تبليغاتX
تنها ترین سعید دنیا
بغض های تمام ناشدنی یک مرد تنها

۩ حضرت علی (ع) می فرماید : گفتن راز شخصی خیانت است

من بواسطه ای که خانم نیازخانی حتما مطلب رو می خونه مشکل و گلایه ام رو ازش نوشتم

با این وجود هنوز روحشون هم از این ماجراها بی خبره

اولش خیلی دلم از دست همه پر بود اصلا دست خودم نبود

دیگه یه موقع ها می زنم به سیم آخر ( اما تا جایی که می تونم خودمو کنترل می کنم - اولین باره که این طور با این مسائل پیش و پا افتاده و جزیی درگیر می شم )

می خواستم گلایه ام ازشون رو طوری بگم که غیبت نشه و هم از شخصیت زیر سوال رفته ی خودم دفاع کنم

من با مسئله یکطرفه و حق جانب دارانه برخورد کردم ( این به دور از عدالته )

من با این که اصلا مجبور نیستم به خاطر این کارم ماخذه و سوال بشم

با این حال از ایشون معذرت خواهی می کنم ( در صورتی که اصلا مجبور نیستم که بابت کاری که کردم عذرخواهی کنم )

به قول همین خانم نیاز خانی و مادرم همیشه نباید کاری کرد که آخر پشیمون بشی و بخوای جبران اشتباهت رو بکنی

 

...

۩ به مادرم گفتم کاش می شد از حداد عادل هم نامه داشتیم

برگشت گفت

از نهاد رهبری ( حاج آقا ابوترابی )

نامه ی وزارتی از طرف ریاست جمهوری برای علوم و تحقیقات

نامه از طرف فلانی برای ریاست دانشگاه

و کلی مدارک پزشکی و رای دادگاه داری

پسر دیگه کم مونده استغفرالله از خدا نامه بگیری

دیگه بعیده کارت به مشکل برخورد کنه

منم گفتم برای محکم کاری که عیب نداره

 

...

۩ درسته خیلی از گفته هام و انتقادهام از بعضی ها خیلی تند و آتشی بود

ولی خیلی هاش با این که تعصبی و خودخواهانه بود اما جز هدفهامه

برای مریم و رسیدن بهش پی همه چی رو به تنم مالیدم

 

...

۩ اما یه کم بریم تو جو جام جهانی

از خیلی اتفاقات حرصم می گیرم

این که چرا بعضی تیم ها با قرعه ی آسون کلی شگفتی ساز جام می شن!

اگه یادتون باشه 4 سال پیش به کره و ترکیه ( مخصوصا ترکیه ) قرعه ی آسون خورد که تا اون مرحله پیش رفتن ( البته کره به خاطر اشتباهات داوری تو بازی با ایتالیا )

با این که اصلا شایسته نبودن به مقام های سوم و چهارم دست یافتن

تو همین جام ببینیم

اکراینی که اصلا شایسته صعود و قرار گرفتن در جمع 16 تیم را نداشت تیمی که حتی از عربستان ضعیف تر کار کرد و از اسپانیا 4 تا می خوره و در برابر ایتالیا بیشتر ضعف تیمی خودشو نشون می ده

باز هم خیلی شگفتی بوده که در اولین حضورش به مرحله بعدی صعود کرده و کار شاقی کرده که تونسته سویس رو تو ضربات پنالتی پشت سر بذاره

اما وقتی برابر ایتالیا متوقف شد خوش حال شدم که لااقل به تیم آسون برخورد نکرد و گرنه کشکی تا نیمه نهایی بالا می اومد و شاخ می شد ((( خنده ))) و به قولی این هم می شد پدیده ی جام!

اما از طرفی فرانسه ( شاید به عقیده ی خیلی ها که اصلا برام مهم نیست شایسته بالا اومدن تا این مرحله را نداشته! )

اما از طرفی چون عشق زیدان هستم و بهش اعتقاد دارم آنها را شایسته قهرمانی می دونم

از زمان شروع جام تا حال مخفیانه بازی هاشو دنبال می کردم ( اصلا از بچگی عشق و عِرق خاصی نسبت به کشور فرانسه داشتم )

 

.....

۩ دوشنبه صبح تهران رو به مقصد سمنان به قصد انتخاب واحد و اقامت دو روزه ترک کردم

با وجود این که خوابگاه تخلیه بود اما تو نماز خونه اش حق خوابیدن رو داشتیم

اما از اون جایی که من تو این موقع ها به جایی کمتر از خونه راضی نمی شم تصمیم گرفتم شب رو همراه امیر ( بچه ها روز مواد ) خونه ی یکی از بچه های شب مواد باشیم ( امیر )

 ( سه شنبه شب موقع برگشت از راننده شنیدیم که شب قبل یه سری از دخترا و پسرا که برای انتخاب واحد اومده بودن شب تو تنها هتل شهر اقامت داشتن )

دوشنبه عصر تا شب ( حدود 6 ساعت ) من و امیر گردش رفتیم کلی حرفیدیم و از صحبت کردن لذت بردیم من که هم از پا افتاده بودم و هم از دهن

نصف شهر رو پیاده گز کردیم و رفتیم شام و کافی نت و امامزاده ای که از درش وارد می شدی حس معنوی بهت دست می داد واقعا رویایی و زیبا بود ( حس سبک و قشنگی تو وجودم بود یه حسی امیدواری تازه فقط برای لحظه هایی که اون جا بودیم )

بعد هم رفتیم خونه ی رفیقمون اون جا همه چی بود تلوزیون و کامپیوتر و کلیه امکانات زندگی البته برای امیر اینترنت کم داشت

من که کلی از کوله ی امیر خوشم اومده بوده دلم می خواست همش پشتم باشه و حملش کنم وای چه شب تاپی بود

امیر جان خیلی پایتم خیلی بهم حال دادی به قول بچه لوتی ها صفاتو عشقه

 

ضمائم :

1. سعی کنید شب ها کفش 20 هزاری جلوی در آپارتمان نذارید چون ممکنه روز بعدش ( شنبه صبح ) برای امور اداری و انتقالی بهش احتیاج داشته باشی و نباشه ( دزدی کم شغلی نیست ها! )

2. مشتری 150 هزاری برای وبلاگ yahoo.blogfa ام پیدا شده! ( هزینه ی پرداختی برای خرید یه وبلاگ یه کم توپول می زنه! البته داشتن این چنین وبلاگ هایی هم برای خیلی ها رویا هستش مثه اون سیم کارت رند )

 

۞ خوب کردی ۞

 

خانه عشق مرا، ویرانه کردی خوب کردی

دل بیچاره ام، دیوانه کردی خوب کردی

مرا دیوانه عالم نمودی از محبتها

بهر جامی مرا پیمانه کردی خوب کردی

من از عشقت چنان پروانه ای کشتم

میان شهرها، افسانه کردی خوب کردی

مرا از خانه ام آواره کردی ای عزیز دل

مرا همسایه ی میخانه کردی خوب کردی

تو زیبایی دریغ از عهد و پیمانت نمی دانم

چو زندانی قفس را خانه کردی خوب کردی

شگفتا عاقبت ما را پریشان کرد زلفانت

اسیر طره ی جانانه کردی خوب کردی

که "تنها" از پریشانی، نمی داند کجا گوید

مرا از دوستان بیگانه کردی خوب کردی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط سعید  | 

۞ آن کسی که باور دارد تواناست، تواناست

و آن کس که در توانایی خود تردید می کند در ناتوانی باقی می ماند

این یک قانون مسلم و تردید ناپذیر است

اوریسون مارون

 

۩ وقتی میلاد رو دیدم به این دنیا لعن و نفرین گفتم به نداشتن مال حسرت خوردم

وقتی اونو با خودم مقایسه کردم خیلی چیزا ...

تو این یکی مورد مجبورم حرفمو بخورم چون می ترسم باز هم اعتماد طرفم ( مریم ) نسبت بهم کم بشه

می دونی چیه حالا دارم برای خودم کسی می شم قدرت که دارم توانایی و اراده کارها هم اگه بخوام دارم

تو دو ماه آخر خیلی چیزا یاد گرفتم

اولش کتاب های حکایت و فرزانگی و چی کسی پنیرم را جابجا کرد رو به اجبار یکی از دوستان مهندسی شیمی شروع به خوندن کردم

مریم درسته که یکی از آرزو هام بود و هست اما نباید همه چیزم می شد

مریم برام شده بود پستونک

مواقع ناآرامی و ناراحتی ام دهانم می کردم و باهام بود و باهاش آرامش می گرفتم

فقط اون باید به حرفام گوش می داد من نخواستم درکش کنم

اونم نیازهایی داشت من با خودخواهی و از هر طریق ممکن می خواستم به دست بیارمش

مریم می خواست تغیییر کنه و دنبال پنیرهای تازه در دالون های دیگر بگرده ولی من سد راهش می شدم

آره با تغییر مکان پنیر منم باید تغییر می کردم

نباید ارزش ها و آرزوهای خاک گرفته و کودکانه اما جدی ام را فراموش می کردم

باید با تلاش بیشترم دنبال مسیری تازه می گشتم

دوست داشتن به حد جنون وارش آدمو از حرکت وا می داره

در همین ایام که دنبال تحقیق برای اندیشه اسلامی 1 با موضوع (( نظر ادیان دیگر درباره ی خدا )) بودم که مجبور شدم کلی مطلب بخونم به دور از این که کلی برای تحقیقم زحمت کشیدم و از شب تا صبح مشغول مطالعه و جمع آوری و نوشتن مطلب بودم به کتاب ادیان دکتر شریعتی علاقه مند شدم

این جمله از بزرگ عرفا مولوی منو سخت شیفته خودش کرد:

خفاش آفتاب گریز است. اما می گوید من معتقدم که آفتاب پرستی بزرگتر از خفاش وجود ندارد. برای این که هیچ کسی نیست که در تمام طول عمرش به فکر آفتاب باشد. آفتاب پرست واقعی خفاش است چون تمام زندگی اش بر اساس آفتاب تنظیم می شود.

و جای دیگه تو مثنوی معنوی اش می گه:

۞ و آن سوم هست آدمیزاد و بشر                             از فرشته نیمی و نیمش ز خر

نیم خر خود مایل سفلی بود                              نیم دیگر مایل عِلوی شود

تا کدامین غالب آید در نبرد                                زین دوگانه تا کدامین بُرد نرد

 

تو چند هفته ی آخر کلی متحول شدم اما گذشته رو فراموش نکردم چون بخش ارزشمند زندگیمه

من تنها هم می تونستم یاد بگیرم، بزرگ بشم، پیش رفت کنم، شاید هیچ وقت برای موفقیت هام تشویق نشم اما لذتش اون موقع ست که بدونی برای آینده خودته!

 

می خوام به اون هایی که منو ترک کردن ثابت کنم که چیزی دارم که اون ها یه روز حسرتش رو می خورن

مریم، شاید ما به درد هم نمی خوریم اما می تونستیم دوستای خوبی برای هم باشیم

تو طوری منو از خودت روندی که من بیشتر بهت متمایل تر شدم ( می گن انسان را از هرچی منع کنی به اون حریص تر می شه ) می تونستی با ادامه دادن، کم کم بهم بفهمونی که باید جدا بشیم مگه نمی گی من بچگانه عمل می کنم خب تو که اینو می دونستی که نباید با بچه ها لجبازی کرد و اونها رو تنبیه کرد و از راه محبت و نرمی راه درستو بهشون نشون داد اون ها رو بزرگ کرد نه ترکشون کرد

در دوری تو سختی زیادی کشیدم اما در قبالش چیزای زیادی به دست آوردم، صبرم زیاد شد، ریاضت کشیدم و سعی کردم چیزی نگم اما feel felt found رو یاد گرفتم سعی کردم اونجور که تو دوست داری

تغییر کنم همچنان دوست دارم و آرزوم هستی به خاطرت صبرم می کنم

مریم ارزش تو بیشتر از این هاست که کسی بخواد برگرده بهت بگه عوضی

چرا فرار؟ اگه من می خواستم اذیتت کنم برام خیلی راحت بود

کاری می کردم که نتونی تو دانشگاه نفس بکشی حتی اگه شده خودم شخصا وارد عمل می شدم نه کس دیگه ای

فقط یه خواهش دارم می خوام شده برای رضای خدا برای یه نفر که قبلا دوستش داشتی تمام ذهنیت منفی ات رو درباره ی من پاک کنی

روز ها برای برگشت تو بدون هیچ امیدی سپری می کردم و بهترین لحظات جوونیم که می تونست صرف کار پژوهشی یا تحقیق بشه را هدر دادم اما هنوز امیدوارم که نسبت به اطرافیان لااقل چند گام جلوترم

روزها با افسردگی آغاز می شدن و شب ها را با غم تو تمام می کردم

هیچ وقت از روی لج بازی دوستت نداشتم، به خاطر کسی یا مسئله ای دنبالت نبودم

به خاطر هیچ و پوچ سختی نکشیدم چون اگه بازم هم کنارم نباشی خاطراتت از ذهنم پاک نمی شه ...

برام اهمیت داری تا حالا کسی رو این قدر بهش بها نداده بودم آره تو برام مثه بتی هستی که مظهر عشقی

راز خود گفتن و نیاز خویش برملا ساختن از زیباترین جلوه های پرستش است

تو برام هنوز همون مریم ( فلفلی، فسفر مغز، ناناز ... ) اونی هستی که دوستش دارم

یادته بهت گفتم قسم به قرآن خوردم که پای قولی که داده بودی برای 4 سال دیگه باشم

اما دیگه نمی خوام با حرفام محدودت کنم با حرفام باعث آزار و اذیتت باشم (می خوام قسمی رو که خورده پس بگیرم ) اگه یادت باشه آخرین جمله ای که گفتم : (( آروم باش و راحت بخند ))

یادته تو آخرین میلم بهت گفتم می خوام فراموشت کنم

با گفتن می خوام فراموشت کنم

می خواستم به خودم فرصتی دوباره بدم

فراموش کردنت رو تمرین کنم و یاد بگیرم

هر چی با خودم خلوت کردم و فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم

من آدم ضعیفی هستم که بدون مریم نمی تونم دووم بیارم

 

گفته بودم که اگر بوسه دهم توبه کنم

که دگر بار از اين گونه خطاها نکنم

بوسه را داد چو برداشت لبش از لب من

توبه کردم که دگر توبه بيجا نکنم

 

آقای باقری ( ناظم پیش دانشجویی مون )جلوی من و مادرم گفت:

دانشگاه جای مرد است باید مردونه درس خوند

جای آدمای ضعیف النفس نیست

 

مریم، دوستت داشتم و دارم اما بقدری که احترام متقابلم حفظ بشه

۞ کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا               کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا

 

اما حرف آخرم:

خانم نیازخانی چرا فکر کردی با اون حرف و کار می تونی دوباره بهم ضربه بزنی و داغونم کنی؟

فکر کردی اگه تو این شرایط تنهام بذاری می میرم!

فکر کردی عاشق چشم و ابروت هستم که بگم آه بدون تو می میرم

نه تو برام همون آبجی هستی نه چیز دیگه!

مثه آبجی های خودم دوستت دارم و محبتی که در حق من کردی رو فراموش نمی کنم و برات

آرزوی خوش بختی می کنم

 

ولی از گذشته به یه چیز خیلی اعتقاد داشتم: آخر شاهنامه با همه ی سختی هاش خوشه!

هزار سال به سوی تو آمدم،

افسوس!

هنوز دوری! دور از من، ای امید محال

هنوز دوری، آه، از همیشه دورتری!

همیشه، اما، در من کسی نوید دهد

که می رسم به تو!

شاید هزار سال دگر

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:2 بعد از ظهر  توسط سعید  | 
۩ تا حالا شده کسی بیاد و تمام زندگی، امید و هدفت و اون چیزی که دوستش داری و بهش دل بستی رو ازت بگیره؟
بعد هم جلوی همه بدت کنه ( این قضیه مربوط به یه نارفیق پسره )
هنوز داغ دلم تازه ست هنوز نمی دونم اون همه امید و شادابی چی شد
این ها از خوردن نقره ی داغ هم برام بدتره

زندگی من تبدیل به یک سناریو تلخ شده که هر روز با تکرار و یادآوری اش انگیزه ام رو برای ادامه دادن از دست می دم ( شده شبیه فیلم های هندی مثه همیشه در قلب شما هستیم! )
یادمه مادرم یه موقع ها که می گفت از بس حرص خوردم معده ام سوراخ شده، تو خفا پیش خودم ریشخند می زدم
اما حالا که می گذره می بینم باید اون موقع به حال خودم گریه می کردم ...
می خوام براتون یه قصه ی کوتاه بگم پس برم سر اصل مطلب:
یکی بود یکی نبود یه پسره بود که سرش تو کار خودش بود مثه بچه ی آدم دنبال رویاهای آینده اش بود
درسته که همچین تمایلی برای این کار تکراری و خستگی پذیر ( درس خوندن رو می گم ) نداشتم اما از سر اجبار هم که بود روزها را چه با خوشی و ناخوشی ش، معمولی شب می کردم تا این که با کسی آشنا شدم که حس کردم حرفامو می فهمه باهامه و می تونم دوستش داشته باشم باهاش راحت بودم دلتنگی هام براش می گفتم و
بهترین روزهای زندگی ام رو کنارش بودم حرفاش واسم قشنگ بود بهم دلداری می داد
پیش خودم گفتم می تونم بهش تکیه کنم می تونه خلا محبت پدر و مادر رو برام پر کنه
من با مریم همه چی داشتم، و آن که مطلوب خود را یافته باشد، دیگر چه را طلب کند
ولی من برای اون فقط یه بچه بودم که محدودش می کردم آزادی رو ازش گرفته بودم
من اضافی بودم هیچ کس منو نمی خواست
منو دیگه مثه پسر ژاپنی ها دوست نداشت
اما از وقتی که تصمیمش رو گرفت دیگه حتی حرفامو قبول نمی کرد حرفام دیگه براش بی اهمیت بود و ارزشی نداشت بلکه آزارش می داد
اون رفت و حتی پشت سرشو نگاه نکرد نخواست به کسی که بهش نیاز داره لطف کنه التماسش کردم خودمو به در و دیوار زدم خودمو اذیت کردمو تحت فشار قرار دادم
تا به جایی رسیده بود که می خواستم با دارو کمی خودمو مسموم کنم اما این فکرها که از ذهن بچگانه ی من طراوش می کرد هیچ فایده که نداشت بلکه ظلم به نفس بود
سعی کردم ظاهرم رو عوض کنم اولش دستی به رنگ و روی خودم زدم نمیخواستم به خودم بقبولونم که
(( دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد تا کی می خوای خیره ... ))
اون نمی خواست با آدمای پست و پایینی مثه من همراه باشه حق هم داشت من براش فایده ای نداشتم
اگه اون می خواست می تونست بهم فرصتی دوباره بهم بده و روحم رو سرشار از تازگی و نشاط کنه
من این قدر  آشغال و کثیف بودم که می خواستم با فکر ها و نقشه های پلیدم اونو دوباره برگردونم
اما هیچ وقت وجدانم راضی نشد که اونی رو که دوست دارم اذیت کنم ترس از خدا سد راهم شد
این قدر هم ضعیف نبودم اگه می خواستم تمام اطرافیانم رو اجیر می کردم تا یه لحظه هم آروم نباشه اما کی رو می خواستم آزار بدم کی رو فریب می دادم
با این کارا فقط خودمو راضی نگه می داشتم و گول می زدم نتونستم قبول کنم که لطمه ی روحی بخوره
این چند وقت این قدر بهم بد گذشت که به اندازه ی چند سال پیرم کرد سرخورده و افسرده شدم داشتم به کار خدا هم شک می کردم کراهت رنگ مشکی هر روز بر روحیه ام اثر می ذاشت
هر روز حداقل ساعت ها فکرو ذکرم بود هنوز هم زمان بی کاری سوهان روحم می شه
به خودم بد کردم به خاطرش به خیلی ها پشت کردم اما مطمئن بودم که هیچ وقت پشیمون نمی شم من از اون بدی به خاطر ندارم چون اون لحظات تمامش برام شیرین بود اما حالا تمامش برام بدتر از اضغاث احلام و خواب های آشفته ست
در مونده و محتاج یه ذره توجه و محبت، اما دریغ هیچ کس نبود که بخواد حرفامو گوش کنه اون هایی هم که گوش می کردن نمی تونستن منو درک کنن
برای حل شدن موضوع راه حل رو فراموش کردن می دونستن
منو و حرکاتم و غرغرهای بچگانه م خسته ش کرده بود رفت و انرژی حرکت رو ازم گرفت
اما مگه من چه خطایی کرده بودم که قابل بخشش نبود و باید به خاطرش می سوختم
من اصلا از کارم پشیمون نیستم بلکه افتخار می کنم که التماس عشقم رو کردم
حالا به این حرف رسیدم که اگه دختر بدونه بهش علاقه مند شدی، دیگه هیچ وقت هم سراغت نمیاد
تریپ همون جمله ی معروف (( اگه بدونه دیوونه م کرده می ره و دیگه بر نمی گرده ))
اما چطور باید علاقه مو بهش ثابت می کردم
چه کاری باید می کردم که نکردم

۞ عرضه کردم دو جهان بر دل کار افتاده                   به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست
...
۩ آهای تو که می گی پرستیژ مرد اینه که هر وقت عصبانی شد سیگار لب بزنه اگه مردونگی و بزرگی به اینه
می خوام هیچ وقت بزرگ نشم و بچه بمونم
آهای شماهایی که می گید چیزی که زیاده دختر اینم بگید که چیزی که کم پیدا می شه دختریه که لااقل سرش
به تنش بیارزه و دوستش داشته باشی فقط برای خودش نه چیز دیگه!
آهای تو که داعیه دختر بازی سر دادی و می دی ( در عین حال سه تا رو سر کار گذاشتی ) آهای خداوندگار این کار
اینو بدون که اگه دنیا از وجود شما آدمای رذل و کثیف پاک می شد عشق هم جایگاه خودشو به دست می آورد
چونکه لب به سیگار نکشیدم
چونکه تفریحم رو با ورق و عرق پر نکردم
چونکه با خانم به فلان جا نرفتم
چونکه به اکس پارتی که دعوت شده بدم حتی برای دیدن خالی هم نرفتم
چونکه با همه صاف و ساده بودم و هستم
چونکه هیچ وقت زندگی رو سخت نگرفتم
...
بچه ام

آهای با توام تو که اون دختر قبلی رو سر کار گذاشتی و از این که این دختر این جور بهت پشت کرده ناراحت می شی و آبروی خانواده اش رو جلوی من می بری
( حتی فک هم نمی کردی باید یه روز خودت ضربه شو بخوری و تقاص پس بدی )
ولی من چرا؟ مگه من به کسی بدی کرده بودم؟ به چه کسی قول داده بودم و عمل نکردم که این جور به فلاکت دچار شدم
 
آهای تو که می گی بعد چند سال از کارت خنده ات می گیره کاش اون موقع که به چیزی که می خواستی نرسیدی و افسردگی گرفته بودی اینم فراموش نمی کردی که بعد از هر سختی خوشی است هر آدمی چیزی داره که اگه بهش اعتقاد داشته باشه و توکل کنه موفق می شه
می خوام به اون هایی که منو از کارم منصرف می کنن ثابت کنم زندگی همون چیزیه که تو دوست داری و آرزو می کنی
چونکه می خوام به خاطر چیزایی که احتمال رسیدن بهش خیلی کمه تلاش کنم و بجنگم آدم غیر منطقیه هستم
گفته ی استاد جدیدی ( معلم فیزیک پیش ) زمانی که نتایج اولیه کنکور سراسری اومد ضمن خوش حالی که بابت رتبه ی من داشت:
آدمای منطقی خوشون رو با دنیای اطرافشون منطبق می کنند
آدمای غیر منطقی دنیا رو با خودشان منطبق می کنند
پیش رفت انسان ها به خاطر آدمای غیر منطقیه

از بچگی باور حرف ها و عقاید رایج مردم برام سخت بود
مثه قیچی رو بهم نزن دعوا می شه
یا این که حتما باید زن از مرد کوچکتر باشه!
و حتی توانایی زنان مثه مرد هاست
( البته درستی این مورد آخر خیلی زود با کسب تجربه برام اثبات شد )

از این به بعد هم کار خودمو پیش می گیرم حتی اگه انتقالی م درست نشه
باز هم ناامید نمی شم
میدونید استاد ذوالفقاری لطف کردن و فرمودن اگه با انتقالی ات موافقت نکردن شما برو مهمان شو نگران هزینه اش هم نباش
یا انتقالی کامل می گیرم یا دانشگاه سمنان می مونم و برای هدفهام می جنگم

می خواستم جواب تک تک رو با اسم بدم
اما می دونستم که هیچ کدومتون از این که یه روز باطنتون رو بشه می ترسید
اگه می دونستید که من این طور رک هستم هیچ وقت سفره ی دلتون رو پیش من باز نمی کردید

خیلی ها ازم انتقاد می کنن که تو با بچه های برق چه صنمی داری
من عشق برق بودم اما همیشه یه ترسی از مکانیک داشتم از 8 سالگی کار مونتاژ کیت ها رو شروع کردم و بلد بودم
اون موقع ها اسباب بازی م دیود و اهم متر و ... این چیزا بود
اما مهندسی برق به چه قیمت؟ شبانه؟ نه اصلا تو کتم نمی رفت
بنابراین هر چه پیش آید خوش آید ( اینو هم یاد آور بشم مهندسی شیمی دوست نداشتم )
نظرم در مورد نفت هم ممتنع بود ولی حالا که تو رشته اش قبول شدم و کلی در موردش تعریف شنیدم کلی بهش علاقه مند شدم

از همون روز اول که به محل جدیدمون اومدیم جمله ای روی دیوار توجه م رو جلب کرد :
(( روزگارم بر خلاف آرزوهایم گذراست ))
(( قلکم رو می شکنم با نصف پولش نازتو می خرم با نصف دیگه ش مداد رنگی می خرم نازتو می کشم ))

بعد هم با شمام آره تو، من سوسول نیستم و ادای سوسول ها رو در نمیارم!
اگه کسی فکر می کنه حرفی داره می تونه راحت این جا بگه یا حضورا بیاد جلو و حرفشو بگه
اگه هم حقی هست ما دربست در خدمتیم


۞ آرام جان ۞

آرام جان بهر کجا که روم همدم منی
در خون و پوست منی روح در بدنی
در کنج خلوتم که چنین زار و خسته ام
بازآ زپرده برون سایه افکنی
دل داده ام به تو که توانم زکف برفت
آخر چه کرده ام که بنیاد برکنی
از من جداشدی، زجدایی گریستم
تو نونهال باغ سرو یاسمنی
مستی و عشق هر دو سزاوار عاشقی است
عاشق کشی مکُن، که لاله در چمنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

چه چیزهای جالبی داشت این ایام امتحانات

اول جزوات بچه ها:

مومان جزوه ی استاتیک یکی از دوستان هم رشته ای خیلی توجه ام رو به خودش جلب کرده بود

ایشون یا شاید مفهوم ممان رو درست درک نکرده بودن یا این که در حین نوشتن در عوالم دیگه به سر می بردن

هجیم تر داخل جزوه ی ریاضی 2 ( استاد معمار باشی ) یکی از بچه های برق نیز از نکات مثبت دیگر مزیت کنکور سازمان سنجش بر دیگر روش ها در انتخاب داشنجو هست ( کل جزوه 80 صفحه ایش نزدیک 15 مورد فنی، دیکته ای و ... داشت )

اما بشنوید از عملکرد این استاد که در خبر است لیسانس ریاضی ش رو با معدل نزدیک 19 گرفته! سقم و درستی خبر هم گردن منبعش ( به من چه! ) و هر ترم هم فقط برای موادی

ها مقیم دانشگاه سمنان ریاضی مهندسی ارائه میده اگه ترم بعد بودیم افتخار و توفیق داشتن ریاضی مهندسی با ایشون بهم دست می ده

اما از خودم  بگم که از دروسی که گرفته بودم حد یادگیری ام در بی نهایت صفر بود

ولی خوش حالم که شاخ های مثه ریاضی 2 و کریستال رو به راحتی شکستم و در عوض در درسی مثه فیزیک2 که کم کم داشتم علاقه ام رو مثه سابق نسبت بهش از دست می دادم کمر خم کردم

بالکون یکی از اتاق ها پر شده بود از شیشه های دو لیتری آب معدنی ( نزدیک 70 تا ) خیلی سعی کردم بتونم یه عکس از اون جا( که خیلی دیدنی بود ) برای نمایش وبلاگم داشته باشم

بچه های اتاق که مشکلی نداشتن فقط وسیله ای برای عکسبرداری پیدا نکردم

روز 2 اردیبهشت بود که تیم فوتسال پرسپولیس تهران با عبداللهی و چند تن از بچه معروف ها برای انجام یه بازی با تیم فوتسال دانشگاه اومده بودن سالن فجر دانشگاهمون

ولی متاسفانه به علت بی جنبه بازی بعضی ها، آخرش با دعوا اون جا رو ترک کردن و از دانشگاه ما خاطره ی بدی در ذهنشون ثبت شد!

چه شبهایی که با مسعود با دو تا گوشی ( توسط بلوتوث )  worms بازی می کردیم و تو سر و کله هم می زدیم

به علت تابلو بودن و پاتوق شدن اتاق ما تو خوابگاه اسم ما رو برای گرفتن خوابگاه ( ترم بعد ) رد نکرده بودن و عملا ما رو از داشتن خوابگاه محروم کرده بودن

در صورتی که تو هیچ کدوم از حرکات ضد  آسایشی خوابگاه شرکت نداشتیم

اما با پیگری مدام دو تا از بچه هامون ( که وافعا زحمت کشیدن ) تونستن حق خودشون و 4 نفر دیگه رو بگیرن

در طول همین فعل و انفعالات بود که درخواست چندین گروه ( نزدیک 7 تا گروه 5 نفری ) برای هم اتاقی شدن برای ترم آینده داشتم

منم چون احتمال موندن و رفتنم مساوی بود برام فرقی نمی کرد که با کی هم اتاق بشم ( تقریبا با هیچ کس مشکلی ندارم )

در آخر به آخرین پیش نهاد که مسعود بهم داد، به خاطر رفاقت و نزدیکی روحیاتمون قبول کردم

روز آخر ( 1 تیر ) جلوی ورودی ساختمان بلوک 1 خوابگاه بچه های ترم بالایی سطل آب روی هم خالی می کردن

فقط یه لحظه تو دلم گذشت که انگار شادی این ها به خاطر خلاصی از قفسی به نام سمنانه!

کل وسایل خوابگاه رو که شب آخر از خوابگاه به تهران آوردم موقع باز کردنش به دفترچه ی قبلی خاطراتم رسیدم که حدود 6 ماهی می شد بهش نگاه هم نکرده بودم

بازش کردم و نوشته هاش که مربوط به لحظات لذت بخش و شیرین دلند را پاره کردم

بعد از امتحان معادلات تو سرویس دانشگاه بود که تنها تو خلوت خودم بودم که به چیزای زیادی رسیدم در حین مکاشفات در علم معادلات به قشنگی اش پی بردم و داشتم ازش لذت می بردم

یاد حرف استاد شاغولی افتادم که بعد از حل معادله می گفت (( چطور بود؟ قشنگ نبود؟ خستگی من که در رفت ))

در راه برگشت آخرم از سمنان سعادت هم سفری با استاد بزرگوار جناب آقای ذوالفقاری ( استاد ریاضی 1 بنده و معاونت دانشکده علوم پایه ) بهم دست داد

واقعا که مرد بزرگواریه

کلی با هم گپ زدیم و در رابطه با مشکلات دانشگاه صحبت کردیم، و راه کارهای خودمو پیش نهاد دادم و انتقادات خودمو بدون هیچ ترسی گفتم

از استادا گفتم از وضع خوابگاه از وضع ورزشی و زمین فوتبال خوابگاه و سطح علمی و ...

در آخرش هم از هم نشینی و گذراندن لحظاتم با این شخص واقعا بزرگوار و دل سوز خوش حال بودم

( در ضمن باید گفت رابطه من با ایشون خیلی خوبه تا حدی که احترام فوق العاده زیادی براشون قائلم )

در ضمن این برای بار اول نبود که من با ایشون هم سفر می شدم

 

نکات ریز:

محمد حسین جان خیلی چاکریم اون چیزی که فکر می کنی نیستم

اینا فقط حرفایی که تو دلم غل غل می کنه و نمی ذاره آروم باشم، می خوام لال از دنیا نرم

از شب قبر هم می ترسم

می خوام از درونم بگم منتظر باش!

مسعود بابایی اون روز که گفتم چیز های جدیدی برای گفتن دارم بهم پیش نهاد جمع آوری و نوشتن کتاب داد

ولی این چیزا ارزش کتابت نداره و اون کتابی که مد نظر منه، نیست!

 

در ضمن هستی خانم ان شاءالله که امسال پزشکی تهران قبول می شی

تو عکس، قیافت خیلی به خانم دکترا می خورد

برات دعا می کنم موفق باشی

 

در پست بعدی منتظر اولین قسمت از ماجرای من و مریم باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط سعید  | 
کل مطالب اخیر در ۴ پست گفه خواهد شد منتظر چیزهای جالب باشید!

حالا زمان اون رسیده که اون چیزایی که بر سر من در طول دو ترم مخصوصا اتفاقات اخیر رو براتون بگم
پنج شنبه 4 خرداد هفته ی قبل از فرجه:
صبح که از خونه زدم بیرون، رفتم محل قبلی مون که برم گواهی نامه امو که به اداره پست برگشت خورده بود رو بگیرم
بعد از ظهر ساعت 3 رفتم بیمارستان عیادت مادرم که بعد از نیم ساعت به بهانه ی تحویل دادن کتابی که از کتابخونه ابن سینا تو محل قبلی مون بود زدم بیرون
اولش رفتم سرآسیاب یه موبایل فروشی آشنا
بطور اتفاقی سیم کارت تالیا به شماره ی 9400089 داشت که با قیمت خیلی نازل 70000 تومان می فروخت بی خیال رفتم کافی نت بالای سرآسیاب
و بعد هم رفتم کتابخونه کتاب رو تحویل دادم
تو راه برگشت از کتابخونه از خیابون پیروزی به سمت شهدا می اومدم که یکی جلویم اومد و گفت سلام داداش ( قیافه اش به 17 می خورد نه بیشتر! و یه گوشی نوکیا هم از گردنش آویزون بود ) اولش که دیدمش و طرز صحبت کردنش رو دیدم پی بردم که شاید چیزی مثه الکل خورده باشه ( البته خیلی تابلو نبود ) بهم گفت من بچه آریا شهر هستم ( پیش خودم گفتم چه جالب تا حالا تو زندگی ام این قدر با بروبچ اون طرف برخورد نداشتم! تو دانشگاه تو قطار تو سطل زباله کف آسفالت بچه اون جاست ) به جون مادرش قسم خورد که با داداشش با ماشین اومدن که دوست دخترشون رو برسونن حالا بنزین تموم کردن و پولی همراهشون ندارن و یه خرده پول برای بنزین می خوان گفت هر چی بخوای پیشت امانت می ذارم که بابتش بهشون کمک کنم
منم که تو منگنه ( احساسی ) گیر کرده بودم گفتم منم با 500 تومان باید برم خونمون
اونم اصرار می کرد ( البته اصلا قیافه اش به گدا نمی خورد و معلوم بود که از اون مرفه های بی درده! )
منم دیگه مجبور شدم پول بهش بدم و بقیه راه تا شهدا را پیاده رفتم و از اون جا با یه بلیطی که داشتم رفتم خونمون
1. این ماجرا دقیقا روز بعد از اون شبی بود که زندگی به شرط خنده موضوع تکدی گری را نشون داد
2. واقعا خجالت آوره کسی که تفریحش سوار کردن دختر مردم و این جور کارها باشه و بچه آریا شهر هم باشه و آخرش مجبور به این حرکات بشه!
با عرض معذرت نمی دونستم آریا شهر این قدر گدا پروره!
از هول این سیم کارت دوباره برگشتم بیمارستان و چون با کل بیمارستان آشنا هستم برای ملاقات در هر ساعتی هیچ مشکلی ندارم
رفتم به مادرم گفتم، یه خرده نصیحتم کرد و بعد گفت هر غلطی می خوای بکن
من هم که ساعت 8 بود رفتم پولمو از عابر بانک بیرون کشیدم
و بدو بدو رفتم موبایل فروشی
اما امان که یه مشتری اونو خریده بود همون جا بود که داشتم می سوختم می خواستم منفجر بشم

اما بشنوید از من و ماجرای گرفتن انتقالی بعد از کلی دوندگی ( البته با کفش آهنی )
اگه به منه بابای کارو در میارم
روزی 3 یا 4 بار آموزش کل می رفتم ( پاشنه اون جا رو در آورده بودم ) شنبه 27 خرداد که رفتم سمنان با سختی تمام و پیگری زیاد برای صبح یک شنبه که امتحان فیزیک 2 داشتم برای ملاقات با رییس دانشگاه سمنان ( دکتر فریدون ) وقت گرفتم و رفتم حرفامو زدم و ایشون هم که واقعا کارگشای مسائل دانشجوها هستن روی یه کاغذ نوشتن و امضا کردن برای معاونت دانشگاه سمنان ( دکتر بهمنی )
بعد رفتم آموزش کل و برگه را به منشی دفتر معاونت دادم اما اون از دادن برگه به دکتر بهمنی به بهانه ی داشتن جلسه مهم امتناع کرد منم که دیدم از الکی جلسه ساختگی رو ادله قرار داده و هر کسی میاد می ره تو دفترش و میاد بیرون، صدام در اومد و در حین گفتن جملاتم صدایم رو بالاتر می بردم
(( من این جا حق دارم من دانشجوی این خرابه شده ام ... ))
چون می دونستم هیچ کاری نمی تونه بکنه به کار خودم ادامه دادم تا جایی که آروم بهم می گفت شما خودت رو کنترل کن و برم ببینم چی می شه
بعد مجبور شد به درخواست دکتر بهمنی که صدای منم شنیده بود ولی بیرون نیومد برگه رو برد پیشش
زمانی که از پیش دکتر برگشت گفت این، این جا باشه تا با مدیر کل ( آقای ملک زاده ) صحبت کنه
من که از نتیجه ی کار مطمئن و شاد شده بودم برگشتم برای امتحانم
روز بعد رفتم پیش آقای ملک زاده و کلی تریپ مودبانه و مثبتی که براشون گذاشتم پذیرفتم که تعهد بدم و فرم انتقالم رو بگیرم ( چون هنوز کمیسیون در رابطه با انتقال داشنجویان روزانه تشکیل نشده بود و فرم ها آماده نبود )
روز 30 ام که رفتم فرم را که باید آقای ملک زاده امضا می کرد رو بگیرم پیش ایشون رفتم ( تا این مدت هم که با آقای ملک زاده کلی خوب شده بودم و مثه سابق ازش احساس بدی نداشتم )
بهم گفتن دیروز که رفتی دو نفر با ماشین به عنوان هیئت تحقیق و تفحص از ابوالفضل اکبری دانشجوی دانشگاه به اونجا اومده بودن
همون جا بود که داشتم از تعجب شاخ در می آوردم اما از اون جایی که همیشه حس هیجان دارم مایل بودم بدونم این اشخاص کی هستن
سریع مسئله رو تو ذهنم نشخوار کردم
فکر کردم شاید آدم سیاسی شدم که خودم خبر ندارم
یا این که تو لیست افراد سازمان سیا قرار گرفتم که دنبالم هستن ( تریپ تروریستی و صلاح های کشتار جمعی یا حتی انرژی هسته ای )
و یا یکی خواسته باهام شوخی کنه و یکم منو بترسونه
در هر صورت پیش خودم داشتم می گفتم که باید قضیه هیجان انگیزی باشه

در همین حال بود که آقای ملک زاده گفت: این ها کی بودن و شما باهاشون بودی؟
من که اصلا از موضوع خبری نداشتم گفتم والا اصلا این چیزایی که برام می گید جدیده
( در این حال که به نظرم که ایشون هم حس کنجکاوی اش گل کرده بود ) گفت  الان زنگ می زنم نگهبانی که دیروز شیفتش بوده ببینم قضیه چی بوده؟
و گفت: برای شما هم بهتره که معلوم بشه، که یه وقت بعدا برات مشکل پیش نیاره ( اون لحظه ها داشتم فکر می کردم تا این جا برای جلب توجه و اعتماد بزرگان دانشگاه موفق بودم که این قدر مشکل من براشون اهمیت پیدا کرده )
بعد هم منم که 5 دقیقه به امتحانم مونده بود و راهم تا برگزاری جلسه امتحان 15 دقیقه بود اون جا رو ترک کردم و بهشون گفتم در اولین فرصت برای روشن شدن موضوع پیشتون میام
اولش می خواست فرم رو برای بعدا بهم بدم تا تکلیف موضوع مشخص بشه اما من گفتم برای تحویل دان این فرم حداکثر تا فردا وقت دارم ( و این طور هم بود ) اونو گرفتم و برگشتم و با 10 دقیقه تاخیر امتحان برنامه نویسی رو شروع کردم

از تهران که برگشتم برای امتحان آخرم یعنی استاتیک رفتم پیش استاد غفار نژاد ( فیزیک 2 ) و از بچه ها شنیده بودم یه دانشجوی بی شعور و احمقی روی کاغذ نوشته بود غفارهلو و انداخته بود تو باکس استاد
بچه ها که قبلا برای نمره رفته بودن پیشش برگشته بود بهشون گفته بود (( پنج ساله به من می گن هلو و نمی دونستم ))
من هم رفتم پیشش با ارائه ی کپی فرم انتقال ازش نمره خواستم که معدلم برای انتقال پایین نباشه قبول نکرد کلی در مورد شرایطم گفتم و دلیل آوردم اونم هم برگشت بهم گفت اون سال که می خواسته کنکور شرکت کنه خواهرش تو تصادف کشته شد و نتونست قبول بشه رفت سربازی و دفعه ی بعد فیزیک دانشگاه تهران قبول شد
منم پیش خودم داشتم فکر می کردم هوو، مگه قبول شدن فیزیک یا رشته های علوم پایه دانشگاه های تهران ( شریف و امیرکبیر و تهران و... ) کار شاقیه!
ولی در کل من ایشون رو خیلی قبول دارم و دوستشون دارم و کلی با هم صمیمی بودیم ولی متاسفانه بعضی ها از سادگی و محبت ایشون سو استفاده کردن و با احساستش بازی کردن

اما شنیدن ماجراهایی که تو تهران و دانشگاه مقصد ( که حالا باید مخفی بمونه ) جذابیت خودشو داره

در محضر یکی از شیوخ بازاری بودم و توفیق دیدار ایشون بهم دست داد
از کل مطالبی که پیرامون مفهوم اومانیسم بود جمله ی
(( به بهانه ی تسلط بر زمین، از آسمان روی برتابند ))
منو سخت مجذوب خودشون و تجسم مصداق های خارجی این مسئله کرد!
می خوام چیزایی بگم که شاید خیلی ها تحمل خوندنشو ندارن!
اما گفتنش مسبوق به مقدمات و مشروط به شرایط خاصی است پس منتظر باشید ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط سعید  |