علم بهتر است یا ثروت؟
می خواهید در آینده چه کاره شوید؟
برای این که روزی آقا باشی
هر جا رفتی، به احترامت بلند شن بهت بگن: مهندس، دکتر، آقا
به خاطر این که تو سری خور نباشی
برای این که قدرت داشته باشی
یا پول داشته باش یا علم وگرنه سرتو بذار بمیر
اما حقیقتی که هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم
با علم به ثروت و با ثروت به علم می رسیم
پس هیچ کدومشون به تنهایی به درد نمی خوره
الان نیاز به اعتراف دارم
من شکست خوردم
دیگه اون آدم سابق برای خودم نیستم
غرور نابودم کرده
احساس خنگی و کند ذهنی می کنم
دیگه آروم و خنده رو نیستم
پرخاشگر و مضحک شدم
از هر آدم معمولی، معمولی تر شدم
این جا و محیط این جا و آدماش هم نتونستن ارضام کنن
دیگه عشقی تو وجودم نیست
نه از آینده، نه خدا و نه دختر مردم
یه آدم ماشینی که اعتیاد به نت داره!
دیگه از اون دنیای ساده ی بچگی خبری نیست
تو این دنیا راه و روش زندگی چیزی غیر از اون عالمه
باید بلد باشی چطور گرگ باشی
چند نفر رو سرکار بذاری
باید بدونی چطور به مردم دروغ بگی و سرشونو کلاه بذاری
این، اون دنیایی است که هیچ اثری از پاکی و قشنگی نوجوانی و بچگی توش نیست!
همه چی تموم شد
دلم گرفته
پسر آروم و سر به زیر و مطیع خانواده دیگه با هیچ کس حتی مادرش هم سازگاری نداره
لعنت به من و به ذاتم
آدم تو این دنیا برای مادیات چقدر پست می شه
این جا هر چی نوشتم چرت بود
اصلا اشتباه فکر می کردم و می کنم
من آدم مادی گرایی بودم و هستم ( آره راست می گفتی همش سیاه بازی بود )
حالا فقط خدا می تونه کمکم کنه
همه ی این اومدو رفت ها و تحصیل فقط برای پوله
آسایش ابدی می خوام
خدایا کمکم کن
علم بهتر است یا ثروت؟
ایچ کدوم
یه چی از خودم:
آدمایی که امید دارن عاشق هستند
احمدی نژاد در جمع دانشجویان امیرکبیر طی سخنانی جواب کوبنده ای به مخالفان داد
دکتر تمام حرف هایی که من می خواستم در برابر مخالفانش بگم خودش بطور صریح گفت
۩ چون احمدی نژاد با تبعیض و فساد میلیاردی برخورد کرده و از حق مسلم انژری هسته ای ملت ایران نمی گذره بده
بابا این همه بد و بی راه خواستید بهش گفتید هر حرفی خواستید تو مطبوعات علیه ش زدید کلیه بر ضدش تبلیغات منفی کردید
اولش بهونه ی ظاهر و قیافشو آوردید بعد هم ایرادهای دیگر بنی اسرائیلی
آهای روشن فکرا کجایید که بگید ظاهر و باطن آدما یکی نیست
عکسش رو جلوش تو دانشگاه امیرکبیر که جای فرهنگی و علمی معتبری در کشوره آتش زدند
در جواب این حرکت نه تنها برخوردی نکرد بلکه با لبخندی گفت افتخار من اینه که روزی چون رجایی برای عدالت این طور آتش بگیرم
گفت که دشمنانش رو هم دوست داره
آیا این غیر از عدالت و آزادیه؟
بابا به خدا منم از اون مطلبی که در مورد فرزند بیشتر برای خانواده ها گفت گله دارم
ولی ای کاش چه خوب بود یه کم منصفانه و اصولی به این مسئله فکر کرد احمدی نژاد دشمن کسی نیست
دکتر فقط خودشو در برابر ظلم و بی عدالتی و فساد میلیاردی و زیر آبی رفتن آدمای به ظاهر درستکار اما ریاکار مسئول می بینه
می خواد ثروت جامعه بطور عادلانه تقسیم بشه
از ابتدا مثه افراد مکار شعار حقوق ماهیانه به کسی نداد اما بعد از روی کار آمدن بهشون قول سهم عدالت داد (مرد و قولش، ولی همون طور که می بینیم بعضی از این که بخوان به کسی سهمی تعلق بگیره از این کار ممعانت می کنن و با دست کاری هایی سعی در بهم زدن توازن اقتصادی شرکت هاشون دارن این همون چوب لا چرخ گذاشتنه همین ها هستن که تو این دولت ساز مخالف می زنن دیگه نیازی به معرفی دکتر هم نداره )
این کجای خفقان سیاسیه؟
این یعنی دولت اسلامی
این یعنی مدینه ی فاضله
دولت آزاد
می شه...
باید خواستو قبول کرد...
پاورقی:
۞ آهای تو که رای ندادی و هیچ کسی رو قبول نداری و انتخاباتو برای دل خوشی خودت تحریم می کنی
به هیچ وجه حق انتقاد از کسی رو نداری
پس ساکت باش
۞ از دو دسته آدم به شدت حالم بهم می خوره:
1. مردم عامی که ظاهر افراد با خدایی مثه دکتر رو اصلا دوست ندارن و اصلا بدون شناخت کسی، نتیجه گیری کلی در موردش می کنن
2. آدمایی که مثه اطرافیان حاج آقا فلانی یا آقای بلند پایه ای که این قدر از معنویات به دورند که وقتی ازشون درخواست ملاقات حضوری می کنی می گن باید با فلانی در عالم سلوک دیدار کنی ( شاید تو جهنم این توفیق بهم دست داد که باهاشون هم نشین باشم ) فلانی نه تنها بویی از عرفان و معنویت نبرده بلکه از طریق اذعان عمومی سعی در جلب توجه بیشتر خودش داره در حالی که پشت پرده یه آدم دیگه ست
این آقایون محافظ و اطرافیان که داعیه نماز خوندن و غیرت هم دارن با فحاشی و بد دهنی با آدم برخورد می کنن ( مثلا وظیفه شون جدا کردن من و خانم هایی که جای مادرم هستند است )
( این ماجرا زمانی اتفاق افتاد که بنده با ظاهر به قول این ها سوسولم خواستم فقط وارد سازمانشون بشم )، فقط حیف که کارم باید از طریق این مقام انجام می شد...
خدایا این جهالت را پایانی نیست؟
این هاست که آدمو از زندگی در این جامعه زده می کنه و شیطونه تو گوشش می خونه قید همه چی رو بزن ( اسرائیل یعنی پشت کردن به گذشته ی خود )
این روزا این قدر حالم بده که می خوام سر به تنم نباشه
آزادی بیان 21 آبان
تالار شهید چمران: Tehran University
با حضور: تام وجری، پسر سروش
شعار روز: انجمن فاشیستی
عروسک گردانان: روشن فکران
دعوا، فحش، بد و بی راه پایان ماجرا
دانشگاه فقط هاوایی
دانشگاه هاوایی=پیام زور زابل
تحصیل در هاوایی=نمایندگی مجلس
پول بیار، مدرک ببر
تلخینه
قافیه ی دلنشین> فیضی دیزجی
چهره ی ماندگار ( به یاد ماندنی ترین چهره )> کارلو لوکس، استیشن، واگن، سواری ...
۩ وبلاگ نویسی بعد از ریاضی مهندسی می چسبه![]()
مقصد بعدی ~~~ شاید اسرائیل
تو می آیی
کجا یا کِی؟
نمی دانم
تو می آیی
پس از شب های دلتنگی
برای صبح یک رنگی
نمی دانم
تو می آیی
خدا با تو
تمام لحظه ها با تو
نمی دانم
تو می آیی
تو می آیی
چرا امشب نمی آیی؟
نمی دانم...
با برداشت و تلخیص از "شبانه" اثر شاعر معاصر خانم فریبا شش بلوکی
1. خانم شش بلوکی خیلی لطف در حق من کردن و من هم به اندازه ی مادرم براشون احترام قائل هستم و دوستشون دارم
حتی شده زمانی میل هاشون رو چند بار خونده ام و می خونم مخصوصا آخرین میلی که واقعا برام یه دنیا ارزش داره
چند بار از سر عطوفت و مهربانی راهنماییم کردن و خواستن کمکم کنن
جا داره باز هم از ایشون تشکر کنم
آرزومند و خواستار سلامتی و موفقیت در زندگی شون هستم ( تا نفسی هست دعا گوشون هستم )
2. این مدت تابستون هم وضع وب گردی و وبلاگ خونی خوب بود
بهترین آمار: 33 نفر در بازه ی زمانی کوتاهی در سایت حضور داشتن ( یا به قولی آنلاین بودن )![]()
اونم به زور سند تو آل و پی ام و گذاشتن لینک در چت روم ها!
3. یادمه روزهایی که قدم زدنو حرکت همانا و نفله شدن همان!
نارنجک های دستی هاشون از صد تا خمپاره هم بدتر بود مخصوصا چهارشنبه سوری
البته نیمه شعبان که جای خود داشت
آتیشی که به پا می شدو صد تا مخلفات داخلش بود منجمله فشنگ های جنگی!
اون موقع تازه کلاس اول دبستان بودم که از این کار غول های محل خوش حالی می کردم و احساس غرور
، تا به مادرم گفتم دیگه نذاشت از خونه بیرون برم
البته بسیج مالک اشتر کیان شهر هم بی کار نبود
3. دنیا خیلی کوچیکه...
با خودم عهد کرده بودم که حق 19 سالمه رو از بابایی که نیومد ببینه اصلا مرده ام یا زنده طلب کنم ( خب ازش چی بخوام که کارم زیاد سخت نشه و به دادگاه نکشه! هر چی باشه منم پسر اونم و از جنس اون، خیلی زیرک تر از اونم یا به قولی کثیف تر! )
خوبه تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم زیر دستش بزرگ نشدم
اون بچه یا پسر نمی خواست شاید به چشم اون یه چیز بودیم
کارگر چاه کن!
خب حالا نوبت درو کردن نتیجه زحمت ها و نچشیدن خوشی بعضی چیزاست ( پیداش کردم، اونم کمتر از دو روز! )
حالا نوبت انتخاب منه
"گهی زین به پشتو گهی پشت به زین"
این جمله رو تا آخر تابستون فراموش نکن خیلی باهاش کار دارم!
تا وقتی زنده هست کندن ازش راحتتره، بالاخره بعدا این جور مرده ها صدتا صاحب پیدا می کنند
اون موقع جای لعن و نفرین و دعوا سر قبرش دعاش می کنم
اگه سهم منو از سرمایه ای که به دست آورده، بهم بده دیگه بیخ ریشش نیشم
حالا می خواد 65 سال عمر کنه یا 100 سال
رضایت می دم دیگه کاری بهش ندارم، همون جور که تا حالا نه اون به من کاری داشته و نه من با اون
آیا خواسته ی من برای این 19 سال چیز زیادیه؟
4. اتفاقات این ایام ها همچون سنوات پیش، خیلی منحصر به فرده![]()
نما و صحنه ای از تجمع زی زی های بچه سپاهی های شهرک شهید محلاتی ( مینی سیتی ) هم در خور توجه هستش و هیجان خاص خودشو داره
میلاد ولی عصر -امام زمان- حضرت مهدی موعود هم مبارک و فرخنده
ایام با فضلیت و پر برکتیه
برای کسایی که دوستشون داریم دعا کنیم...
از خدا بخوایم از جرگه یاران و منتظران واقعیش باشیم![]()
همشری های عزیز تهرانی کارت های اینترنت خود را دیگر دور بیندازید
البته من خودم الان 2 سالی می شه که کارت اینترنت استفاده نکردم و فقط برای ارسال SMS ازشون استفاده می کنم ( دست مسئولین و کارکنان سایت و موسسه فرهنگی تبیان درد نکنه بابت اون مشکلی که در ISP و سرورشون دارن و من از اون برای اینترنت مجانی استفاده می کردم نه اینترانت و نه اینترنت امتیازی که سایت در اختیار کاربران قرار میده )
یادمه یه بار دکتر لاریجانی داخل سازمان و اتاق چت سایت تبیان ( سازمان تبلیغات اسلامی ) حضور پیدا کرد در واقع برای جوابگویی کوتاه کاربران سایت بود و البته این کارش بیشتر جنبه تبلیغات سیاسی برای پست ریاست جمهوری داشت که یادمه مدتی قبل از تایید صلاحیت کاندیداها بود خوش بختانه من هم بودم و البته به سوالات بنده پاسخ گفته نشد
بعد از این که رفت، کلی پشت سرش گفتیم و مجلس خوش رفت بسیار
( بنده خدا! ) در صورتی که هنوز تعدادی از مسئولین سایت داخل چت روم حضور داشتن و بهمون اخطار می دادن!
قرار بود خارجی ها در قبال تعلیق و توقف کامل فعالیت های هسته ای به ایران اینترنت مجانی بدن اما دولت ایران زیر بار نرفت و از حقش کوتاه نیومد
دیگه تو این تابستون به منتهای سرعت نت در ایران رسیدم
دیگه اینترنت شده مثه آب خوردن که همه جا می شه پیدا کرد
می بینیم که احمدالله تو دولت دکتر احمدی نژاد
( صلوات ) فراوونیه -» قربون عدالت محوریش برم
( قرار شده این جا رو دیگه سیاسیش نکنم )
روبروی مخابرات پیروزی کنار سرور و ISP شرکت رها می شه 11 مگ رو در 2 ثانیه دانلود کرد، سرعت در حد خداست که چند برابر دانشگاه و جاهای دیگه ست ( باید بزنم تو کار دانلود فیلم
)
اما می گن تو میدون چهارصد دستگاه کنار کلانتری با ارائه کارت دانش آموزی می تونی از اینترنت رایگان خیلی عالی استفاده کنی
تو محله قبلی مون سرعت 512 که بعد از رها بالاترین سرعت اینترنت رو تجربه کردم، فقط با ساعتی 600 استفاده می کنم
دیگه هزینه ی بالای کافی نت ها و کارت های اینترنت و غیره اصلا قابل قبول و توجیه نیست![]()
شرکت آسیا تک دو ماه اینترنت رایگان ADSL در اختیار کابران خانگی قرار می دهد در صورتی که بعد از آن مشتری ADSL هاش که به عنوان مثال با قیمت خیلی نازل مثلا 15000 ( ماهانه ) بابت ADSL با سرعت 128 کیلو بایت در ثانیه خریداری کنی
اما اگه تو کار نت سر رشته داشته باشی و یه کم حساب و کتاب کنی می بینید ADSL با همچین سرعت ( بیش از دو برابر Dial Up ) بدون هزینه و اشغالی تلفن خیلی به صرفه به نظر میاد
از طرف دیگه باید اینو در نظر داشت که با اشتراک ماهانه ADSL هر وقت کامپیوتر رو روشن کنی آنلاین هستی و شب و روز به نت دسترسی نامحدود داری ( همیشه عادت دارم روز و شب رو این طور بگم )
البته به نظر می رسه مشکلی هم در این بین و در این طرح باشه که احتمال پایین بودن سرعت در این اشتراک های رایگان هست که با توجه به اختصاص دادن یک باند به چند نفر قابل توجیه است
اما برای داشتن ADSL مودم مخصوص نیز لازمه که خود شرکت با دو قیمت 32 و 39 هزار تومان می فروشه ( با گارانتی )
نکته جالب برای بروبچ پیروزی اینه که اولین باره که می بینم برای مشترکین خانگی، ADSL در محدوده پیروزی ارائه می شه و این در صورتیه که پارس آنلاین با قیمت بالاترش نسبت به شرکت آسیاتک هنوز این منطقه را تحت پوشش خود قرار نداده![]()
اما مخابرات که چند وقت پیش اعلام کرده بود ( تو سایت ایرنا خوندم ) قراره در یک طرح موقت ADSL مجانی به مشترکین خود بده و تنها با مراجعه به منطقه ی مخابراتی می توان از اون بهره برد با پیگیری خودم و چند تن از کافی نت داران منطقه باخبر شدیم هنوز چیزی در این رابطه اعلام نشده! ( آخرین اخبار تا تاریخ 17 مرداد )
چند بار یکی از بچه های یکی از تشکل های دانشجویی دانشگاه برای هک اومد پیشم
همین جا می خوام جواب خیلی رو ها رو بدم: کسی که واقعا بلد باشه که نمیاد به همه بگه یا این که همه بشناسنش!
4 سال پیش زمانی که جوگیر بودم با Sub و چند تا نرم افزار دیگه سروکله می زدم و به یه چیزایی رسیدم اما دیگه خسته شدم و بی خیالش شدم ( به قولی توبه کردم )
یکی ازم خواسته بود که نرم افزاری برای جلوگیری از حمله ی مهاجمان در یاهو مسنجر بهشون معرفی کنم من خودم یه زمانی ( نیدونم فک کنم اوایل پارسال بود ) برای آیدی خواهرم که توسط یه عربه مورد حمله قرار می گرفت با یاهو تونل سد راهش می شدم و برمی گشتم هر چی دلم می خواست بهش می گفتم و اونم نمی تونست کاری کنه ( البته این برای ورژن های قدیم مفید بود الان دیگه نمی دونم به کار می آد یا نه )
خبرها حاکی از اونه که در حال تغییر و جابجایی مجدد در طی 4 ماه هستیم ( چه حالی میده تنوع )
چون خواسته ها و توقعات ذکر شده ما در قرارداد برآورده نشد ما هم خوشی زده زیر دلمون عشقمون کشیده می خوایم بلند شیم ( حیف، کاش قرارداد رو دست من می دادن تا رو سر بنگاه دار و صاحب خونه خراب بشم )
اما مهم ترین نکته اش برگشت به محله پیروزی و نزدیکی به خونه ی اصلیمونه که در حال حاضر رهنه
اصلا فکرشو نکن اونیه که پیش شماره اش 3330 هست خونه اصلیمون شماره اش خیلی رندتر از اینه ( خدای شماره های 3333 است )، که فک کنم کسی ندونه![]()
استخدام
در اتاق انتظار جمعیت فراوانی ایستاده بودند کلافه و منتظر! مرد میانسال طاسی با کیف سامسونت وارد شد می خواست به سمت اتاق رئیس برود جمعیت مانعش شدند دوباره تلاش کرد و باز هم جمعیت نگذاشتند حرکت کند.
سر آخر با عصبانیت داد زد: اصلا هیچ کس را نمی خوام استخدام کنم همه بیرون.
دنبالک:
پست قبلی کار یه شب بود و این یکی قبل از اون نوشته شده بود ولی فرصت گذاشتن تو وبلاگم پیش نیومد
در ضمن پست بعدی هم آماده ست
ای نارفیق پسر!
نمی خوام اون حرف های نهایی و برگ برنده ام رو کنم ( خودت می دونی من خیلی چیزا می دونم )
ببین در هر صورت تو بازنده بودی تو اشتباه کردی ( اینکه نابودم کردی ) و من بیشتر
بابا تو مگه نگران آبروت نبودی؟ خب ما رو بی خیال شو ( فقط پیش نهاده، قبولش به نفعته )
تو نامردیت رو کردی، جگرمو سوزوندی دلمو شکوندی ( خدا نکنه اون روز برای کسی پیش بیاد که کاخ آرزوهاش خراب بشه )
و بعد از اون ولن کن هم نبودی از همون شروع ترم 2 هر جا رفتی و نشست و برخاست کردی هر چی دلت خواسته ( که لایق خودت بوده ) بهم نسبت دادی چرت و پرت گفتی
الانش نگران نیستم کی در موردم چی فکر می کنه اون که باید منو بشناسه شناخته
قبل از تابستون و نوشتن این مطالب به خاطر مریم ساکت بودم و منتظر حرکاتت بودم
تو گند زدی
افتضاحی که به بار آوردی دامن 3 نفر دوست رو گرفت و از هم جداشون کرد ( من و مریم و خانم فلانی )
تبدیل کردن یه رابطه دوستانه و معمولی به نفرت کار بس بزرگیه ( شما از دو جبهه ی من و مریم خوب عمل کردید )
امیدوارم با کسان جدیدی که از راه دوستی وارد شدی آخرش به پاشون نیفتی و التماسشون نکنی که بخوای با پولت مخفیش کنی
تو بی جنبه بودی تا جایی که نتونستی جلوی زبونت بگیری و رفتنمون به شهمیرزاد رو به کسی نگی، ببینم نکنه بازهم من به همه گفتم
یا این که رابطه های جدید بعدی که با فلانی داری رو من بین همه پخش کردم؟
نکنه من رفتم همه رو به دروغ پر کردم و گفتم دختر خانم ( محترم ) فلانی پشت تلفن داشت گریه می کرد و ازم تقاضای دوستی می کرده
مطمئن باش آدم دروغگو ( به قول تو مثل من ) هیچ جا اعتبار و دوستای زیادی نداره
کاش یه کم دور و اطراف و آدمای در ظاهر به اصطلاح دوستت رو بشناسی
من می خواستم با مریم دوستی عادیم رو ادامه بدم و از عشق و ازدواجم بهش چیزی نگم ولی تو...
تو از حسودیت بود که نمی تونستی ببینی با مریم این قدر خوبم و اون شده تمام فکرو ذهنم و در واقع جزیی از زندگیم
یادته ازم پرسیدی مریم از وضع زندگیت با خبره و چیزی می دونه؟ ( اون موقع بود که تازه رفته بودی وبم رو کامل خونده بودی )
منم گفتم چیزی ندارم که مخفی کنم و همش رو تو وبلاگم گفتم
و دوست دارم و داشتم با مریم صاف باشم
اون موقع از این حرفت منظور داشتی
اولش از حرفت یه ترسی وجودمو گرفت اما فکرشو نمی کردم آخرش این طور جدا بشم
من کسی نیستم که بخوام تو رو تهدید کنم و گفتم بخاطر مریم هیچی نگفته بودم گفتم خودت از کار و حرفات پشیمون و شرمنده می شی
من کسی نیستم که به خدا واگذارت کنم
من کثیف ترین، پست ترین، فاسق ترین، بی آبروترین اصلا هر چی تو بگی
ولی اینو بدون یه خدایی هم اون بالاست که حق و ناحق رو از هم جدا کنه و روزی عذابش دامن آدم دورو و نامردو می گیره ( مطمئن باش یه روزی همه چی برای همه معلوم می شه باید آخرت جوابگو بود )
اگه حرف داری بیا تو وبلاگ جلوی همه بگو
باز هم نکنه من بودم که هر دفعه می گفتم دیگه اصلا نه به کار تو و نه به کار مریم کاری ندارم اما از اون طرف می رفتی و میری برای مریم آفلاین می ذاری ( یه حرف جدید بزن این قدر اینو گفتی دیگه حفظ شدم و باورم شده که دیگه واقعا نه فکرمون هستی و نه کاری بهمون داری! بسه دیگه لاف زدن و ریچارد گفتن )
از ترس اینکه کارت به کلانتری بکشه دیگه تلفن زدن رو بی خیال شدی
کی می خوای نخ آویزونیتت مثل عروسک های خمیه شب بازی رو پاره کنی؟
من این قدر وجود داشتم که واقعیتی که شاید پسند تو نباشه رو علنا اعلام کنم
نمی خواستم اونجور که له ام کردید مچاله ات کنم و مثه دستمالی که دیگه قابل مصرف نباشه دور بندازمت
الانم احتیاج به آرامش دارم می خوام تو لاک خودم باشم
ولم کن اون موقع که می خواستم به درد خود بسوزم اذیتم کردی
به خدا دیگه بسمه شب های بی شام خوابیدن یا شب های با غم و دلهره کسی که نخواست ( مریم ) حرفم باور کنه، به سختی سر کردن
بسه دیگه سکوت و نظاره اعمال آدم های خودخواه مثه تو
بسه روزهای بی امید و ساعت های بی قراری
من حتی برای کارهایی که نکردم تقاص پس دادم...
دیگه نمی خوام به حرف های خاله زنکی که در مورد مریم و دیگران گفته می شه و من احمق در برابرشون احساسی عمل می کنم رو باور کنم
از این به بعد یه چیز رو می دونم مریم هنوز برام همون مریم آبان و آذر 84 است حالا می خواد کنارم باشه یا نه
آره من بچه ام و حرف راستو باید از زبون بچه شنید
مجبورم نکن بقیه ش هم بگم...
بسه تنهایی دیگه تو قفس
بسه این قفس بدون همنفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرینگ سراب
هر کی فکر خودشه تو این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلمو گوش کنم
غم دنیا رو فراموش کنم
دستمو بلند کنم به آسمون
خودمو رها کنم از اینو اون
دلمو جدا کنم از آدما
سینه مو پر کنم از یاد خدا
آقا وحید آبروی هر چی بچه مرکز و لواسونه رو خریدی
همیشه نگرانت بودم که حیف نیست تو با این همه هوش به خاطر بدشانسی تا آخر عمرت خودتو ملامت کنی و بخور و نمیر زندگی کنی و حداکثر استای خودت تو تراشکاری بشی
آقا مهندس صنایع حالا امیدوارم کردی
درسته یه سال با ارزشت به سوخت رفت اما به اونچه که مطلوبت بود رسیدی
یادته اون موقع که کاملا ناامید بودی گفتم تو تواناییش رو داری از نو شروع کن
تو این مدت که با آدمای زیادی آشنا شدم به خودم می گفتم چرا خیلی ها که دارن و خوشی زده زیر دلشون و هوای دانشگاه آزاد رو کردن باید جای تو رو تو دانشگاه سراسری پر کنند
آفرین به غیرت و اراده ت ان شاءالله موفق باشی
و تبریک به جمیع فارغ التحصیلان دبیرستان و مرکز پیش دانشجویی سادات *****
این روزها شور و شوق و حتی ناامیدی و ناراحتی بچه ها منو به گذشته م برمی گردونه
یادمه اون روزا که تو اوج بودم و شرایط جوی بر وفق مرادم بود می اومدم همه رو کنار می زدم و مخصوصا تو فیزیک نفر اول می شدم
ولی گاهی اوقات هم در جدول آمار زیر خط فقر بودم ( این اصطلاحی بود که بچه ها به نفرات آخر می گفتن )
اصلا نتایجم قابل پیش بینی نبودن
چه خاطراتی...
برای میان ترم، ترم 2 دیفرانسیل که قرار بود از امتحانات پایانی هماهنگ سال های قبل گرفته بشه رفتم و سوالات رو پیدا کردم و روز آخر به کسایی که خواستن دادم و یه حالی به جمع دادم
اون موقع ها که تا اویل خرداد تقریبا تعطیل بودم و از تعطیلات نوروز یه ذره هم استفاده نکرده بودم اما هنوز امید داشتم شریف قبول می شم
اون روزای ( 1 ماه آخر ) که 12 تا 14 ساعت تو مدرسه درس می خوندیم و من برای در آوردن لج ناظممون مخصوصا موهام رو میکروبی می کردم![]()
ولی حامی اصلی ام مشاورمون بود که روز اول خرداد که تو ورزشگاه آیت الله سعیدی تو فوتبال دستم شکست و مصدوم شدم آقای صادقی تمام بچه ها رو خواست و عتابشون کرد![]()
هر چی بخوام بگم تمامش خوشه و خاطره ست
تو 19 نفر پیش دانشجوی اون مرکز در آخر جز بهترین رتبه ها بودم
کلا از اول سال که با معلم فیزیکمون آشنا شدم حس کردم می تونم باهاش رابطه خوبی برقرار کنم و همون درسیه که می تونه لذت بخش باشه به شرطی که درکش کنی
برای همین موفق بودم و از اون به بعد تا دانشگاه از فیزیک کلی شانس آوردم
اصلا از هر چی فیزیک و فیزیکی و فیزیکچه و فیزیک دان خوشم می آد![]()
![]()
و بعد از این هم بنا به مقتضیات رشته ام حتما با رشته ی فیزیک در ارتباط خواهم بود
اما تو کنکور همه چی برعکس شد
کمترین درصدم فیزیک شد و بیشترین شیمی که تو کلاس جز کمترین درصدهای کلاس بودم اما تو کنکور جز بالاترین در صدها شدم
رو 100 فیزیک برای جایزه یک سکه بهار آزادی فکر می کردم
تو کلاس با بقلیم که بچه دهات های مسعودیه- افسریه بود ( به قول مشاورمون ) کلی قاطی بودم و سر هر چی می گفتیم فووو چه مخیه بعضی وقتا باهم فاز می گرفتیم![]()
یادمه یه بار ناظم به خاطر دیر اومدن به مدرسه منو یک زنگ تو هوای سرد نگه داشت ( اتفاقا فک کنم تا اون موقع 1 تاخیر داشتم ) بعد از این که اومدم تو کلی باهاش بحث و جدل کردم تا جاییکه زنگ زد مادرم بیاد ( می خواست منو اخراج کنه ) این قدر لجش در اومده بود ( و در آورده بودم ) که مرد به اون گندگی بشگونم گرفت و منم که حسابی داغ کرده بودم
گفتم برای چی و به چه عنوان این کار رو کردی حق نداشتی اصلا کی می خواد پول دوا و درمون سرماخوردگی امروزم که تو هوای سرد نگه م داشتی رو بده
( اینو یادآوری کنم گه این قدر پوست کلفتم که نزدیک 6 سال دفترچه ام عوض نشده و هنوز هم سرما نخوردم و تو این مدت گیر پر شدن برگ آخرش بودم تا دفترچه عوض بشه که بالاخره این اتفاق تو شکستن دستم اتفاق افتاد
) بالاخره کاری کردم که جلوی من و مادرم که بنده خدا رو تا اون جا کشونده بود کم آورد منم که نمی خواستم جلوی مادرم کوتاه بیام و ازش معذرت بخوام از حقم کوتاه نمی اومدم تا جایی پیش رفت که می خواست واقعا دست کنه تو جیبش
یکی از غول های تست زنی مرکزمون که از هیکل هم کم نداشت یه بار به خاطر زیرپایی که در جواب سلام من داد تا آخر سال که در حدود 6 ماه بود باهاش صحبت نکردم و دیگه هم ندیدمش
( اما اون روز به خاطر اون حرکت خر صفتش ولش نکردم و بد قاطی کردم که خودش جا خورده بود و یه چند تایی خورد و شنید ) اما نفرینش کردم و به خدا واگذارش کردم
همین طور که گفتم ایشون پارسال که می تونست رتبه ی زیر 1000 باشه و از امیدهای بالا بود با اشتباهی که سر کنکور کرد و به خاطر عادتی که داشت که همیشه از آخر تست می زد و چند بار هم تذکر مشاور رو جدی نگرفت سوالات شیمی ترمی واحدی رو جواب داد و آخرش که شیمی تموم شد و زمانی که فهمید اشتباه کرده زودتر از پایان جلسه با اعصاب خرد اون جا رو ترک کرد ( 16000 شد )
دیگه نمی خوام در مورد فلان آقا ( نارفیق ) که از حس برادرانه و صادقانه ی من سوء استفاده کرد چیزی بگم ( همه ی نامردها رو به خدا واگذار می کنم حالا اگه دوست داری برام آدم بفرست )
من که گفتم تصمیم رو گرفتم که تا آخرش پای مریم هستم و تمام اتفاقات رو به جون می خرم، وجودمه و دوستش دارم ...![]()
حالا برو به هر کی دلت می خواد بگو سعید اکبری فلانه سعید اکبری بمدانه اصلا تحریمم کن
من اعتبار خودم رو هنوز بین خیلی ها دارم ( از معاونین دانشکده های مهندسی و علوم پایه گرفته و استادا و دفتر ریاست فلان دانشگاه و حاج آقا فلانی تا بچه های ورودی خودمون و رفقا و ... )
من کسی هستم که با شرافت زندگی کردم تا حالا تو عمرم یه بار خواهش و التماس عشقم رو از دختر کردم اونم مریم بوده و هست نه مثه تو که سریع تا کسی رو می بینی می خوای آویزونش بشی
و از این که بین دختر و پسر باشی شرم نمی کنی
من سعید ( نذر آقا ابالفضل ) اکبری کسی ام که سختی کشیدم تا یه این جا رسیدم حاضر نشدم به خاطر حقم کوتاه بیام و بعد از این هم جلوی ظلم می ایستم
به خدا، همتون رو دوست داشتم ولی چرا با من این کارو کردن هیچ نامردی نکردم نمی خواستم با کسی دشمن باشم
می خواستم همه با هم دوست باشیم مگر خلافش ثابت می شد
اما بعضی ها ارزش انسان بودن و دوستی رو ندارن باید در برابرشون گرگ بود
از فندک و سیگار گرفته تا نمره و رای جمع کردن
چه کار نکردم؟ اون جایی که توانایی مالی اش رو نداشتم از اعتبار و وجودم مایه گذاشتم
نمی خوام منت سر کسی بذارم اما بگم قدر همدیگر رو بدونیم
شاید دانشگاه سمنان دیگه جای من نباشه و احتیاجی هم به من نوعی نداشته و نداره ...
ساعت 1 بامداد روز شنبه 14 مرداد
در حالی که حسم می کنم که جگرم داره آتیش میگیره و می سوزه
بغض ها تمومی نداره و امونم نمی ده
ساعت 10 صبح شنبه که می خواستم از خونه بزنم بیرون پستچی یه نامه برام آورد
از طرف وزارت کشور استانداری تهران...
فقط اینو بگم که یه نامه دیگه از طرف مشاور استاندار و مدیر کل ارزیابی پاسخگویی به شکایات با توجه به بخش نامه فلان معاون اجرایی ریاست جمهوری برای مدیر کل بازرسی وزارت علوم
حالا باید برم شهرک یا ویلا، شاید بتونم مهر تاییدی بر انتقالی ام بزنم
( همون خدایی که منو به آرزوی قبولی ام رسوند و خیلی کارها برام کرد به امر انتقالم هم کمک می کنه تا جاییکه که الان مشکلی نداشتم )
خدایا شکرت![]()
بر روی سنگ قبرش نوشتند :
(( سوخته در آتش عشق ))
آتش نشان
۩ می خواستم جواب اون خانم گمنامی رو بدم که تو دو پست قبلی برام کامنت گذاشتن و حدس می زنم کی بوده
اولش کیه که از داشتن پول بدش بیاد
همه قبول دارن که الان پول شده همه چیز
اگه طرف با شعورترین و با کمال ترین و شریف ترین انسان هم باشه و قدری از لحاظ مالی تامین نباش تو حاضری بهش دل ببندی
یا بر عکس اگه یارو احمق ترین بشر و بی آبروترین و کثیف ترین آدم باشه و ازش بو پول بلند بشه خیلی مرده تا جاییکه حاضری تمام ارزش ها و علایق که داشتی رو کنار بذاری و به همه چی پشت پا بزنی به همه چی ...
کاش اولش رو حرفت بیشتر فکر می کردی و مزه مزه ش می کردی بعد
کاش شماها...
ولش کن
ارزش شماها به همون پولیه که باهاش شماها رو گول زد و خرید و فروش کرد
۩ ما ۲ تا قول بین خودمون داشتیم اگه یادت نمیاد یاد آوریشون کنم
یکیش این بود که از اون زمان به بعد که اون مشکل پیش اومد قرار گذاشتیم به کار کسی کاری نداشته باشیم و حرف دیگری رو بین خودمون قبول نکنیم
من از همون اول، بعد از اون و حالا اصلا قصد اذیت یا انتقام نداشتم و ندارم چند بار گفتم به همه خواهم گفت، اصلا می رم رو بام تهران داد می زنم تا همه بدونن، دوست دارم مریم
من واقعا متاسفم حرف یه آدم عقده ی جنسی و روانی و بی شرف و کثیف و نامرد که اصلا یه ذره مردونگی تو وجودش نیست و حرفش خریداری نداره و کسی قبولش نداره رو قبول کردی و می گی مرد
آره چون پول داره آدم شریفیه اما من که به خاطر تو هیچ کاری نکردم و فقط جونمو به خاطر تو حراج کردم لایق حتی یه تف هم نیستم
آره من آدم بدی هستم، اما چه بدی در حق تو کردم
خیلی نامردیه
دنیای بدیه...
۩ دنباله:
۱. قولی که به من دادی به کنار با وجدانت چی می کنی؟
۲. اگه حرف های من دروغه یکی که فک می کنه همه چیزو می دونه بیاد همشو تکذیب کنه اون موقع من دهنم رو با کثافات پر می کنم
۳. من به خاطر دلایلی که برات توضیح دادم دوست ندارم با فلانی دوست باشم و در ارتباط باشم
ولی تو چه دلیلی برای این کارت داری؟
۴. اصلا قصد نوشتن مطلب جدیدی برای چند وقت آینده نبودم تا تکلیف بعضی چیزا مشخص بشه
اما خب گفتم تا تنور داغه خمیرو بچسبونم و جواب این نویسنده ی محترم رو بدم
می خوام یه چند وقتی آروم باشم
پرورشگاه
نمی دانم چرا ستاره انتخاب کردیم. شاید چون از همه زیباتر بود. شاید هم چون وقتی پری اسمش را پرسید، مثل بقیه، نوک کفش هایش را نگاه نکرد. سرش را بالا گرفت و با صدای بلند توی صورت پری داد زد: ستاره.
نمی دانم، شاید هم چون پری عاشق ستاره بود. شب هایی که در آسمان ابر نمی دید و ذوق می کرد از ستاره هایی که حسابی نزدیک ما بودند. حالا ستاره حسابی نزدیک ما بود که پری دست هایش را جلوی صورتش گرفت و نتوانست چیزی بگوید. چشم های ستاره اما هنوز روی صورت پری نشسته بود و منتظر جواب بود.
من دست گذاشتم رو شانه اش که می لرزید. که یعنی بلند شو، جلوی بچه درست نیست پری.
پری ستاره را محکم در آغوش گرفت، اما انگار جواب مرا داد: کاش، کاش می توانستیم همه را ببریم.
جنون من سر و سامان نداره
بلای جان من درمان نداره
طبیبی نیست تا درمان نماید
چرا این عمر من پایان نداره
واسه هر کی دل من تنگ می شه
تا می فهمه دلش از سنگ می شه
دوستی از رو زمین پاک شده
مردی و مردونگی خاک شده
تو میدون امام حسین داشتم چرخی می زدم، یه پیرزن حدود 50 ساله کنار خیابون با یه وضع مذلت بار نشسته بود ( وضعش واقعا اشک آدمو در می آورد )
با صدای بچه گونه یه چیزایی می گفت
با اون چهره معصوم و بدون دندونش دل آدمو به درد می آورد
خدایا بی چارگی و بدبختی تا چه اندازه
چی می شه کرد ...
با ورود پژو روآ با قیمت 7 میلیون سایپا جایگاه خودشو در خطر می بینه
تو تلوزیون اعلام می کنه کسایی که می خوان پراید بخرن تا چند روز آینده دست نگه دارن ( دیگه خودتون بقیه ماجرا رو حدس بزنید )
آقا آتیش داری؟
این جمله ای که چند وقت یه بار از زبون ملت می شنوم
آ خه نمی دونم کجای من به معتادا می خوره؟
خوش حالم که در حال حاضر با یه تیم واقعا با تجربه و قدرتمند در زمینه ی رشته ام همکاری می کنم ( یه کار تحقیقی )
فک کن مبتدی ترین آدمش که تا نفر آخر فاصله داره منم اما در هر حال دوست دارم تو کارم موفق باشم
یه بار ازم درخواست شد و منم معطل نکردم و لبیک گفتم ( در صورتی که نیازی به من نداشتن ولی یه لطفی کردن و بهم فرصت دادن )
اگر هیچ سودی از لحاظ مالی هم نداشته باشه لااقل سابقه و تجربه ی کاری خوبی برام هست ( البته تو جلسه ی اول که من حضور نداشتم یه چیزایی در مورد خشکه حساب کردن هم صحبت شده )
تو کار همه با یه جور عشق و علاقه خاص فعالیت می کنن
برای این کارم چند وقتیه هم هست پام به دانشگاه الزهرا باز شده و تا آخر تابستون رفت و آمدم متواتره ( دو روز در هفته )
برای بار اول به مهندس گفتم من چطور برم اون جا؟ رام می دن؟
گفت با این وضع و مو حتما، تو یکی رو راه می دن ( با شوخی )
امشب هر چی از خدا می خواین طلب کنید
فردا هم اگه روزه بودین ما رو از دعا یادتون نره
البته خدا کریمه و حاجات روا می شه ان شاء الله
عزیزم شب آرزوها منو که یادت نمی ره
چندین نامه نوشتم به آدرس هایی که نمی دونم به کجا خواهند رسید "سلام" از خداوند برایت بهترین را خواستم می دونم که تو به آرزوهایت خواهی رسید
دی شب باز خوابتو دیدم این بار هم داشتم عذاب می کشیدم ( مثه خواب مردن و خاک شدن خودم سخت بود )
تو خواب کاملا مشخص بودی ... داشتم از غصه می مردم که از خواب بیدار شدم
اما آخرش باعث و بانی یه کار واجب شدی> نماز اول وقت صبح
دوستم بدار ليافت دوست داشتن را دارم اگر بخواهي که در صفحه قلبت برايم جايي هست جايي که به آرامش دعوتم کند. دوستم بدار که نياز به عشق برايم سرابي شده که هر روز تکرار مي شود
ضمیمه:
1. یه جای مفتی با سرعت فوق العاده ( وحشی ) با امکان رایت مجانی برای دانلود فلش کلیپ هام پیدا کردم
2. این چند وقته حسابی دور برداشتم
حس می کنم دوباره رو غلتک افتادم
تا چند وقت دیگه 2 یا 3 شیرینی توپول طلبتون ( خوش حالیم چیزی در حد پیدا کردنه گنج است )
البته یکیش مخصوص ورودی های 84 خوابگاهه
دارم دچار یه تحول اساسی می شم
دوباره از نو می سازم هر چی خراب کردم اما این بار با یه هدف مشخص ...
آخ چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار، واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
می دونم فرقی نداره واست، عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من
سلاکس ( بر وزن اکس ) بابایی![]()
عید چطور بود؟
اصلا که به تن ما نچسبید یعنی یه جورایی فاز ( با غلظت زیاد به مانند مادرم ) نداد!![]()
این پستم از سر اجبار بود که شروع کردم به نوشتن یعنی چیزی نداشتم که بگم
چه اتفاقات عجیبی تو این دو، سه روزه برام افتاد
بد جور از حالت تعادل خارج شده بودم و کنترل اعصابم دست خودم نبود ( وای که چقدر رمم مشغول بود این آخری ها دیگه مشرف به هنگیدن بود )
هر شادی و دل خوشی هم داشتم از دماغم در رفت
همش آرزوم این بود که هر زودتر مدرسه ( ببخشید از اون ور خواهرم داد زد گفت دانشگاه
) شروع بشه و دوباره یه کم شیطونی کنم![]()
نتایج :
قبض تلفنمون برای اولین بار به رقم بی سابقه ی 78000 تومان رسید!
می بینید چقدر مزخرفات گفتم دیگه اون نی نی ناز مسعود-بابایی (
) نیستم ( به قول اون شدم یه
Gohhhh )---> البته منو مسعود با هم از این جور شوخی ها داریم![]()
و برای این که پستم خالی از عریضه نباشه و شما هم دست خالی برنگردید و یه فیضی برده باشید یه کم از این آفلاین هایی که دوستان زحمت کشیدن برای همه سند تو آل کردن رو این جا می ذارم![]()
1. عشق رو " اد " کن .. به احساسات قشنگت " پي ام " بده .. غم رو " دليت " کن براي غرور" آف " بذار بگو بشکن آخه دنيا دو روزه .. و خيانت رو "هک " کن از انسانيت " کپي " بگير و " سندتوآل " کن با صداقت، وفا و معرفت هم "چت " کن از زيباترين خاطره هاي زندگيت " وب " بگير ..
2. اگر دل کسي رو شکستي يه ميخ بزن به ديوار اگر تونستي دلشو بدست بياري اون ميخ رو از ديوار در بيار ولي افسوس که جاي ميخ روي ديوار مي ماند.
ویرایش شده در تاریخ ۱۳ فروردین :
¤ امسال برای اولین بار تو عمرم سبزه گره زدم![]()
![]()
سلام به همه ی دوستان
سلام زندگی، سلام آینده، سلام سرنوشت و سلام ...
این چند وقت خیلی اتفاقات جالب داره برام پیش میاد ...
دو هفته ی پیش که 3 مین باری بود که برای امتحان داخل شهر رفته بودم بالاخره به هر زحمتی بود تصدیق رو گرفتم
قضیه از این قرار بود که چون با افسر راهنمایی و رانندگی که تو این 2 بار امتحان قبل با هم کلی صمیمی شده بودیم
این دفعه که پشت فرمون بودم لپم کشید و گفت یه جاهایی بی دلیل هول می شی با این که خیلی ضعیفی ولی این دفعه رو قبولت می کنم
گفت وجدانم راضی نمی شه ولی بالاخره مهر تاییدو زد
منم بعد از پیاده شدن گفتم جناب سروان شیرینی چی؟ گفت خودت شیرینی
( نمی دونم چی شده چند وقتیه، دوستام هم لپمو می کشن )
نتیجه :
کاش تمام مشکلاتم با کشیده شدن لپام حل می شد ...
* این دفعه خیلی نوشته هام پرت و بلا بودن، دیگه خودتون ببخشید
امیدوارم سال 85 براتون سال خوبی باشه و شاهد موفقیت هاتون در تمام مراحل زندگی باشین
یه چیز دیگه،برای منم دعا کنید به اون چیزی که می خوام ( که تا حدود نسبی بهش رسیدم ) به طور کامل و مطلوبم برسم