تبليغاتX
تنها ترین سعید دنیا
بغض های تمام ناشدنی یک مرد تنها

عین القضات همدانی که مثل حسین حلاج ( رحمه الله ) سر چوب پاره سرخ کرد، به نقل از پیامبر اعظم ( صلی الله ) می گوید:

مَن عشق و کتم، ثم عفّ فمات، مات شهیدا

هر آنکه عاشق شود و کتمان کند، سپس پاکدامنی پیشه نماید، پس بمیرد، به سان یک شهید مرده است.    به نقل از : بچه معروف ما امیر

 

داستانک

یادم هست یکبار از پدربزرگم که اشعار حافظ را زیر درخت نارون برایم می خواند و سعی می کرد آنها را از حفظ کنم پرسیدم:

پدربزرگ عشق یعنی چی؟...

مسلما سوال کودکانه یک بچه نه ساله را باید با زبان کودکانه جواب داد، یا کاری کرد که لااقل او معنی و مفهوم چیزی را قابل لمس نیست بفهمد، پدر بزرگ کاملا درمانده شده بود و مرتبا موهای سفید سرش را با دست می کشید، بمن نگاه می کرد نگاهش را از من دزدید سرش را تکان می داد و بالاخره من من کنان گفت:

عشق یک بیماری است!.....

من با سماجت پرسیدم:

پدربزرگ! بیماری که چیز خوبی نیست پس چرا حافظ از آن تعریف می کند

پدربزرگ کاملا کلافه شده بود، به اطراف نگاه می کرد، شاید می خواست از آدمی یا چیزی کمک بگیرد، بالاخره به ظرف میوه که روی میز بود اشاره کرد و گفت:

پسره تخس فضول! آن ظرف میوه را بیاور جلو ببینم!.....

من اطاعت کردم، پدربزرگ از میان ظرف میوه یک لیمو شیرین انتخاب کرد و به من داد و گفت: بخور تا جوابت را بدهم من تقریبا گنگ و گیج شده بودم، مغز کوچک من نمی توانست ارتباطی میان لیمو شیرین وعشق پیدا کند، پدربزرگ از من پرسید:

خوشمزه است؟...

پدربزرگ خوشمزه ست ولی یه کمی هم تلخه...

پدربزرگ نفس راحتی کشید، از کندن موهای سرش ایستاد و گفت:

بسیار خوب! عشق هم چیزی مثل لیمو شیرین است پسرم!

 

من زاده شرق هستم، شرقی که هنوز مردان جوان دسته دسته بخاطر معشوق خوکشی می کنند، به جان هم می افتند، شجاعانه می جنگند و شجاعانه می میرند، زیرا به عشق معتقدند، من زاده شرق هستم چون هنوز هم در شرق تنها پدیده قابل احترام و کهنه نشدنی عشق است و عشاق برای هم نامه های عاشقانه ای می نویسند و گوشه نامه ی عاشقانه خود را با اشک چشم مرطوب می کنند و به اشک هایی که از فراق معشوق می ریزند، مفتخرند!

بی شک من بیمار بودم، بیمار عشق، در سرزمین من عشق یک بیماری خطرناک است، پزشکان عوارض عشق را سودازدگی، خیالبافی، تب مالیخولیا و گاهی هم خودکشی می دانند و برای معالجه چنین بیماری هیچ کاری از دستشان برنمی آید مگر اینکه دستها را بهم بمالند و به آسمان اشاره کنند و بگویند:

خدا خودش کارساز است! خداوند رحیم است! خداوند رحم کند...

 

یکبار سرگذشت شیخ صنعان را خواندم و نمی توانستم باور کنم چگونه ممکنست مردی موقر و آزاده که دسته دسته مریدان پشت سرش در حرکتند بخاطر عشق یک دختر "ترسا" آواره کوچه ها و مسخره ولگردان شود

 

زیارت

وسائل مختصرش را داخل ساک گذاشتم، عصایش را دادم و گفتم برویم.

گفت: کجا برویم؟

برای اولین بهش دروغ گفتم: «زیارت» خوشحال شد.

وقتی به خانه سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش کردم، چشم های مهربانش خیس شده بود و دستم را گرفت و گفت: مواظب خودت باش مادر.

 

وقتی با چشات نگاه کردی . . .

دلم گرفت . . .

وقتی اشکای رو گونه تو پاک کردی . . .

دلم گرفت . . .

وقتی اسممو با بغض صدا کردی . . .

دلم گرفت . . .

من دلم گرفت . . .

چون تو دلت گرفته بود . . .

من گریه می کردم . . .

چون صدای هق هق قلبت . . .

تمام احساسمو شکست . . .

من سردم بود . . .

چون دستهای تو یخ زده بود . . .

من می خوام هر دومون گرم بشیم . . .

با عشق . . .

می شه گرم شد . . .

می شه جون گرفت . . .

می شه تازه شد . . .

پس عشق تقدیم تو . . .

حالا می خوام . . .

با نگات حرف بزنی . . .

با لبات بخندی . . .

و با صدات اسممو فریاد بزنی . . .

آره . . .

تو عاشقی . . .

من عاشقم . . .

هر دومون عاشقیم . . .

هردومون عاشق یه قلبیم . . .

همیشه با همیم . . .

 

poor is the man whose pleasures depend on the permission of another

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

۩ يادته؟ اومدي ازم پرسيدي براي چي زنده هستي؟ در حاليکه تموم وجودم فرياد ميزدش که " فقط براي تو " گفتم :براي هيچي بعد من از تو پرسيدم که: واسه چي زنده هستي؟ در حاليکه اشک تو چشماي آسمونيت جمع شده بودش گفتي به خاطر کسي که واسه ي هيچي زنده

 

۩ همیشه به داشتنت افتخار کردم، به بودنت و نبودنت می بالیدم که هیچ کس تو رو نداره ولی من تو رو داشتم ولی حالا که می گذره می گم خوش به حال همونایی که نداشتنت چون دیگه از غم دوریت در عذاب نیستن

 

این مطالب پایین هم مال همونیه که هنوز منو قابل می دونن و لطف می کنن این چیزا رو برام می فرستن

»»»

رهام نکن

رهام نکن عزیزم دلتنگتم همیشه

زندگی بی تو گلم، تنهایی که نمی شه

قشنگه من می دونی، دیوونه ی تو هستم

خدای قلبمی تو، عشقتو می پرستم

سکوت نکن که حرفت راه غمو می بنده

برده دلم بازی رو، به طالعش می خنده

بمون زندگیم، تا آخرش باهام باش

سر می ذارم روی شونه هات فقط تو تکیه گاهم باش

 

 

تنها با او ...

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی

وقتی که پشت یک پنجره بارونی، بی هوا شره می شوی

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت

به اندازه ای فرصت نمی گذارد

کسی هست که می شود به او پناه برد

کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد

یک نفر هست، یک نفر که تا خواب دوباره ی چشم هایت با توست

شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن ، تنها با او

 

 

۩ هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست

اما مشکل این است که این جا هر پیوندی از روی ترس از تنهاییه

آزمون مبارکی نخواهد بود، زیرا دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته

«««

 

يک روز زندگي

دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقي نمانده بود

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را بهم ريخت

خدا سکوت کرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزيزم، و اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بي راه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...

با يک روز چه کار مي توان کرد

خدا گفت:

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند

گويي که هزار سال زيسته است

و آن که امروزش را در نمي يابد

هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت

و گفت:حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند

مي ترسيد راه برود

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت

وقتي فردايي ندارم

نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و صورتش پاشيد

زندگي را نوشيد

زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد

مي تواند...........

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد

زميني بنا نکرد

مقامي به دست نياورد

اما.......

اما در همان يک روز

دست بر پوست درخت کشيد

روي چمن خوابيد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد

و براي آنها که دوستش نداشتند

از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد

لذت برد و سر شار شد و بخشيد

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت. " کسي که هزار سال زيسته بود "......

 

این شعرو خیلی خیلی دوست دارم، چندین بار خوندمش

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو، تموم دنیا بودی

 

تو این پست چیزی نداشتم بگم فقط نیاز داشتم پیش خودم یه کم فک کنم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

1. بچه ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند....
و گنجشکها جدي جدي مي ميرند.
آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند ....
و قلبها جدي جدي مي شکنند.
آدمها شوخي شوخي لبخند مي زنند....
و دلها جدي جدي عاشق مي شوند .

 

2. زندگی مال تو مرگ مال من، راحتی مال تو گرفتاری مال من، شادی مال تو غم مال من، همه چی مال تو ولی تو مال من

 

3. عشق آن نيست که يک دل به صد يار دهي عشق آن است که صد دل به يک يار دهي گريه زماني زيباست که براي عشق باشد عشق زماني زيباست که براي تو باشد و تو زماني زيبايي که براي من باشي هميشه بزرگترين آرزوم اين بود که کوچک ترين آرزوت باشم

 

4. اگر بهترين دوستم نيستي بهترين دشمنم باش اگر غمخوارم نيستي حداقل بزرگترين غمم باش هر چه هستي هميشه بهترين باش چون بهترينها هميشه تو خاطر مي مونن پس در بدترين خاطراتم تو بهترين باش

 

درخت تنها
آخرهاي فصل پاييز یه درخت پير و تنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني درکنارم
آخه من ميون برگها فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درخت رو ميديد داره از غصه ميميره
با خدا راز و نياز کرد اون رو از درخت نگيره
با دلي خرد و شکسته، گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اينکه يه گوشه باد همه حرفاشو مي شنفت
باد اومد با خنده اي گفت : آخه اين حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت پيش بارون. بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد، آخه اين کار خدا بود
هر کي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود

 

 

»»» این مطالب پایین هم متلعق به همون فردیه که حداقل روزی یه دونه میل برام می فرسته

 

پیام عشق

سر گیسو به مستی تاب دادی

به جانم، مستی بس خواب دادی

پیام عشق را آغاز کردی

نیازم رو چو ديدی، ناز کردی

تو بودی، طوطی خوش بختیه من

ولی، زود از برم پرواز دادی

 

ببخش

ببخش اگه تو قصه مون

دو رنگ و نامرد نبودم

ببخش که عاشقت بودم

خسته و دل سرد نبودم

ببخش که مثل تو نشد

خیانتو یاد بگیرم

اگه که گفتم به چشات

بذار واسه تو بمیرم

ببخش اگه تو گریه هام

دو رنگی و ریا نبود

اگر دستم مثه تو

با کسی آشنا نبود

ببخش اگه تو عشقمون

کم نمی ذاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمی ره

اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو

بیشتر از این نبود عزیز

«««

¤ بعد از مرگم دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان ببينند که پس از اين همه رنج و سختي چيزي با خود از اين دنيا نبرده ام

 

بالم شکسته چاره ندارم، دعا کنید. پژمرده شاخه های قرارم، دعا کنید. احساس آشنایی من مانده در قفس وا مانده ای به پشت حصارم، دعا کنید. از من گرفته اند حسودان مسیر عشق دیگر کجا قدم بگذارم، دعا کنید. من خسته ام و از سفری دور می رسم تا بشکفد دوباره قرارم، دعا کنید. یاران صفا و تازگی باغتان کجاست پژمرده شاخه های بهارم، دعا کنید ...

منم! 

نتیجه:

۱. هفته ی دیگه اگه خدا بخواد قراره برم اتاق تشریح بدن انسان تو دانشگاه علوم پزشکی سمنان هم یه چرخی تو دانشکده می زنم و هم یه سر می رم خوابگاهشون

۲. نمی دونم چرا بعضی ها تو لیست خودشون برای من Apear Offline قرار دادن یا این که هر وقت میام

خودشون رو الکی خاموش می کنن

همین جا بهشون بگم این کارا فایده نداره هیچ کس نمی تونه از زیر دست من فرار کنه

می خواید خودتون امتحان کنید برید سایت meebo.com که ما هر وقت تو دانشگاهمون بخوایم

با مسنجر چت کنیم از این سایت استفاده می کنیم

تمام کسانی که خودشون رو Apear کردن رو به صورت چشمک زن نشون می ده

و اینو بدونید من هر چند وقت یه بار با این سایت آنلاین می شم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 8:30 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

روزی که تو به دنیا اومدی، داشت بارون می اومد اما اون روز هوا بارونی نبود اون فرشته ها بودن که گریه می کردن چون یکی از اونها گم شده بود. » عزیز تولدت مبارک «

من روز تولدت یادم نرفته فقط به دلیل این که دوست نداشتم روزش لو بره الان این مطلبو نوشتم ( مگه می شه تو رو فراموش کرد )

 

دوست داشتم برات از عشق بنویسم ولی من نویسنده نیستم ...

اما می تونم چند خط از دلم بنویسم ...

 

1. اگر کسی تو را آنطور که می خوای دوست ندارد، به این معنا نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

2. آرزو نکن توی دنیا، کسی رو داشته باشی آرزو کن دنیای کسی باشی

 

هیچ وقت دل به کسی نبند چون این دنیا این قدر کوچیکه که دو تا دل توش جا نمی شه ولی اگه بستی دیگه ازش جدا نشو چون این دنیا این قدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی

» و یه حرف از خودم: از اولین فرصت ها استفاده کنید شانس هیچ وقت در خونه ی آدمو نمی زنه

شاید زمونه اون کسی رو که پیداش کردی هیچ وقت دیگه هم برات به ارمغان نیاره

 

» تو خودشی » اونی که حتی تو خوابم نمی دیدم

 

این شعر هم هیچ مناسبتی با این پست من نداره فقط چون یکی اصرار داشت من چرا تو وبلاگم شعر نمی ذارم منم قبول کردم که اون از این به بعد برام شعر بفرسته، منم داخل وبلاگم بذارم ( من که خیلی از این شعر خوش اومده )

 

شکست

 

من پذیرفتم شکست خویش را

پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

در فراموشی هم، آغوشت کنم

می روم، از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزاد باش

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخیه برخوردهای سرد را

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط سعید  | 
به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

دوستان سلامی به وسعت دل های پاک شما.

قبل از هر چیز از دوست خوبم سعید که این فرصت را برای نوشتن در اختیارم قرار داد تشکر می کنم.

من اکنون در اوج بی نیازی خویش از هر آنچه متعلق به این دنیا ست و از درون حصار تنهایی های خود

برایت می نویسم.

زندگی صفحات سیاه و سفیدی است که بیانگر زشتی ها و خوبی هاست.در بهاری که گذشت و رو به خزان است در میان ترنم دلنشین باران و در زیر تلالو انوار خورشید تابناک آرزو می کنم.آرزو می کنم تا بهار دل و جانت هیچگاه رنگ خزان و بی برگی به خود نبیند و اگر روزی نهال نو پا و کوچک و سرسبز وجودت در مسیر پرنشیب و فراز زندگی دچار انواع طوفان های سخت و سهمگین شد همواره به یاد داشته باش که نوروز تجدید مطلع بهار طبیعت است و هر بهاری خواسته یا ناخواسته رنگ خزان و بی برگی را به خود می بیند ولی بهار هیچگاه امید تازه شدن و دوباره دمیدن نفس حیات را در رگهای خود از دست نمیدهد.

پس تو نیز این مسیر متلاطم را بهترین راه آزمودن خود بدان .وآگاه باش هستی آتی در گرو ساختن گذشته ای درخشان حاصل می شود .

با یخ بستن رودخانه زندگی و حیات ناامید مشو چرا که یخها روزی شکسته می شوند و امید جریان دوباره تحقق می یابد .

تمسک جستن به او که تنها خالق است را سر لوحه خود قرار بده.و به یاد داشته باش روشن کردن شمع بهتر از نفرین کردن تاریکی است.

ye roozi eshgho divoonegi o mohabat o fozooli dashtan ghayem mooshak bazi mikardan ta nobat be divoonegi resid divanegi hamaro peyda kard ama harche gasht asari az eshgh nabood fozooli motavajeh shod ke eshgh poshte yek booteye gole sorkh ghayem shode va divoonegi ro khabar kard va divoonegi yek khare bozorg bardasht va dar booteye gole sorkh foroo kard sedaye faryade eshgh boland shod vaghti hame be soraghesh raftand didand cheshmanash koor shode ast va divoonegi ke khodash ra moghaser midoonest tasmim gereft hamishe eshgh ra hamrahi konad va az oon rooz be bad vaghti ke eshgh be soraghe kasi mire chon koore badihaye mashooghesho nemibine va divoonegi ham hamishe dar kenareshe ....!

لنگرگاه امن ترین جا برای کشتی است ولی جای کشتی در لنگرگاه نیست .

LOVE IS STSRT BUT THE END OF WAY ISN'T VISIABLE.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط   |