تبليغاتX
تنها ترین سعید دنیا
بغض های تمام ناشدنی یک مرد تنها

۩ هر چقدر آلبوم های چاوشی رو گوش می دم سیراب نمی شم

به جرات می تونم بگم محبوب ترین خواننده بعد از شادمهر برام چاوشیه

صدای چاوشی با آهنگ هاش واقعا محشره

تا الان که فوق العاده بوده

آلبوم آخرش به اسم "متاسفم" که فک کنم دو هفته ای می شه اومده بیرون سبک جالبی داری

ولی در کل روی بعضی از ترانه های این آلبوم زیاد کار نشده و چاوشی در حد و اندازه های خودش نیست

( البته بنیامین هم با دو ترانه گرگ و میشش یه تکونی به این بازار راکد موسیقی داد )

برای یافتن سی دی آلبوم چاوشی کلی سرگردون بودم ( آخه چند وقتیه دسترسی آسون به نت ندارم )

هر جا می رفتم، می خواستن آلبوم های قبلی چاوشی رو بهم قالب کنن

اونم به کی؟

به رسوبات و کف طرافداران دو آتیشه چاوشی!

به چاوشی باز روزگار، به خراب و خوره ش

 

۩ نمی دونم سمنان یا تهران

اون زمان ( ترم 2 ) که نیاز داشتم از سمنان و محیطش دور باشم و در تهران آسوده به فکر خودم و دردم باشم، نشد

حالا که این همه دنبالش دویدم که الان شرایطش بر طبق میل من شده و حق انتخاب دارم شاید کاری باورنکردنی و احمقانه کردم و سمنان رو انتخاب کردم

بالاخره یه روزی خوشی زیر دل ما هم می زنه ( هر چی باشه منم دل دارم با مرام )

الان آینده از هر زمان دیگه ای برام شفاف تره...

همین!

این جا فقط با یک ترم انتقال بصورت دانشجوی شبانه قبولم کردن ( سه برگ تعهد پر کردم، در قسمتی از اون نوشته بود دانشگاه به علت کمبود امکانات و نبود فضای کافی آموزشی قادر به دادن انتقالی دایم نمی باشد و فعلا نیم سال اول رو باید انتقال شبانه باشیم )

البته دور از انتظار نبود!

کجا به دانشجوی مشروط یکجا انتقالی دایم می دن؟

از همین الان باید سعی خودمو بکنم تا نظر دانشکده ی برای دادن انتقالم جلب کنم

هنوز ترم شروع نشده سراغ آخرین نامه و سوپاپ اطمینان رو گرفتم که دوباره فشار رو برای ترم بعد شروع کنم ( هر چی باشه نامه های وزراتی تو ادرات جای خودشو داره! )

دنبال این هستم که با مدیر آموزش کل و اگه بشه رییس دانشگاه صحبت کنم ( به قول دکتر باید سیریش و زیگیل باشم )

از نظر دانشگاه سمنان مشکلی ندارم مثه بازیکن فوتبال به عنوان یه دانشجوی آزاد هستم

خواهش می کنم این قدر سوال نفرمایید ( لطفا )

گهی زین به پشت و گهی پشت به زین

 

۩ روز 28 شهریور برای گرفتن امضا از مدیر آموزش اسبق، سمنان بودم ( شنیده ها و نقل قول ها حاکی از اینه که ایشون فیلشون هوای هندستون کرده و می خوان برن دکترای ریاضی هند رو بگیرن )-> وقتی رییس دانشگاه بازهم از یه دکترای عمران منسوب میشه به تبع مدیر آموزش جدید هم برای گروه ریاضی باقی می مونه!!!

نکته ای خیلی جالب اینکه اواخر ایام امتحانات و دو هفته بعد از صحبت کردنم راجع با انتقالیم با رییس دانشگاه سمنان از سمت خود برکنار شدن و حالا که امضای نهایی مدیر آموزشی سمنان رو نیاز داشتم شنیدم ایشون هم جاشون رو به کس دیگه ای میدن ( واقعا شانس آوردم شنیدم که رییس جدید زیاد به این مسائل کاری نداره و در این رابطه نمی شه ازش کمک گرفت و از مدیر جدید آموزش بگم که در پیچوندن دانشجو هیچ ابایی نداره)

کلی VJ ( ورودی جدید ) مشتاق و سرمست از اینکه سراسری قبول شدن برای ثبت نام اون جا دیدم

نکته جالب توجه اش که کسی متوجه اون نشد این بود که یکی از مسئولین رده بالای آموزش دانشگاه که یه پراید مشکی دارن، اتومبیلشون جایی دور تر از محل ثبت نام زیر درخت پارک شده بود

ایشون بعد از ناهار به بهونه برداشتن چیزی، بصورت خلاص یه ذره اتومبیلشون رو کمی جلوتر زیر سایه بردن

در همین حین دوستم که متوجه ماجرا شده بود گفت چه حالی میده یه خط خفن رو ماشینش بندازیم

 

*این وبلاگ و دیگر وبلاگهایم فعلا تعطیل می باشد*

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

تو می آیی

کجا یا کِی؟

نمی دانم

تو می آیی

پس از شب های دلتنگی

برای صبح یک رنگی

نمی دانم

تو می آیی

خدا با تو

تمام لحظه ها با تو

نمی دانم

تو می آیی

تو می آیی

چرا امشب نمی آیی؟

نمی دانم...

با برداشت و تلخیص از "شبانه" اثر شاعر معاصر خانم فریبا شش بلوکی

 

1. خانم شش بلوکی خیلی لطف در حق من کردن و من هم به اندازه ی مادرم براشون احترام قائل هستم و دوستشون دارم

حتی شده زمانی میل هاشون رو چند بار خونده ام و می خونم مخصوصا آخرین میلی که واقعا برام یه دنیا ارزش داره

چند بار از سر عطوفت و مهربانی راهنماییم کردن و خواستن کمکم کنن

جا داره باز هم از ایشون تشکر کنم

آرزومند و خواستار سلامتی و موفقیت در زندگی شون هستم ( تا نفسی هست دعا گوشون هستم )

 

2. این مدت تابستون هم وضع وب گردی و وبلاگ خونی خوب بود

بهترین آمار: 33 نفر در بازه ی زمانی کوتاهی در سایت حضور داشتن ( یا به قولی آنلاین بودن )

اونم به زور سند تو آل و پی ام و گذاشتن لینک در چت روم ها!

 

3. یادمه روزهایی که قدم زدنو حرکت همانا و نفله شدن همان!

نارنجک های دستی هاشون از صد تا خمپاره هم بدتر بود مخصوصا چهارشنبه سوری

البته نیمه شعبان که جای خود داشت

آتیشی که به پا می شدو صد تا مخلفات داخلش بود منجمله فشنگ های جنگی!

اون موقع تازه کلاس اول دبستان بودم که از این کار غول های محل خوش حالی می کردم و احساس غرور، تا به مادرم گفتم دیگه نذاشت از خونه بیرون برم

البته بسیج مالک اشتر کیان شهر هم بی کار نبود

 

3. دنیا خیلی کوچیکه...

با خودم عهد کرده بودم که حق 19 سالمه رو از بابایی که نیومد ببینه اصلا مرده ام یا زنده طلب کنم ( خب ازش چی بخوام که کارم زیاد سخت نشه و به دادگاه نکشه! هر چی باشه منم پسر اونم و از جنس اون، خیلی زیرک تر از اونم یا به قولی کثیف تر! )

خوبه تو این چند سالی که از خدا عمر گرفتم زیر دستش بزرگ نشدم

اون  بچه یا پسر نمی خواست شاید به چشم اون یه چیز بودیم

کارگر چاه کن!

خب حالا نوبت درو کردن نتیجه زحمت ها و نچشیدن خوشی بعضی چیزاست ( پیداش کردم، اونم کمتر از دو روز! )

حالا نوبت انتخاب منه

"گهی زین به پشتو گهی پشت به زین"

این جمله رو تا آخر تابستون فراموش نکن خیلی باهاش کار دارم!

تا وقتی زنده هست کندن ازش راحتتره، بالاخره بعدا این جور مرده ها صدتا صاحب پیدا می کنند

اون موقع جای لعن و نفرین و دعوا سر قبرش دعاش می کنم

اگه سهم منو از سرمایه ای که به دست آورده، بهم  بده دیگه بیخ ریشش نیشم

حالا می خواد 65 سال عمر کنه یا 100 سال

رضایت می دم دیگه کاری بهش ندارم، همون جور که تا حالا نه اون به من کاری داشته و نه من با اون

آیا خواسته ی من برای این 19 سال چیز زیادیه؟

 

4. اتفاقات این ایام ها همچون سنوات پیش، خیلی منحصر به فرده

نما و صحنه ای از تجمع زی زی های بچه سپاهی های شهرک شهید محلاتی ( مینی سیتی ) هم در خور توجه هستش و هیجان خاص خودشو داره

 

میلاد ولی عصر -امام زمان- حضرت مهدی موعود هم مبارک و فرخنده

ایام با فضلیت و پر برکتیه

برای کسایی که دوستشون داریم دعا کنیم...

از خدا بخوایم از جرگه یاران و منتظران واقعیش باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

نمی دونم چرا هواپیمایی ایران هواپیماهای داغون نشان توپول روسیه رو جلوش نمی اندازه و ازشون غرامت نمی گیره!!! ( خدمات پس از فروش چی می شه )

اینم آخرین فاجعه ی انسانی طیاره هاشون در مشهد...

 

الهی! به مردان در خانه ات!

به آن زن ذلیلان فرزانه ات!

به آنان که با امر ((روحی فداک))!

نشینند و سبزی نمایند پاک!

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند!

شب و روز با امر زن می زیند!

به آنان که در بچه داری تکند!

یلان عوض کردن پوشکند!

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال!

به آنان که داماد سرخانه اند

مطیع فرامین جانانه اند

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو...نه! ((زی ذی نه هزار))!

به آنان که دامن رفو می کنند!

ز بعد رفویش، اتو می کنند!

الهی! به آه دل زن ذلیل!

به آن اشک چشمان ((ممد سبیل))!

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان، شد بنفش!

که ما را بر این عهد کن استوار!

از این زن ذلیلی، مکن برکنار!

به زی ذی جماعت نما لطف خاص!

نفرما ازاین یوغ، ما را خلاص!

 

1. راستی حس و حوصله ی نوشتن درونم هر روز کمتر می شه!

برای هر خصوصیتم یه دوران اوجی دارم و مدتی دچار تغییر و گذار موضعی میشم

2. قابل توجه انسان های دوست نما: هنوز زنده ام و به خوشی های الکی شاد و سرزنده!

3. دو ماه فرصت برای معافیت سربازی به سوخت رفت فقط به خاطر 10 دقیقه تاخیر حضور در آموزش دانشگاه سمنان!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 4:35 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

غمی نیست جز دوری دوست!

به مهندس می گم کی مثه شما می شم می گه من تازه اول راهم چیزی نیستم تازه تاتی تاتی می کنم ( پیش خودم می گفتم کی جای خودتو به من می دی )

وا چه فکرا!

مهندس شیمی که تا حالا چندین مهندس و کارشناس مواد زیر دستش کار یاد گرفتن

گنده ی نانو در هر زمینه که فکرشو کنی

کسی که تلاش زیاد در ساخت داروهای سرطان در زمینه ی نانو داشته

کلی محصول در فاز تولید و بهره برداری در زمینه ی مواد و شیمی داشته و داره

...

آخرش هم معلوم نیست چی کاره هست

اصلا نم پس نمی ده که داره چه می کنه و برای کجا کار میکنه!

وقتی این آدم این حرفو بهم بزنه

یعنی تواضع و شخصیت والاشو می رسونه

 

دنباله:

1. راستی چند وقته زدم تو کار زیست و DNA و RNA  و ژنتیکو این حرف ها

از وقتی وارد نانو بیو ( Bio ) شدم

نشستم کمی کتاب زیست مطالعه کردم

مبحث جالبیه!

مثلا سایتnanorex.com  در رابطه با موتورهای DNA هست ( دیدنش برای مشتاقان خالی از لطف نیست )

2. البته قرار نیست کسی جای کس دیگه ای رو بگیره! منظورم اینه که کی می تونم پا جای پای مهندس بذارم و به این درجه از تجربه برسم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

عین القضات همدانی که مثل حسین حلاج ( رحمه الله ) سر چوب پاره سرخ کرد، به نقل از پیامبر اعظم ( صلی الله ) می گوید:

مَن عشق و کتم، ثم عفّ فمات، مات شهیدا

هر آنکه عاشق شود و کتمان کند، سپس پاکدامنی پیشه نماید، پس بمیرد، به سان یک شهید مرده است.    به نقل از : بچه معروف ما امیر

 

داستانک

یادم هست یکبار از پدربزرگم که اشعار حافظ را زیر درخت نارون برایم می خواند و سعی می کرد آنها را از حفظ کنم پرسیدم:

پدربزرگ عشق یعنی چی؟...

مسلما سوال کودکانه یک بچه نه ساله را باید با زبان کودکانه جواب داد، یا کاری کرد که لااقل او معنی و مفهوم چیزی را قابل لمس نیست بفهمد، پدر بزرگ کاملا درمانده شده بود و مرتبا موهای سفید سرش را با دست می کشید، بمن نگاه می کرد نگاهش را از من دزدید سرش را تکان می داد و بالاخره من من کنان گفت:

عشق یک بیماری است!.....

من با سماجت پرسیدم:

پدربزرگ! بیماری که چیز خوبی نیست پس چرا حافظ از آن تعریف می کند

پدربزرگ کاملا کلافه شده بود، به اطراف نگاه می کرد، شاید می خواست از آدمی یا چیزی کمک بگیرد، بالاخره به ظرف میوه که روی میز بود اشاره کرد و گفت:

پسره تخس فضول! آن ظرف میوه را بیاور جلو ببینم!.....

من اطاعت کردم، پدربزرگ از میان ظرف میوه یک لیمو شیرین انتخاب کرد و به من داد و گفت: بخور تا جوابت را بدهم من تقریبا گنگ و گیج شده بودم، مغز کوچک من نمی توانست ارتباطی میان لیمو شیرین وعشق پیدا کند، پدربزرگ از من پرسید:

خوشمزه است؟...

پدربزرگ خوشمزه ست ولی یه کمی هم تلخه...

پدربزرگ نفس راحتی کشید، از کندن موهای سرش ایستاد و گفت:

بسیار خوب! عشق هم چیزی مثل لیمو شیرین است پسرم!

 

من زاده شرق هستم، شرقی که هنوز مردان جوان دسته دسته بخاطر معشوق خوکشی می کنند، به جان هم می افتند، شجاعانه می جنگند و شجاعانه می میرند، زیرا به عشق معتقدند، من زاده شرق هستم چون هنوز هم در شرق تنها پدیده قابل احترام و کهنه نشدنی عشق است و عشاق برای هم نامه های عاشقانه ای می نویسند و گوشه نامه ی عاشقانه خود را با اشک چشم مرطوب می کنند و به اشک هایی که از فراق معشوق می ریزند، مفتخرند!

بی شک من بیمار بودم، بیمار عشق، در سرزمین من عشق یک بیماری خطرناک است، پزشکان عوارض عشق را سودازدگی، خیالبافی، تب مالیخولیا و گاهی هم خودکشی می دانند و برای معالجه چنین بیماری هیچ کاری از دستشان برنمی آید مگر اینکه دستها را بهم بمالند و به آسمان اشاره کنند و بگویند:

خدا خودش کارساز است! خداوند رحیم است! خداوند رحم کند...

 

یکبار سرگذشت شیخ صنعان را خواندم و نمی توانستم باور کنم چگونه ممکنست مردی موقر و آزاده که دسته دسته مریدان پشت سرش در حرکتند بخاطر عشق یک دختر "ترسا" آواره کوچه ها و مسخره ولگردان شود

 

زیارت

وسائل مختصرش را داخل ساک گذاشتم، عصایش را دادم و گفتم برویم.

گفت: کجا برویم؟

برای اولین بهش دروغ گفتم: «زیارت» خوشحال شد.

وقتی به خانه سالمندان رسیدیم با شرم نگاهش کردم، چشم های مهربانش خیس شده بود و دستم را گرفت و گفت: مواظب خودت باش مادر.

 

وقتی با چشات نگاه کردی . . .

دلم گرفت . . .

وقتی اشکای رو گونه تو پاک کردی . . .

دلم گرفت . . .

وقتی اسممو با بغض صدا کردی . . .

دلم گرفت . . .

من دلم گرفت . . .

چون تو دلت گرفته بود . . .

من گریه می کردم . . .

چون صدای هق هق قلبت . . .

تمام احساسمو شکست . . .

من سردم بود . . .

چون دستهای تو یخ زده بود . . .

من می خوام هر دومون گرم بشیم . . .

با عشق . . .

می شه گرم شد . . .

می شه جون گرفت . . .

می شه تازه شد . . .

پس عشق تقدیم تو . . .

حالا می خوام . . .

با نگات حرف بزنی . . .

با لبات بخندی . . .

و با صدات اسممو فریاد بزنی . . .

آره . . .

تو عاشقی . . .

من عاشقم . . .

هر دومون عاشقیم . . .

هردومون عاشق یه قلبیم . . .

همیشه با همیم . . .

 

poor is the man whose pleasures depend on the permission of another

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |