تبليغاتX
تنها ترین سعید دنیا
بغض های تمام ناشدنی یک مرد تنها

۞ گر من گنه جمله جهان کرد ستم               لطف تو امیدست که گیرد دستم

       گفتی که به روز عجز دستت گیرم             عاجزتر از این مخواه کاکنون هستم

 

سلام این هفته با یه روحیه ی بهتری اومدم مطلب بذارم

اوایل هفه ی پیش بود که تلفنی صحبت کردن با یکی، خیلی خوش حالم کرد

 

۩ از دبیرستان که موهایم کوتاه می شد بچه ها هی می گفتن ابرو برداشتی ( منم که شدیدا از این کار متنفرم ) قسم می خوردم که این کارو نکردم و هر دفعه می گم خدادادی خوشگلم!

 

۩ چند روز قبل تو خوابگاه از یکی از بچه های برق ترم دو جزوه ی ریاضی خواستم ( چون استاد ما خیلی داغونه و هیچی نمی گه )

اونم برگشت گفت جرات داری از فلان دختر جزوه بگیر

منم که شدیدا پایه ی هیجان هستم گفتم قبول؛ و سر بستنی مگنوم شرط بندی کردیم ( کاش رو یه چی بزرگتر شرط بندی کرده بودم! )

دیروز بعد از کلاسشون رفتم دنبال دختره که جزوه اش رو بگیرم

اولش که سلام کردم متوجه نشد بعد یه خرده صدامو بردم بالاتر که یهو متوجه شد و با روی خوش بعد از درخواست جزوه اونو بهم تحویل داد

تو همین حین که دوستم نظاره گر من بود گفت می خوام برم بهش بگم جزوه بهت نده!

منم که منتظر هیجان بیشتر بودم گفتم هر کی نره

بعدش خودش پشیمون شد و رفتیم بوفه مرکزی دانشگاه و هم برای من و هم برای دوستم مجتبی بستنی خرید

بین راهم که داشتیم می رفتیم گفت می رم بهش اینها رو می گم

منم گفتم قبول حتما برو بهش بگو، سر جزوه گرفتن شرط بندی کرده بودم و گفتم اگه مایل باشی خودم موقعی که خواستم جزوه عودت کنم بهش می گم

و این طور شد که هم به جزوه ی ریاضی ( که شدیدا احتیاج داشتم ) رسیدم و هم بستنی رو خوردم

 

۩ هفته ی پیش هم به علت نداشتن عضویت در انجمن اسلامی برای انتخابات رد صلاحیت شدم!

به دوستم که خودش عضو انجمن بود (  کاندید شد و رای هم آورد ) گفتم که عضویت 3 ماه برام درست کنه گفت باشه

ولی هفته ی بعد که به رییس انجمن ( بچه های 82 و دوستان نزدیک ) گفتم: که منو هم رد صلاحیت کردی گفت: مگه تو هم ثبت نام کرده بودی

گفتم: آره گفت: حتما 3 ماه رو نداشتی گفتم: آره و گفت: می اومدی برات درستش می کردم منم گفتم: من به فلانی گفته بودم که بهتون بگه!

 

۩ امتحانات میان ترم هم از هفته بعد با معادلات استارت می خوره و منم هیچ کدوم از درس ها رو هیچی بلد نیستم

این اولین باره که تو زندگی درسی ام باید به افتادن فکر کنم

20 واحد برداشتم و هیچ رقمه حاضر نیستم از دستشون بدم حتی اگه نمره نیارم

امتحان پایان ترم معادلات و برنامه نویسی تو یه روز! و روی هیچ کدومش هم تسلط ندارم

این وبلاگ هم برای امتحانات موقتا تا پایان خرداد تعطیل می شه

ممکنه دیگه به هیچ کدوم از آف ها هم جواب ندم

دیگه نه میل می دم و نه دوست دارم تو این مدت میلی داشته باشم ( حتی شما دوست عزیز )

 

۞ زاهد بودم ترانه گویم کردی                         سر فتنه ی بزم و باده جویم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم                       بازیچه ی کودکان کویم کردی

 

نتایج : 1. اگه کاندید می شدم حتما جز نفرات اصلی انجمن می شدم چون بچه های برق تصمیم داشتن برام تبلیغات کنن ( و کلی آدم بود که بهم رای می داد )

2. از این به بعد سعی کنم موهام رو کوتاه نکنم چون مو کوتاه کردن من مساوی ابرو برداشتنه!

3. هر بار که سوار قطار می شم یه نفر می گه قیافتون چقدر آشناهه! یا از بچه های دانشگاهه یا این که همین جوری می گن چقدر آشنایی

4. نتونستم به اتاق تشریح راه پیدا کنم ولی عکس های رو گوشی دکتر گویای همه چی بود

 

۞ یا رب به کرم بر من درویش نگر                   در من منگر در کرم خویش نگر

         هر چند نیم لایق بخشایش تو                    بر حال من خسته ی دل ریش نگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر  توسط سعید  | 

۩ يادته؟ اومدي ازم پرسيدي براي چي زنده هستي؟ در حاليکه تموم وجودم فرياد ميزدش که " فقط براي تو " گفتم :براي هيچي بعد من از تو پرسيدم که: واسه چي زنده هستي؟ در حاليکه اشک تو چشماي آسمونيت جمع شده بودش گفتي به خاطر کسي که واسه ي هيچي زنده

 

۩ همیشه به داشتنت افتخار کردم، به بودنت و نبودنت می بالیدم که هیچ کس تو رو نداره ولی من تو رو داشتم ولی حالا که می گذره می گم خوش به حال همونایی که نداشتنت چون دیگه از غم دوریت در عذاب نیستن

 

این مطالب پایین هم مال همونیه که هنوز منو قابل می دونن و لطف می کنن این چیزا رو برام می فرستن

»»»

رهام نکن

رهام نکن عزیزم دلتنگتم همیشه

زندگی بی تو گلم، تنهایی که نمی شه

قشنگه من می دونی، دیوونه ی تو هستم

خدای قلبمی تو، عشقتو می پرستم

سکوت نکن که حرفت راه غمو می بنده

برده دلم بازی رو، به طالعش می خنده

بمون زندگیم، تا آخرش باهام باش

سر می ذارم روی شونه هات فقط تو تکیه گاهم باش

 

 

تنها با او ...

وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی

وقتی که پشت یک پنجره بارونی، بی هوا شره می شوی

وقتی دیگر کسی برای شنیدن جمله هایت

به اندازه ای فرصت نمی گذارد

کسی هست که می شود به او پناه برد

کسی که شب دلتنگی ها را با او می توان قسمت کرد

یک نفر هست، یک نفر که تا خواب دوباره ی چشم هایت با توست

شب دلتنگی هایت را با او قسمت کن ، تنها با او

 

 

۩ هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست

اما مشکل این است که این جا هر پیوندی از روی ترس از تنهاییه

آزمون مبارکی نخواهد بود، زیرا دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته

«««

 

يک روز زندگي

دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده، باقي نمانده بود

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت

تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد

داد زد و بد و بيراه گفت

خدا سکوت کرد

آسمان و زمين را بهم ريخت

خدا سکوت کرد

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت

خدا سکوت کرد

به پرو پاي فرشته و آسمان پيچيد

خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت

خدا سکوت کرد

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد

خدا سکوتش را شکست و گفت:

عزيزم، و اما يک روز ديگر هم رفت

تمام روز را به بد و بي راه و جار و جنجال از دست دادي

تنها يک روز ديگر باقي است

بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن

لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...

با يک روز چه کار مي توان کرد

خدا گفت:

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند

گويي که هزار سال زيسته است

و آن که امروزش را در نمي يابد

هزار سال هم به کارش نمي آيد

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت

و گفت:حالا برو و زندگي کن

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد

اما مي ترسيد حرکت کند

مي ترسيد راه برود

مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد

قدري ايستاد

بعد با خودش گفت

وقتي فردايي ندارم

نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد

بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم

آن وقت شروع به دويدن کرد

زندگي را به سر و صورتش پاشيد

زندگي را نوشيد

زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود

مي تواند بال بزند

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد

مي تواند...........

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد

زميني بنا نکرد

مقامي به دست نياورد

اما.......

اما در همان يک روز

دست بر پوست درخت کشيد

روي چمن خوابيد

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد

و براي آنها که دوستش نداشتند

از ته دل دعا کرد

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد

لذت برد و سر شار شد و بخشيد

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد

او همان يک روز زندگي کرد

اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند

امروز او در گذشت. " کسي که هزار سال زيسته بود "......

 

این شعرو خیلی خیلی دوست دارم، چندین بار خوندمش

 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو، تموم دنیا بودی

 

تو این پست چیزی نداشتم بگم فقط نیاز داشتم پیش خودم یه کم فک کنم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط سعید  |