دادم يعني يه چي مثه Open Source
متاسفم هيچ جا نبايد كار را براي دل انجام داد فقط مي شه اونها را با پول ارزشمند كرد
يادم نمي ره برخورد اون روز يكي از همين بچه ها خارج از جلسه ي مجمع ...
و يادم نمي ره اون برخورد و حرف آقاي جان نامي كه خودشو مسئول و مالك سايت دانشگاه سمنان مي دونه!!! و هر بار كه منو با دوستام مي بينه، بهشون يه چرت و پرتي در مورد من مي گه
اگه براي كارهايي كه انجام مي ديم پول بگيرم اونوقته كه ميگن طرف كارش درسته...
با اين كاري كه كردم وبمستر بودن از انحصارم خارج شد
غير از سايت خودم كه اول از همه تو اين دانشگاه بالا آوردمش سه نمونه سايت ديگه براي بچه ها و گروه هاي دانشگاهي راه اندازي كردم كه 2تاش فعاليت مي كنه و براي يكيش هم دامين دات كام خريديم
فعلا هم چند نفر ديگه (منجمله بچه هاي عمران) رو دارم مي پيچونم، چون ديگه نمي خوام ابرازي براي به قدرت رسيدن و سايت دار شدن مفت و مجاني باشم!
فقط يه جمله بگم: همه كس لايق همه چيز نيستند يعني جنبشو ندارن!
الان هم دلم راضي نمي شه تا تو زمينه برنامه نويسي C و PHP متخصص كامل نشدم از اين راه پول در بيارم
از سايت خودم بگم كه دنبال چند تا اسپانسر نون و آب دار هستم كه در اولين فرصت يه دامين دات كام برا سايتم بگيرم
چند وقتي هست كه وبلاگ ياهو دات بلاگفا را به صورت مزايد براي فروش گذاشتم، ولي فكرشو كه مي كنم دلم نمياد از دست بدمش![]()
اومدم كار خيري بكنم ولي شد ريا. به خاطر ذكر علت فروش وبلاگ ارزش معنويش از دست رفت
ولي خب اگه دليل فروش وبلاگ را نمي گفتم هيچ وقت ارزش و قيمت واقعيشو پيدا نمي كرد
مشكل ما تو اين مملكت اينه كه يه سري آدم كه تخصص يا لياقت كارهاي بزرگ و اداري را ندارن سركار هستند و خيلي از كاربلدها و متخصصين كه خودم چند تاشون رو مي شناسم خونه نشين شدن
تو همين دانشگاه سمنان هستند كساني كه با زير ديپلم كار ادراي دارن! يا از مسئولين آموزش كه خوش بختانه با آمدن مدير آموزشي جديد عوض شد معتاد بود ...
من خودم با اين كه خيلي كم از C، Delphi، PHP، ASP، CGI، HTML، SQL و... مي دونم ولي به عنوان يه اپراتور كامپيوتر ادعا مي كنم كه از خيلي از مهندسين كامپيوتر بارمه
و حاضر شدم كه هفته آينده با مهندس و همه كاره كامپويترهاي بيمارستان دوئل بذارم و رو در رو بشم تا مادرم با اين همه سن و تجربه قبول كنه كه همه كس، همه چيز را نمي داند
اين پست مطلب هم به خاطر كلمات كليدي و پركاربرد درموتورهاي جستجو باعث بالا بردن وبلاگ ميشه
نمي دونم چي شده بود كه هفته ي اول بعد از عيد هر كي فيلم اخراجي ها يا 300 رو مي خواست مي اومد دنبال من
البته چند روز قبل از عيد زحمت دانلود فيلم 300 رو ممد سايتي در دانشگاه تهران كشيده بود ولي متاسفانه هنوز خودم نديده بودمش
حالا اين بار براتون اخراجي ها ورژن 2 رو در هاستم آپلود كردم و لينكشو داخل سايتم قرار دادم! ( اين فيلم اولين باره كه رو اينترنت قرار مي گيره
) www.leo.isgreat.org
سال نوی همتون مبارک، خدا کنه در سال جدید هر طالبی به مطلوبش برسه
۩ تو این مدت که سرویس های ایرانشل رایگان بود حسابی ازش سو استفاده کردم با اینکه به خاطر یه مشکل کوچیک تونستم فقط 3 روز از 5 روز SMS را استفاده کنم ولی چیزی در حدود 600 تا 700 سند و کلی هم دریافتی داشتم
از طریق MMS که بر پایه GPRS کار می کنه کلی ایمیل زدم و کلی فایل و عکس با بچه های ایرانشل رد و بدل کردم ( دیگه با ایرانشل تنها نمی مونم، همیشه همه جا در دسترسم )
به علت تازه بودن تکنولوژی GPRS تو ایران خیلی راحت و بدون دردسر فایل ها رو سند می کردم ( تا 15 فروردین MMS و اینترنت مجانی ادامه داره )
( دیگه از این به بعد باید بیشتر مراقب گوشی ها و فایل های ویروسی که از این راه منتشر می شن بود )
بچه های دولتی 912 هم نه می تونستن MMS سند کنند و نه دریافت ( آخی، بمیرم براشون ) ولی حیف شد 912ها تو بازی نبودن
یه بار قبل از 29 اسفند که SMS حاوی تنظیمات و نصب GPRS به سیم کارتم سند بشه گوشیمو برده بودم یه موبایل فروشی که نمایندگی ایرانشل بود که ببینم می تونه کاری بکنه که بتونم زودتر GPRS را فعال کنم
بهم گفت برو هر وقت SMS ها اومد بیار 3000 تومن می گیرم درستش می کنم چون یه خرده کار داره
مرتیکه بی شرف انگار می خواد سر یه تازه به دوران رسیده رو کلاه بذاره
حالا بر فرض من ناوارد؛ باید این طور پول حرومو مفتو الکی از مردم بگیره
میخواستم برگردم چند تا فحش کش دار و آبدار بهش بگم
حرمت سی و چند سال سنش رو نگه داشتم
یکی نیست ازش بپرسه اینترنتو اصلا چطور می نویسن
من ویندوز با برنامه هاش را فول نصب کنم یا یه گوشی رو کامل زیرو کنم به قول بچه ها با یه خانم همراهش، 3000 تومن نمی گیرم ( ببخشید دیگه، خودم هم خنده م گرفته )
غرض از گفتن این همه اراجیف، بالا بردن رتبه ی وبلاگ تو موتورهای جستجو مثل گوگل بود
آخه خیلی ها این چیزا رو سرچ می کنن
: ایرانسل، MTN ، MMS ، GPRS ، irancell ، SMS
۩ یه سری مطلب از سال 85 مونده بود که این پایین ولشون کردم:
1. دانشگاه تهران که بودم یه بار رفتم اتاق استاد خواص فیزیکیمون
استاد واقعا تک و ماهی هستش؛ خداییش همین جوریش همیشه خنده رو و با حاله تا عمر دارم همچین استاد توپی را تجربه نخواهم کرد ( کلی هم با پسرش رفیق شده بودم )
برگشت بهم گفت آقای مهمان ( اسم و فامیلم رو هم می دونست ) برام باعث تعجب بود یعنی یه جورایی جالب بود که اون آخر کلاس می نشسی و همش می خندیدی و حالا میان ترم از 5، نصف نمره رو گرفتی ( یعنی نمره ام خوب بود )
با همون تریپ دوستانه و خنده روش ازم پرسید: چی کار می کردی؟ همش اون ته کلاس می خندیدی
منم گفتم استاد مگه اشکال داره آدم همش خنده رو باشه؟ گفت نه، ولی نه تا این حد ( خودش هم یه جورایی مثه منه!!! ) گفتم استاد می گن بخند تا دنیا بهت بخنده ( با شاگردا همیشه دوستانه برخورد می کنه، خدا کنه همیشه شاد باشه )
بهش گفتم اصلا چیزی در مورد تحقیق و 2 نمره نمی دونستم ( تا امتحان فقط 5 روز مونده بود ) گفتم می شه تحقیق تحویل بدم؟ گفت الان دیگه خیلی دیره برو حسابی بخون تا پایانی خوب بشی...
> آخر امتحان پایانی ضمن صحبت هایی که با هم داشتیم متوجه شدم باورشون نمی شه امتحانای دانشجویان سمنان هم سخت برگزار می کنن با این حال و با توجه به تجربه ایی که از دانشگاه تهران کسب کردم باید اعترف کنم امتحاناتشون از دانشگاه سمنان واقعا گلابی تر بود البته باید امکانات و جو دانشگاهی هم در نظر گرفت
در آخر استاد مایل بود بدونه تکلیف ترم بعدم چیه
2. دانشگاه تهران که بودم سعی کردم از پهنای باند دانشگاه حداکثر استفاده رو کنم
اگه بگم فقط بچه های پایه سایت که چند تا بیشتر نبودن بیش از یه ترابایت در طول ترم دانلود داشتن دروغ نگفتم
شده بودم پایه ثابت سایت
کسی هست که روزانه در عرض 4 یا 5 ساعت 16 گیگ دانلود می کرد ( ای بترکی ) بعد هم علاوه بر این که یه سری از اون ها رو برای بچه ها share می کرد، تمامش رو با خودش خونه می برد
یه هارد اکسترنال 350 گیگی هم داره که همیشه همراه خودش می بره دانشگاه
اونوقت به من می گفتن خوره سایت
اصلا تصمیم دارم تا دانشجو هستم کل اینترنت رو دانلود کنم
ما از همون روزای اول بازی کربن، آفیس 2007، ویدیو استودیو و ... رو دانلود کرده، داشتیم و برای همه بچه ها share بود ( البته من اینا رو دانلود نکرده بودم )
تازه من خودم رو یکی از کامپیوترا نید فور اسپید نصب دارم که وقتی مسئول سایت نیست بازی می کردم ( کانتر و وارکرافت هم بود
)
دیگه از 8 صبح تا 9 شب هر غلطی می خواستم می کردم!
*** یه توضیحاتی در مورد سایتم که احتمالا در آینده نزدیک جای وبلاگ هایم را خواهد گرفت بدم:
از یه هاست 200 مگابایتی به صورت Unlimited Data Transfer با قابلیت پشتیبانی از زبان قدرتمند و دینامیک و البته تحت وب PHP و بانک های اطلاعاتی ( MySQL ) و با بهره گیری از نیوک 8 فارسی شده و قدرتمند مشهدتیم ( به آدرس مشهدتیم ) راه اندازی شده است که تمام مراحل نصب و بارگذاری نیوک روی سایت رو خودم شخصا انجام دادم و کاملا مستقل از هر سایت دیگه ایی فعالیت خواهد نمود و در N تا موتور جستجو هم ثبتش کردم
( البته یه هاست معمولی 6 گیگابایتی با حجم 50 گیگ Transfer ماهیانه محل قرار گیری فایل هام به عنوان فضای پشتیبان خواهد بود )
بازم می گم غیر از خودم که مدیر هستم به چند تا مدیر دیگه هم احتیاج دارم![]()
۩ چون سومیش زیاد بود، بقیه شو تو ادامه مطلب گذاشتم

۱. منظور از "بابایی" تو این لیست منم![]()
۲. امیر جان متاسفانه تو این قسمت من، تو جا موندی ( هم این که یادشون رفت و هم این که جا نشد )
۳. این پول شش قسمت شد، به هرکی یه قسمت رسید ( غیر از امیر )![]()
۴. سایتم به آدرس : www.leo.isgreat.org نیاز به چند تا آدم خبره و خوره اینترنت برای مدیریت کامل پنل هاش داره ( سفارش نکنم ثبت نام کنید ها )
*آدرس های tehran.isgreat.org و ir.isgreat.org هم در دست بررسی هست ( مالکیت این آدرس ها همگی متعلق به منه
)
شنبه 28 بهمن 85 خورشیدی:
امروز حق کشی و بی عدالتی رو تو این نظام لعنتی و به اصطلاح جمهوری اسلامی حس کردم
امروز در ساختمان جدید معاونت کل آموزشی دانشگاه تهران واقع در خیابان 16 آذر طبقه ی ششم دفتر دکتر کمره ای معاون دانشگاه، زور رو علنا به آدم تحمیل کردن
این جا و آموزش فنی و دیگر قسمت هاست که کمتر کسی بویی از انسانیت برده
من ابوالفضل اکبری دانشجوی ورودی 84 دانشگاه سمنان آماده ی هرگونه محرومیت از تحصیل می باشم در صورتی که حقم رو تمام مطالبه کنم
در صورتی احقاق حق و اعاده حیثیت بشه
هوای بعد از ظهر و ابری و گرفته ی تهران هم نتونست تسکینی بر دردم باشه
خیلی خنده دار نه؟
وقتی بغضی تو گلو داشته باشی و نتونی فریاد بزنی
وقتی بهت خیلی راحت بگن نامه تو گم کردن و روش کار نمی کنن
وقتی نامه تو برای این که صدای حق طلبی رو تو نطفه خفه کنن سر به نیست کنن
این قدر مرد نیستن و نبودن که رو حرف خودشون وایسن
وقتی حتی در برابر طلب جواب نامه وزارت خونه چیزی ندارن بگن و حتی نامه تو بهت تحویل نمیدن ( نامه ایی که خودم مستقیما به خود دکتر دادم و با چشامم دیدم که تو کیفش قرار داد! )
این بار بی خیال نمی شم
یعنی در برابر ظلمی که بهم شده ساکت نمی مونم
حقم رو می گیرم حتی در برابر دادن بهترین چیزها حتی در قبال اخراج و محرومیت
این قدر شکم هایشان را پر می کنن که خدا رو بنده نیستن
اگه دانشجو نبود شما از کجا نون می خوردید؟
( این ها زمانی اتفاق افتاد که حاضر نشدن منو طبق قانون و با دستور وزارت خونه بدون شهریه به عنوان مهمان قبول کنن! همه ی ماجرا تعریف کردنیه منتظر باشید )
نمی تونم در برابر ظلم ساکت باشم
یعنی از همون اول هم که نامه ام رو تو آموزش دانشکده فنی به حالت تعلیق و تقریبا بایگانی در می آوردن معلوم بود که کار شدنی نیست
لعنت به این تشکیلات و نظام به اصلاح جمهوری اسلامی لعنت به خودم که به خاطر این آدمای پست خونمو کثیف می کنم
آیا این ها، همون هدف از تشکیل نظام مردمی و اسلامی خمینی بزرگه؟
ارزش های انقلاب یعنی خرج هزینه های گزاف و بی خود تبلیغات از ده روز قبل از دهه فجر تا ده روز بعد از دهه فجر برای نشون دادن رشادت ها و فریادهایی که برای حق طلبی و آزادی بلند شدن و در اصل پوشاندن واقعیتی که بر سر مردم میارن؟
بی عدالتی ها و ظلم هایی که می شه و کسی نمی تونه صداشو در برابرش بلند کنه و اگر هم بلند کنه کسی جرات همراهی و هم صدایی باهاشو نداره ( خیلی وقته نشون مردونگی رو ازمون گرفتن و جاش چیزای دیگه پر کردن )
چرا می خوایم با حمایت از لبنان و فلسطین و محکوم کردن اسرائیل دوستی و عدالت طلبی رو در جهان سر دهیم و این جا بر مردم خودمون ظلم کنیم
کجان آدمای آزاده ایی که این حرفا رو می زنن و مدعای آزادی و عدالت هستند
منم مظلوم، آیا کسی از این ها حاضره از من حمایت کنه؟
دلم به حال خودم می سوزه
خیلی وقته از هدف هام دور شدم
حالیمه دارم چی می گم و چه بر سر خودم می آرم
روانی شدم، ذهنم خرابه، نتونستم یه شکست رو تحمل کنمو بیشتر به خودم ضربه زدم
تا جایی پیش رفتم که حالا هیچی ندارم ...
بی خیال، مثه خیلی چیزای با ارزشی که روزی آرزوم بود و حالا باید به خودم بقبولونم بی خیال!
الان احساس ترحم نسبت به خودم می کنم
می خوام مثه مرغای آسمون برای خودم زار بزنم ...
این پایان ماجرای کسیه که سرکشی کرد و به حق خودش قانع نبود. خواست با سرنوشت خودش مقابله کنه و اون چیزی که خدا براش مقرر کرده بود رو قبول نکرد
نصحیت برادرانه یه شخص آب دیده: دوستان تو رو خدا، جون مادرتون جون خودتون جون هر کی دوست دارین به خاطر چیزای الکی به خاطر عشقی که فک می کنید روزی به دست خواهید آورد به آبو آتیش نزنید، به خدا آواره می شید در به در و بی خانمان، همه چیتون رو یه جا از دست میدید
* ویرایش در روز سه شنبه: با این که همین امروز با فشار بیشتر و زورگویی و شلوغ کاری و سر و صدا تونستم تا مرز ثبت نام پیش برم ولی باعث نشد گفته و احساس اون روزم رو منتشر نکنم و حالا امروز به جای ثبت نام در برابر امضا و موافقت دو نفر از مقامات بلند آموزشی ( معاون کل آموزشی و معاون آموزش دانشکده فنی ) می گن برو سر کلاس بعدا تصمیم می گیریم بیای ثبت نام و انتخاب واحد
تا این جا هم که پیش رفتم خواستم بهشون ثابت کنم هیچ کس نمی تونه در برابر خواسته ی من مخالفت کنه ( خیلی وقت، هزینه و انرژی پاش گذاشتم ) ولی الان نتیجه اش برام مهم نیست دانشگاه تهران و مهمانی و انتقال به درک!
1. انقلاب بودم می خواستم سوار ماشین بشم دیدم یه تاکسی پیکان هی جلو و عقب می کنه ( از جلو و پشت من )
آخر سر، پیش خودم گفتم چی کار می کنی، هی عقب و جلو
همون موقع بود که بالاخره یه جا ایستاد و داشت ماشینو خاموش می کرد
پیاده شد و از کنارم رد شد و خیلی عادی بهم گفت : همون کاری که شما می کنی!!!
موهایم تنم سیخ شد!
فکر این که چطور حرفی که با خودم زدم رو متوجه شده مشغولم کرده بود که یادم رفت وایسم ببینم از این ها هست که غیب می شه یا نه یا این که ازش بپرسم چطور حرفی رو که با خودم زدمو متوجه شده
2. شب قبلِ دو تا از آخرین امتحانام ( شیمی فیزیک و فیزیک 2 ) که تو یه روز بود مجبور شدم که قید خواب رو بزنم ( البته سر خواص فیزیکی 1 هم مجبور به همین کار شده بودم! چقدر امتحانات فیزیکی داشتم!!! )
روابط ماکسول تو شیمی فیزیک رو نمی فهمیدم داشت اشکم در می اومد یعنی حوصله حفظ کردن روابطشو نداشتم می خواستم خودم به دست بیارمشون ( مثه خیلی از روابط دیفراسیلی دیگه تو شیمی فیزیک )
دیگه دست به دعا برداشتم اول از خدا
بعد هم از خود آقا ماکسول کمک خواستم![]()
![]()
در ابهت و کار بزرگ ماکسول تو علوم پایه ( فیزیک و ترمودینامیک و ریاضی و ... ) نباید شک کرد
هنوز هم درست نمی دونم ماکسول چی کار بوده و تو کدوم رشته تحصیلات داشته
( انگار تو هر علمی پا بذاریم ماکسول هم حضور داره )
پیشرفت شگرف علومی مثه مغناطیس و فیزیک مدیون ماکسول هستش ( یه نگاه به موبایل و تیلویزیون و کامپیوتر و ... بنداز بعد برای ماکسول یه فاتحه بخون )
ولی خب اون شب موفق به برقراری رابطه بین روابط دیفرانسیل ماکسول شدم و طریق به دست آوردنش بدون حفظ کردنشو پیدا کردم ( البته نه به طریق مشروحه داخل کتاب- خیلی ساده تر از اون )
3. راستی هیچ مدیر گروهی به خوبی و منظمی مدیر گروه متال سمنان تو هیچ دانشگاهی ندیدم
مدیر گروه مواد سمنان خیلی لاوتر از این حرف هاست![]()
![]()
هر وقت بخوای تو گروه می تونی پیداش کنی
هر امضایی باشه برات می کنه ( مهمان، انتقالی و ... )
4. یه موضوع خیلی جالب بین بچه های متال 84 تهران هست : "منکرات متال 84"
کسی که بعد از دو ترم اول، همه ی بچه ها رو به جون هم انداخت و مشخص نشده کی هست ( چون کاری که کرده بود از طریق میل بوده )
از همون روزای اول، گروهی تو یاهو ساخته بودن که همه ی بچه متال های 84 با میلشون توش عضو بودن
خلاصه این شخص نامعلوم از همین کانال و داشتن کل میل بچه ها و با آدرس منکرات متال، میلی انتقاد آمیز در مورد روابط برای همه می فرسته و ... اول قضیه و متلاشی شدن دوستی و روابط عادی اشخاص و دختر و پسر کوچیک و بزرگ و خرده و کلان می شه ( خب هر چی باشه منم کل میل رو خوندم و تو همه ماجرا از سیر تا پیاز هستم )
منم خیلی مایل بودم اون شخص رو لااقل بتونم شناسایی کنم اگه بودم و نرفتنی شدم پیگیر می شم
5. برای 2 نمره ی تحقیق فیزیک 2 به اندازه 6 نمره به استاد کار دادم حالا خدا می دونه کرمش چقده
دو تا سوال امتیازی ( هر کدوم نیم نمره ) و دو تا فلش که یکیش رو از اینترنت جستجو کرده بودم و شانس من حق کپی رایت و این چیزا نداشت و با دست کاریش و کمی تغییر و قرار دادن ترجمه متون انگلیسی داخل فلش به استاد دادم و یکی دیگه ش رو با ایده و تنظیم خودم درست کردم ( هر فلش دو نمره ) و یه متن ترجمه شده که بازم زحمتش رو خودم نکشیدم تحقیق فیزیک 2 ترم پیش یکی از بچه ها برای یه استاد دیگه بوده! ( تحقیق دادن واقعا چقدر راحته
)
استاد کلی از فلشی که ایده اش از خودم بود کلی خوشش اومده بود ( یعنی اصلا با اون یکی اصلا حال نکرد )
6. به اندازه 7 ماه موهایم همراه ریشم کوتاه نشده بودن!!! دیگه این قدر موهام بد حالت می گرفت مجبور به انداختن تل! شدم![]()
همون اوایل مهرماه کارمند خانم آموزش تحصیلات تکمیلی دانشکده مون اومده بود کنارم به موهام زل زده بود
برگشتم نگاهش کردم
با شک و تردید و تعجب گفت: تل انداختی. گفتم:نه، کش بستم
قبل از این که من چیزی بگم، خودش گفت: هیچی همین طوری پرسیدم ( البته خیلی آروم و به نظر کمی ترس اینو گفت ) و همین طور عقبی رفت و یهو خورد به کارگر خدمات نظافتی دانشکده![]()
![]()
از خونه ی ما تا شهرک واوان ( از توابع اسلام شهر ) 3 ساعت و تا سمنان 4 ساعت!
نقش ترافیک رو بفهمید
1. اوایل مهر زمانی که نیاز شدید به مقدار کمی پول داشتم رفتم 4 تا عابر مختلف رو سر زدم که به علت نبود پول، کار نمی کرد
البته عابر بانک کشاورزی به علت این که تجارت کارت داشتم پول نمی داد. دو بار با منوی فارسی از دستگاه درخواست پول کردم
بعدش در حالی که کاملا نامید شده بودم فرکی به ذهنم رسید، حالا که تو این محدوده دیگه امیدی به پول گرفتن نداشتم با زبان انگلیسی وارد شدم و درخواست کردم که با کمال تعجب بعد از شمردن، پول رو تحویلم داد!
نتیجه: اگه عابر بانک ها با زبون خوش و فارسی پول ندان زبون فرنگی هم امتحان کنید شاید به مرادتون رسیدید
2. فارس سگ، وحشی، خلیج عرب!
این ها رو من نمی گم! یه جای عمومی با فونت درشت نوشته بودن ( نه بابا توالت نبود! )
اصالت و ریشه ی تاریخی مون داره از دست می ره
این دسته افراد که این کارها رو می کنن و اینها رو می نویسن از چند حالت بیشتر خارج نیستند
* یا این که کلا با نظام مشکل دارن و از این راه دوست دارن ایران و ایرانی رو خراب کنن که به نظر من نقشه و توطئه ی واقعا احمقانه و راه انتقام گیری بچگانه ای رو انتخاب کردن
* یا این که از قبائل و گویش های غیر فارس هستند! ( البته این به نظر خیلی فرضیه ی دور از انتظاری برای شماها باشه ولی عقیده ی من چیز دیگه ایی! )
* یا می تونه کار عرب ها، افغان ها و...
* خودتون حدس بزنید
3. از همون روزای اول که اومدم این دانشگاه هر کس هر اسمی که به نظرش به قیافم می خورد و فکر می کرد باشم صدام می کرد:
از همه شایع تر سینا بود که تقریبا فراگیر شده بود!
مهدی، مصطفی جعفر از جمله اسم هایی بود که یا همون اول به علت ندوستن اسمم بهم می گفتن یا به خاطر چیزی که ازم دیده بودن بهم می گفتن!
4. این جا تو این ترم خیلی خوش گذشت جایی که بعضی شبا دیگه چیزی برای فکر کردن بهش نمونده بود
این قدر خوب بود که آدم به پوچی می رسید
5. اتفاقات جالب و قشنگ و البته نادر! هم کما فسابق برام ادامه داشت
به پسری برخوردم که له بود
دانشجوی ترم اول تبلیغات و IT ( شاید هم کتابداری ) این جور چیزای دانشگاه آزاد شهرک غرب بود که آخرش هم درست نفهمیدم چی رشته ایی هست و چه ربطی به مهندسی داره
اولش که سر صحبت رو باهام باز کرد داخلش پر بود و چون به نظرش خیلی براش آشنا بودم شروع به درد و دل کردن باهام کرد
بنده خدا این قدر نیاز به توجه داشت بهم گفت از جات بلند شد!!! با هم صحبت کنیم
گناهش این بود که با دو تا پسر دیگه گیر 30 و خرده ای دختر هم رشته ایی افتاده بود
مسئله و شوخی که فک می کرده که دختر همکلاسیش جنبه ش رو داره باهام گفت ( بهش گفتم می دونم )
بر خلاف انتظارش زده بودن تو برجکش...
بیان این گفتگو حتما تایید عقاید و گفته های کسی نیست
6. تو کمیسیون موارد خاص ( وزارت علوم و تحقیقات شهرک غرب ) بودم و داشتم به سرنوشت خودم و دانشگاهم فکر می کردم و رفته بودم نتیجه تلاش و دوندگی هامو بگیرم
تو اتاق انتظار سرم تو لاک خودم بود
که یکی از دو تا دختر حاضر تو اون جا بهم گفت تو هم اومدی برا انتقالی
گفتش چی می خونی؟ چی کار کردی؟
...
بعد از این صحبت ها منم ازش پرسیدم شما چی؟
گفت از رشته ی تجربی وارد یه رشته ی مهندسی دانشگاه سراسری گیلان شدم ( بازم یادم نموند رشته اش چی هست و مربوط به چی هست! )
از حرف هایی که می زدیم متوجه شدم هم دردیم
از گرفتن فرم انتقالی دانشگاه تهران با دردسرهایی که بود برام گفت
از فرم انتقالی که برای به دست آوردنش اونو "کش" رفته بود
از زمانی که برای امضا گرفتن از مدیر گروهشون جلوی حراست گریه کرده بود
اون می دونست چی کار داره می کنه چون خودش اعتراف کرد دانشگاه تهران هیچی نیست و نداره و به نظرش حجم درسی کمتری هم نسبت به دانشگاه شون داره
ازش پرسیدم تو دیگه چرا می خوای بیای این جا
گفتش هیچ مشکلی برای درس خوندن و یاد گرفتن نیست دانشگاه گیلان خیلی خوفه و قشنگه ولی آدم هاش بی غیرت هستن ( عین جمله! )
این طور که می گفت اون روز از دنده ی چپ بلند شده از ظاهر و طرز صحبت کردنش هم معلوم بود خسته و عصبی است
خلاصه سرتون رو درد نیارم و گفتم منم این جام برای لجو و لج بازی با اینا
برای این که مجبور شدم یه ترم ( یا 4 ماه ) روز و شب به سختی طی کنم
حتی اگه انتقالی بگیرم یا نگیرم هم برام مهم نیست
15 آذر ( به مناسبت 16 آذر روز دانشجو ) Tehran University
محوطه ی جلوی دانشکده فنی ( پردیس 1 )
مارکسیست ها، کردها، یه سری آدم جدید ... با پلاکاردهای یزید رنگ
دانشگاه پادگان نیست، زندانی سیاسی آزاد باید گردد، وزیر بی لیاقت، تحریم انتخابات...
محمود احمدی نژاد
.
.
.
عامل تبعیض و فساد
.
یه لحظه خشم و نفرت در وجودم
اما سکوت بهترین کار
در حاشیه
1. این اجتماع کله شون بو قورمه سبزی می داد
اتفاقا نیاز به نیروهای امنیتی بود
این هم از الطاف دولت دکتره که کاری بهشون نداشتن
2. تا 6 سال دیگه هم دولت از آن ماست >>> حالا هر چقدر دوست دارید انتخاباتو تحریم کنید و بد و بیراه بگید![]()
3. شکسته شدن و آشوب جلوی درب فنی 16 آذر و پراکنده شده دانشجویان پلی تکتیک و خواجه
4. تدابیر شدید امنیتی به حدی بود که می خواستن منم راه ندن
۩ هر چقدر آلبوم های چاوشی رو گوش می دم سیراب نمی شم
به جرات می تونم بگم محبوب ترین خواننده بعد از شادمهر برام چاوشیه
صدای چاوشی با آهنگ هاش واقعا محشره
تا الان که فوق العاده بوده
آلبوم آخرش به اسم "متاسفم" که فک کنم دو هفته ای می شه اومده بیرون سبک جالبی داری
ولی در کل روی بعضی از ترانه های این آلبوم زیاد کار نشده و چاوشی در حد و اندازه های خودش نیست
( البته بنیامین هم با دو ترانه گرگ و میشش یه تکونی به این بازار راکد موسیقی داد )
برای یافتن سی دی آلبوم چاوشی کلی سرگردون بودم ( آخه چند وقتیه دسترسی آسون به نت ندارم )
هر جا می رفتم، می خواستن آلبوم های قبلی چاوشی رو بهم قالب کنن
اونم به کی؟
به رسوبات و کف طرافداران دو آتیشه چاوشی!
به چاوشی باز روزگار، به خراب و خوره ش![]()
۩ نمی دونم سمنان یا تهران
اون زمان ( ترم 2 ) که نیاز داشتم از سمنان و محیطش دور باشم و در تهران آسوده به فکر خودم و دردم باشم، نشد
حالا که این همه دنبالش دویدم که الان شرایطش بر طبق میل من شده و حق انتخاب دارم شاید کاری باورنکردنی و احمقانه کردم و سمنان رو انتخاب کردم
بالاخره یه روزی خوشی زیر دل ما هم می زنه ( هر چی باشه منم دل دارم با مرام )
الان آینده از هر زمان دیگه ای برام شفاف تره...
همین!
این جا فقط با یک ترم انتقال بصورت دانشجوی شبانه قبولم کردن ( سه برگ تعهد پر کردم، در قسمتی از اون نوشته بود دانشگاه به علت کمبود امکانات و نبود فضای کافی آموزشی قادر به دادن انتقالی دایم نمی باشد و فعلا نیم سال اول رو باید انتقال شبانه باشیم )
البته دور از انتظار نبود!
کجا به دانشجوی مشروط یکجا انتقالی دایم می دن؟
از همین الان باید سعی خودمو بکنم تا نظر دانشکده ی برای دادن انتقالم جلب کنم
هنوز ترم شروع نشده سراغ آخرین نامه و سوپاپ اطمینان رو گرفتم که دوباره فشار رو برای ترم بعد شروع کنم ( هر چی باشه نامه های وزراتی تو ادرات جای خودشو داره! )
دنبال این هستم که با مدیر آموزش کل و اگه بشه رییس دانشگاه صحبت کنم ( به قول دکتر باید سیریش و زیگیل باشم )
از نظر دانشگاه سمنان مشکلی ندارم مثه بازیکن فوتبال به عنوان یه دانشجوی آزاد هستم![]()
خواهش می کنم این قدر سوال نفرمایید ( لطفا )
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
۩ روز 28 شهریور برای گرفتن امضا از مدیر آموزش اسبق، سمنان بودم ( شنیده ها و نقل قول ها حاکی از اینه که ایشون فیلشون هوای هندستون کرده و می خوان برن دکترای ریاضی هند رو بگیرن
)-> وقتی رییس دانشگاه بازهم از یه دکترای عمران منسوب میشه به تبع مدیر آموزش جدید هم برای گروه ریاضی باقی می مونه!!!
نکته ای خیلی جالب اینکه اواخر ایام امتحانات و دو هفته بعد از صحبت کردنم راجع با انتقالیم با رییس دانشگاه سمنان از سمت خود برکنار شدن و حالا که امضای نهایی مدیر آموزشی سمنان رو نیاز داشتم شنیدم ایشون هم جاشون رو به کس دیگه ای میدن ( واقعا شانس آوردم شنیدم که رییس جدید زیاد به این مسائل کاری نداره و در این رابطه نمی شه ازش کمک گرفت و از مدیر جدید آموزش بگم که در پیچوندن دانشجو هیچ ابایی نداره
)
کلی VJ ( ورودی جدید ) مشتاق و سرمست از اینکه سراسری قبول شدن برای ثبت نام اون جا دیدم
نکته جالب توجه اش که کسی متوجه اون نشد این بود که یکی از مسئولین رده بالای آموزش دانشگاه که یه پراید مشکی دارن، اتومبیلشون جایی دور تر از محل ثبت نام زیر درخت پارک شده بود
ایشون بعد از ناهار به بهونه برداشتن چیزی، بصورت خلاص یه ذره اتومبیلشون رو کمی جلوتر زیر سایه بردن
در همین حین دوستم که متوجه ماجرا شده بود گفت چه حالی میده یه خط خفن رو ماشینش بندازیم
*این وبلاگ و دیگر وبلاگهایم فعلا تعطیل می باشد*
غمی نیست جز دوری دوست!
به مهندس می گم کی مثه شما می شم می گه من تازه اول راهم چیزی نیستم تازه تاتی تاتی می کنم
( پیش خودم می گفتم کی جای خودتو به من می دی
)
وا چه فکرا!
مهندس شیمی که تا حالا چندین مهندس و کارشناس مواد زیر دستش کار یاد گرفتن
گنده ی نانو در هر زمینه که فکرشو کنی
کسی که تلاش زیاد در ساخت داروهای سرطان در زمینه ی نانو داشته
کلی محصول در فاز تولید و بهره برداری در زمینه ی مواد و شیمی داشته و داره
...
آخرش هم معلوم نیست چی کاره هست
اصلا نم پس نمی ده که داره چه می کنه و برای کجا کار میکنه!![]()
وقتی این آدم این حرفو بهم بزنه
یعنی تواضع و شخصیت والاشو می رسونه
دنباله:
1. راستی چند وقته زدم تو کار زیست و DNA و RNA و ژنتیکو این حرف ها
از وقتی وارد نانو بیو ( Bio ) شدم
نشستم کمی کتاب زیست مطالعه کردم
مبحث جالبیه!
مثلا سایتnanorex.com در رابطه با موتورهای DNA هست ( دیدنش برای مشتاقان خالی از لطف نیست )
2. البته قرار نیست کسی جای کس دیگه ای رو بگیره! منظورم اینه که کی می تونم پا جای پای مهندس بذارم و به این درجه از تجربه برسم
چه چیزهای جالبی داشت این ایام امتحانات
اول جزوات بچه ها:
مومان جزوه ی استاتیک یکی از دوستان هم رشته ای خیلی توجه ام رو به خودش جلب کرده بود
ایشون یا شاید مفهوم ممان رو درست درک نکرده بودن یا این که در حین نوشتن در عوالم دیگه به سر می بردن
هجیم تر داخل جزوه ی ریاضی 2 ( استاد معمار باشی ) یکی از بچه های برق نیز از نکات مثبت دیگر مزیت کنکور سازمان سنجش بر دیگر روش ها در انتخاب داشنجو هست ( کل جزوه 80 صفحه ایش نزدیک 15 مورد فنی، دیکته ای و ... داشت )
اما بشنوید از عملکرد این استاد که در خبر است لیسانس ریاضی ش رو با معدل نزدیک 19 گرفته! سقم و درستی خبر هم گردن منبعش ( به من چه! ) و هر ترم هم فقط برای موادی
ها مقیم دانشگاه سمنان ریاضی مهندسی ارائه میده اگه ترم بعد بودیم افتخار و توفیق داشتن ریاضی مهندسی با ایشون بهم دست می ده
اما از خودم بگم که از دروسی که گرفته بودم حد یادگیری ام در بی نهایت صفر بود
ولی خوش حالم که شاخ های مثه ریاضی 2 و کریستال رو به راحتی شکستم و در عوض در درسی مثه فیزیک2 که کم کم داشتم علاقه ام رو مثه سابق نسبت بهش از دست می دادم کمر خم کردم
بالکون یکی از اتاق ها پر شده بود از شیشه های دو لیتری آب معدنی ( نزدیک 70 تا ) خیلی سعی کردم بتونم یه عکس از اون جا( که خیلی دیدنی بود ) برای نمایش وبلاگم داشته باشم
بچه های اتاق که مشکلی نداشتن فقط وسیله ای برای عکسبرداری پیدا نکردم
روز 2 اردیبهشت بود که تیم فوتسال پرسپولیس تهران با عبداللهی و چند تن از بچه معروف ها برای انجام یه بازی با تیم فوتسال دانشگاه اومده بودن سالن فجر دانشگاهمون
ولی متاسفانه به علت بی جنبه بازی بعضی ها، آخرش با دعوا اون جا رو ترک کردن و از دانشگاه ما خاطره ی بدی در ذهنشون ثبت شد!
چه شبهایی که با مسعود با دو تا گوشی ( توسط بلوتوث ) worms بازی می کردیم و تو سر و کله هم می زدیم
به علت تابلو بودن و پاتوق شدن اتاق ما تو خوابگاه اسم ما رو برای گرفتن خوابگاه ( ترم بعد ) رد نکرده بودن و عملا ما رو از داشتن خوابگاه محروم کرده بودن
در صورتی که تو هیچ کدوم از حرکات ضد آسایشی خوابگاه شرکت نداشتیم
اما با پیگری مدام دو تا از بچه هامون ( که وافعا زحمت کشیدن ) تونستن حق خودشون و 4 نفر دیگه رو بگیرن
در طول همین فعل و انفعالات بود که درخواست چندین گروه ( نزدیک 7 تا گروه 5 نفری ) برای هم اتاقی شدن برای ترم آینده داشتم
منم چون احتمال موندن و رفتنم مساوی بود برام فرقی نمی کرد که با کی هم اتاق بشم ( تقریبا با هیچ کس مشکلی ندارم )
در آخر به آخرین پیش نهاد که مسعود بهم داد، به خاطر رفاقت و نزدیکی روحیاتمون قبول کردم
روز آخر ( 1 تیر ) جلوی ورودی ساختمان بلوک 1 خوابگاه بچه های ترم بالایی سطل آب روی هم خالی می کردن
فقط یه لحظه تو دلم گذشت که انگار شادی این ها به خاطر خلاصی از قفسی به نام سمنانه!
کل وسایل خوابگاه رو که شب آخر از خوابگاه به تهران آوردم موقع باز کردنش به دفترچه ی قبلی خاطراتم رسیدم که حدود 6 ماهی می شد بهش نگاه هم نکرده بودم
بازش کردم و نوشته هاش که مربوط به لحظات لذت بخش و شیرین دلند را پاره کردم
بعد از امتحان معادلات تو سرویس دانشگاه بود که تنها تو خلوت خودم بودم که به چیزای زیادی رسیدم در حین مکاشفات در علم معادلات به قشنگی اش پی بردم و داشتم ازش لذت می بردم
یاد حرف استاد شاغولی افتادم که بعد از حل معادله می گفت (( چطور بود؟ قشنگ نبود؟ خستگی من که در رفت ))
در راه برگشت آخرم از سمنان سعادت هم سفری با استاد بزرگوار جناب آقای ذوالفقاری ( استاد ریاضی 1 بنده و معاونت دانشکده علوم پایه ) بهم دست داد
واقعا که مرد بزرگواریه
کلی با هم گپ زدیم و در رابطه با مشکلات دانشگاه صحبت کردیم، و راه کارهای خودمو پیش نهاد دادم و انتقادات خودمو بدون هیچ ترسی گفتم
از استادا گفتم از وضع خوابگاه از وضع ورزشی و زمین فوتبال خوابگاه و سطح علمی و ...
در آخرش هم از هم نشینی و گذراندن لحظاتم با این شخص واقعا بزرگوار و دل سوز خوش حال بودم
( در ضمن باید گفت رابطه من با ایشون خیلی خوبه تا حدی که احترام فوق العاده زیادی براشون قائلم )
در ضمن این برای بار اول نبود که من با ایشون هم سفر می شدم
نکات ریز:
محمد حسین جان خیلی چاکریم اون چیزی که فکر می کنی نیستم
اینا فقط حرفایی که تو دلم غل غل می کنه و نمی ذاره آروم باشم، می خوام لال از دنیا نرم
از شب قبر هم می ترسم
می خوام از درونم بگم منتظر باش!
مسعود بابایی اون روز که گفتم چیز های جدیدی برای گفتن دارم بهم پیش نهاد جمع آوری و نوشتن کتاب داد
ولی این چیزا ارزش کتابت نداره و اون کتابی که مد نظر منه، نیست!
در ضمن هستی خانم ان شاءالله که امسال پزشکی تهران قبول می شی
تو عکس، قیافت خیلی به خانم دکترا می خورد![]()
برات دعا می کنم موفق باشی
در پست بعدی منتظر اولین قسمت از ماجرای من و مریم باشید...![]()
حالا زمان اون رسیده که اون چیزایی که بر سر من در طول دو ترم مخصوصا اتفاقات اخیر رو براتون بگم
پنج شنبه 4 خرداد هفته ی قبل از فرجه:
صبح که از خونه زدم بیرون، رفتم محل قبلی مون که برم گواهی نامه امو که به اداره پست برگشت خورده بود رو بگیرم
بعد از ظهر ساعت 3 رفتم بیمارستان عیادت مادرم که بعد از نیم ساعت به بهانه ی تحویل دادن کتابی که از کتابخونه ابن سینا تو محل قبلی مون بود زدم بیرون![]()
اولش رفتم سرآسیاب یه موبایل فروشی آشنا
بطور اتفاقی سیم کارت تالیا به شماره ی 9400089 داشت که با قیمت خیلی نازل 70000 تومان می فروخت بی خیال رفتم کافی نت بالای سرآسیاب
و بعد هم رفتم کتابخونه کتاب رو تحویل دادم
تو راه برگشت از کتابخونه از خیابون پیروزی به سمت شهدا می اومدم که یکی جلویم اومد و گفت سلام داداش ( قیافه اش به 17 می خورد نه بیشتر! و یه گوشی نوکیا هم از گردنش آویزون بود ) اولش که دیدمش و طرز صحبت کردنش رو دیدم پی بردم که شاید چیزی مثه الکل خورده باشه ( البته خیلی تابلو نبود ) بهم گفت من بچه آریا شهر هستم ( پیش خودم گفتم چه جالب تا حالا تو زندگی ام این قدر با بروبچ اون طرف برخورد نداشتم! تو دانشگاه تو قطار تو سطل زباله کف آسفالت بچه اون جاست ) به جون مادرش قسم خورد که با داداشش با ماشین اومدن که دوست دخترشون رو برسونن حالا بنزین تموم کردن و پولی همراهشون ندارن و یه خرده پول برای بنزین می خوان گفت هر چی بخوای پیشت امانت می ذارم که بابتش بهشون کمک کنم
منم که تو منگنه ( احساسی ) گیر کرده بودم گفتم منم با 500 تومان باید برم خونمون
اونم اصرار می کرد ( البته اصلا قیافه اش به گدا نمی خورد و معلوم بود که از اون مرفه های بی درده! )
منم دیگه مجبور شدم پول بهش بدم و بقیه راه تا شهدا را پیاده رفتم و از اون جا با یه بلیطی که داشتم رفتم خونمون
1. این ماجرا دقیقا روز بعد از اون شبی بود که زندگی به شرط خنده موضوع تکدی گری را نشون داد
2. واقعا خجالت آوره کسی که تفریحش سوار کردن دختر مردم و این جور کارها باشه و بچه آریا شهر هم باشه و آخرش مجبور به این حرکات بشه!
با عرض معذرت نمی دونستم آریا شهر این قدر گدا پروره!
از هول این سیم کارت دوباره برگشتم بیمارستان و چون با کل بیمارستان آشنا هستم برای ملاقات در هر ساعتی هیچ مشکلی ندارم
رفتم به مادرم گفتم، یه خرده نصیحتم کرد و بعد گفت هر غلطی می خوای بکن
من هم که ساعت 8 بود رفتم پولمو از عابر بانک بیرون کشیدم
و بدو بدو رفتم موبایل فروشی
اما امان که یه مشتری اونو خریده بود همون جا بود که داشتم می سوختم می خواستم منفجر بشم
اما بشنوید از من و ماجرای گرفتن انتقالی بعد از کلی دوندگی ( البته با کفش آهنی
)
اگه به منه بابای کارو در میارم
روزی 3 یا 4 بار آموزش کل می رفتم ( پاشنه اون جا رو در آورده بودم
) شنبه 27 خرداد که رفتم سمنان با سختی تمام و پیگری زیاد برای صبح یک شنبه که امتحان فیزیک 2 داشتم برای ملاقات با رییس دانشگاه سمنان ( دکتر فریدون ) وقت گرفتم و رفتم حرفامو زدم و ایشون هم که واقعا کارگشای مسائل دانشجوها هستن روی یه کاغذ نوشتن و امضا کردن برای معاونت دانشگاه سمنان ( دکتر بهمنی )
بعد رفتم آموزش کل و برگه را به منشی دفتر معاونت دادم اما اون از دادن برگه به دکتر بهمنی به بهانه ی داشتن جلسه مهم امتناع کرد منم که دیدم از الکی جلسه ساختگی رو ادله قرار داده و هر کسی میاد می ره تو دفترش و میاد بیرون، صدام در اومد و در حین گفتن جملاتم صدایم رو بالاتر می بردم
(( من این جا حق دارم من دانشجوی این خرابه شده ام ... ))
چون می دونستم هیچ کاری نمی تونه بکنه به کار خودم ادامه دادم تا جایی که آروم بهم می گفت شما خودت رو کنترل کن و برم ببینم چی می شه
بعد مجبور شد به درخواست دکتر بهمنی که صدای منم شنیده بود ولی بیرون نیومد برگه رو برد پیشش
زمانی که از پیش دکتر برگشت گفت این، این جا باشه تا با مدیر کل ( آقای ملک زاده ) صحبت کنه
من که از نتیجه ی کار مطمئن و شاد شده بودم برگشتم برای امتحانم
روز بعد رفتم پیش آقای ملک زاده و کلی تریپ مودبانه و مثبتی که براشون گذاشتم پذیرفتم که تعهد بدم و فرم انتقالم رو بگیرم ( چون هنوز کمیسیون در رابطه با انتقال داشنجویان روزانه تشکیل نشده بود و فرم ها آماده نبود )
روز 30 ام که رفتم فرم را که باید آقای ملک زاده امضا می کرد رو بگیرم پیش ایشون رفتم ( تا این مدت هم که با آقای ملک زاده کلی خوب شده بودم و مثه سابق ازش احساس بدی نداشتم )
بهم گفتن دیروز که رفتی دو نفر با ماشین به عنوان هیئت تحقیق و تفحص از ابوالفضل اکبری دانشجوی دانشگاه به اونجا اومده بودن
همون جا بود که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم اما از اون جایی که همیشه حس هیجان دارم مایل بودم بدونم این اشخاص کی هستن
سریع مسئله رو تو ذهنم نشخوار کردم
فکر کردم شاید آدم سیاسی شدم که خودم خبر ندارم
یا این که تو لیست افراد سازمان سیا قرار گرفتم که دنبالم هستن ( تریپ تروریستی و صلاح های کشتار جمعی یا حتی انرژی هسته ای )
و یا یکی خواسته باهام شوخی کنه و یکم منو بترسونه
در هر صورت پیش خودم داشتم می گفتم که باید قضیه هیجان انگیزی باشه
در همین حال بود که آقای ملک زاده گفت: این ها کی بودن و شما باهاشون بودی؟
من که اصلا از موضوع خبری نداشتم گفتم والا اصلا این چیزایی که برام می گید جدیده
( در این حال که به نظرم که ایشون هم حس کنجکاوی اش گل کرده بود ) گفت الان زنگ می زنم نگهبانی که دیروز شیفتش بوده ببینم قضیه چی بوده؟
و گفت: برای شما هم بهتره که معلوم بشه، که یه وقت بعدا برات مشکل پیش نیاره ( اون لحظه ها داشتم فکر می کردم تا این جا برای جلب توجه و اعتماد بزرگان دانشگاه موفق بودم که این قدر مشکل من براشون اهمیت پیدا کرده )
بعد هم منم که 5 دقیقه به امتحانم مونده بود و راهم تا برگزاری جلسه امتحان 15 دقیقه بود اون جا رو ترک کردم و بهشون گفتم در اولین فرصت برای روشن شدن موضوع پیشتون میام
اولش می خواست فرم رو برای بعدا بهم بدم تا تکلیف موضوع مشخص بشه اما من گفتم برای تحویل دان این فرم حداکثر تا فردا وقت دارم ( و این طور هم بود ) اونو گرفتم و برگشتم و با 10 دقیقه تاخیر امتحان برنامه نویسی رو شروع کردم
از تهران که برگشتم برای امتحان آخرم یعنی استاتیک رفتم پیش استاد غفار نژاد ( فیزیک 2 ) و از بچه ها شنیده بودم یه دانشجوی بی شعور و احمقی روی کاغذ نوشته بود غفارهلو و انداخته بود تو باکس استاد
بچه ها که قبلا برای نمره رفته بودن پیشش برگشته بود بهشون گفته بود (( پنج ساله به من می گن هلو و نمی دونستم ))
من هم رفتم پیشش با ارائه ی کپی فرم انتقال ازش نمره خواستم که معدلم برای انتقال پایین نباشه قبول نکرد کلی در مورد شرایطم گفتم و دلیل آوردم اونم هم برگشت بهم گفت اون سال که می خواسته کنکور شرکت کنه خواهرش تو تصادف کشته شد و نتونست قبول بشه رفت سربازی و دفعه ی بعد فیزیک دانشگاه تهران قبول شد
منم پیش خودم داشتم فکر می کردم هوو، مگه قبول شدن فیزیک یا رشته های علوم پایه دانشگاه های تهران ( شریف و امیرکبیر و تهران و... ) کار شاقیه!
ولی در کل من ایشون رو خیلی قبول دارم و دوستشون دارم و کلی با هم صمیمی بودیم ولی متاسفانه بعضی ها از سادگی و محبت ایشون سو استفاده کردن و با احساستش بازی کردن
اما شنیدن ماجراهایی که تو تهران و دانشگاه مقصد ( که حالا باید مخفی بمونه
) جذابیت خودشو داره![]()
در محضر یکی از شیوخ بازاری بودم و توفیق دیدار ایشون بهم دست داد
از کل مطالبی که پیرامون مفهوم اومانیسم بود جمله ی
(( به بهانه ی تسلط بر زمین، از آسمان روی برتابند ))
منو سخت مجذوب خودشون و تجسم مصداق های خارجی این مسئله کرد!
می خوام چیزایی بگم که شاید خیلی ها تحمل خوندنشو ندارن!
اما گفتنش مسبوق به مقدمات و مشروط به شرایط خاصی است پس منتظر باشید ...![]()
۞ گر من گنه جمله جهان کرد ستم لطف تو امیدست که گیرد دستم
گفتی که به روز عجز دستت گیرم عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم
سلام این هفته با یه روحیه ی بهتری اومدم مطلب بذارم
اوایل هفه ی پیش بود که تلفنی صحبت کردن با یکی، خیلی خوش حالم کرد![]()
۩ از دبیرستان که موهایم کوتاه می شد بچه ها هی می گفتن ابرو برداشتی ( منم که شدیدا از این کار متنفرم ) قسم می خوردم که این کارو نکردم و هر دفعه می گم خدادادی خوشگلم!![]()
۩ چند روز قبل تو خوابگاه از یکی از بچه های برق ترم دو جزوه ی ریاضی خواستم ( چون استاد ما خیلی داغونه و هیچی نمی گه
)
اونم برگشت گفت جرات داری از فلان دختر جزوه بگیر
منم که شدیدا پایه ی هیجان هستم گفتم قبول؛ و سر بستنی مگنوم شرط بندی کردیم ( کاش رو یه چی بزرگتر شرط بندی کرده بودم! )
دیروز بعد از کلاسشون رفتم دنبال دختره که جزوه اش رو بگیرم
اولش که سلام کردم متوجه نشد بعد یه خرده صدامو بردم بالاتر که یهو متوجه شد و با روی خوش بعد از درخواست جزوه اونو بهم تحویل داد
تو همین حین که دوستم نظاره گر من بود گفت می خوام برم بهش بگم جزوه بهت نده!
منم که منتظر هیجان بیشتر بودم گفتم هر کی نره![]()
بعدش خودش پشیمون شد و رفتیم بوفه مرکزی دانشگاه و هم برای من و هم برای دوستم مجتبی بستنی خرید
بین راهم که داشتیم می رفتیم گفت می رم بهش اینها رو می گم
منم گفتم قبول حتما برو بهش بگو، سر جزوه گرفتن شرط بندی کرده بودم و گفتم اگه مایل باشی خودم موقعی که خواستم جزوه عودت کنم بهش می گم
و این طور شد که هم به جزوه ی ریاضی ( که شدیدا احتیاج داشتم ) رسیدم و هم بستنی رو خوردم
۩ هفته ی پیش هم به علت نداشتن عضویت در انجمن اسلامی برای انتخابات رد صلاحیت شدم!
به دوستم که خودش عضو انجمن بود ( کاندید شد و رای هم آورد ) گفتم که عضویت 3 ماه برام درست کنه گفت باشه
ولی هفته ی بعد که به رییس انجمن ( بچه های 82 و دوستان نزدیک ) گفتم: که منو هم رد صلاحیت کردی گفت: مگه تو هم ثبت نام کرده بودی
گفتم: آره گفت: حتما 3 ماه رو نداشتی گفتم: آره و گفت: می اومدی برات درستش می کردم منم گفتم: من به فلانی گفته بودم که بهتون بگه!![]()
۩ امتحانات میان ترم هم از هفته بعد با معادلات استارت می خوره و منم هیچ کدوم از درس ها رو هیچی بلد نیستم
این اولین باره که تو زندگی درسی ام باید به افتادن فکر کنم![]()
20 واحد برداشتم و هیچ رقمه حاضر نیستم از دستشون بدم حتی اگه نمره نیارم
امتحان پایان ترم معادلات و برنامه نویسی تو یه روز! و روی هیچ کدومش هم تسلط ندارم
این وبلاگ هم برای امتحانات موقتا تا پایان خرداد تعطیل می شه
ممکنه دیگه به هیچ کدوم از آف ها هم جواب ندم
دیگه نه میل می دم و نه دوست دارم تو این مدت میلی داشته باشم ( حتی شما دوست عزیز )
۞ زاهد بودم ترانه گویم کردی سر فتنه ی بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچه ی کودکان کویم کردی
نتایج : 1. اگه کاندید می شدم حتما جز نفرات اصلی انجمن می شدم چون بچه های برق تصمیم داشتن برام تبلیغات کنن ( و کلی آدم بود که بهم رای می داد )
2. از این به بعد سعی کنم موهام رو کوتاه نکنم چون مو کوتاه کردن من مساوی ابرو برداشتنه!
3. هر بار که سوار قطار می شم یه نفر می گه قیافتون چقدر آشناهه! یا از بچه های دانشگاهه یا این که همین جوری می گن چقدر آشنایی
4. نتونستم به اتاق تشریح راه پیدا کنم ولی عکس های رو گوشی دکتر گویای همه چی بود
۞ یا رب به کرم بر من درویش نگر در من منگر در کرم خویش نگر
هر چند نیم لایق بخشایش تو بر حال من خسته ی دل ریش نگر![]()