۱. این دفعه با آقا محمد تهران نیومدیم به جاش با یه اتوبوس خیلی شیک و پر برکت به تهرون اومدیم که کلی هم قضیه و ماجرا داره که بماند ( از کنجکاوی بترکید
)
۲. دی شب خیر سرم برای تماشای تئاتر به دعوت یکی از دوستان که خودشون هم اتفاقا بازیگر اون نمایش بودن به تالار رفتم. ولی ۴۵ دقیقه بعد دست از پا درازتر با خون سردی کامل به منزل برگشتیم چون مثل این که ایشون رفقاشون رو یادشون رفته بود ( اصلا مهم نیست
) فقط اگه دستم بهش برسه خفش می کنم
که دیگه نتونه بره اجرا همین
( البته امروز بعد از کلی معذرت خواهی گفت امشب حتما از دلت در میارم
) به قدری حالم گرفته بود که یادم رفت یه سر برم پشت شهرداری مزنه قیمت یه چیزی رو دربیارم
ولی یه چیز تو راه برگشت توجهم رو خیلی جلب کرد جلوی متروی بهارستان سوار ماشین بودم که یه یاروه داد می زد بدو بیا رفاقت در حد ازدواج
( تو همون شلوغی یکی از بچه محل ها یه سرک داخل ماشین کشید و من رو شناخت ولی من اصلا به روی خودم هم نیاوردم
)
۳. یه جمله ی خیلی زیبا از دهان مبارک یکی از بروبچ با حال تهران پارس در ورشد بدین مضمون : " تو سر سگ هم بزنی بچه پاسدارانه "![]()
۴. ممکنه من هم بشم هم بی خبر هم بی اثر. یه نگاه به وبلاگ ساحل بی آب ( سعید آقا ی گل ) بندازید متوجه می شید
امروز بعد از ۲ هفته اومدم بگم سعید هنوز زنده ست هنوز شما رو دوست داره و تا جایی که بتونه به وظیفه ی خودش عمل می کنه. هر هفته که میام مسنجر، می بینم تمامی آفلاین هایی که گذاشتین پریده ( واقعا شرمنده ). تا زمانی که چوس ترم هستم ( به قول یکی از بچه های ارشد ) بعضی از وبالگ ( جمع وبلاگ ) دوستان را می خونم و نظر می دم پس اگه یه موقع فرصت نشد برای همه نظر بدم زیاد دلگیر نشید ( قربونت برم --بوس
-- ) حالا می خوام یه کم در مورد خاطرات دانشجویی ام براتون بگم![]()
![]()
۱. در عرض کمتر از ۴۸ ساعت با کل بچه های جدیدالورد ( مخصوصا تهرانی ها که تعدادشون هم کم نبود ) آشنا شدم ( آخه مثل آنشرلی زیاد چرت و پرت می گم ) بچه های اتاقمون از تعجب داشتن شاخ در می آوردن
نمی دونم شاید حسودی می کردن. دیگه کم مونده بود آمار خوابگاه دخترا رو هم در بیارم
از همون روز شنبه ۲ مهر کلاس های دانشگاه شروع شد منم مثل بچه ها خوف رفتم سر کلاس. تازه قرار بود روز یک شنبه یه همایش برای دانشجویان ورودی ۸۴ داشته باشن باز هم بنده نامردی نکردم در کل جلسه که چیزی حدود ۶ ساعت بود شرکت کردم اون روز بود که برای اولین بار با یکی از بچه های ارشد عمران که تازه مدرک کارشناسی اش رو از دانشگاه آزاد گرفته بود آشنا شدم خیلی آقای محترم و با شخصیتی بیدن. نمی دونم بنده خدا از چیه من خوشش اومده که من رو لایق هم صحبتی خودشون می دونن
تا حالا چند بار توفیق زیارت ایشون تو محوطه دانشکده رو داشتم. یه بار هم خودشون که من رو دیدن به طرفم اومدن و سلام و احوال پرسی کردن
درکل هم اتاقی هام بچه ها با صفایی هستن طوری که به خاطر کوچک ترین مسئله از خنده می ترکن.به قول اتاق بغلی مون نخورده مست می کنیم
خلاصه تو سمنان بد نمی گذره همه جور امکانات برای دانشجو ها فراهمه. هر شب که حموم رو افتادیم. هر روز برای پینگ پنگ، داخل ورزشگاه فجر دانشگاه تلپیم. وقت داشته باشم یه چند ساعتی هم داخل سایت دانشکده پلاسیم ( Plus ). روز های اول که زیاد تو فکر بودم این قدر مستاصل و افسرده بودم که می خواستم قید همه چیز رو بزنم دلیلش این بود که زیاد از رشته ای که قبول شده بودم راضی نبودم هی تو این فکر بودم که چطور تغییر رشته بدم ( یه چیز تو مایه های توهم ) که البته فهمیدم که امکان همچین کاری هم فراهم هست بالاخره بعد از کلی کنجکاوی دستم اومد که تو اردیبهشت ۸۵ می تونم با پاس کردن ۲۴ واحد تغییر رشته بدم. تا این که ۲ روز پیش آقای امین عزیزی دانشجوی ترم آخر رشته ی مواد که رییس انجمن علمی همین رشته نیز هستند ( فعال ترین انجمن علمی دانشکده مهندسی ) و آقای دکتر حبیب الله زاده ( فارغ تحصیل دانشگاه بیرمنگام
از اکابر و اساتید هیئت علمی دانشکده ) طی صحبتی که با دانشجویان جدیدالورد مواد داشتن من رو علاقه مند و متقاعد کردن.
۲. تو رو خدا بذارید تو حال و هوای خودم باشم. این قدر کامنت هایی به این مضمون که سعید کجایی چرا آپ نمی کنی و برگرد و این حرفا نذارید. رک بگم می خوام خر بزنم می خوام برای خودم کسی باشم دلم نمی خواد کسایی که من رو می شناسن بعدا از رفاقت بامن پشیمون بشن به دوستی بامن افتخارکنن. هر وقت احساس کنم نیاز به نوشتن هست میام و این قدر می نویسم که خسته بشین.![]()
۳. راستی داشت یادم می رفت تو این مدت که با مسعود ( دانشجوی ترم اول مهندسی مواد و بچه گلبرگ هفت حوض ) مسافرت می کنیم با یه راننده اتوبوس که بازنشسته ی آموزش و پرورش شاهروده هم دوست شدیم نمی دونید چه تریپ های معرفت و Love برامون میاد. میگن بچه شهرستانی ها زیاد دوست دارن با تهرانی ها بپرن، جدا که راست می گن. تا حالا ۲ بار باهاش به تهران اومدیم. بنده خدا چقدر اصرار داره ناهار رو با ایشون بخوریم هر چی می گیم آقا محمد ما تازه ناهار خوردیم تو کتش نمیره. خیلی دوست داره با بچه دانشجو های تهرانی هم صحبت بشه. دفعه اول که رسیدیم تهران و داشتیم از ماشین پیاده می شدیم بهم گفت : سعید زیاد فکر نکن درست می شه![]()
جواب بعضی کامنت ها :
¤ چهارشنبه هفته ی پیش کل آپهای حرف های یه نی نی رو خوندم.خیلی منقلب شدم. من بگو فک می کردم دخترا چه آدم های مرموز و خود خواهی هستن فکر می کردم دخترا امروز چیزی از عشق نمی دونن. خیلی خوشم اومد سحر خانم تمام حرف دلش رو داخل وبلاگش زده بود جدا که نوشته هاش از روی احساس و علاقه ی آمیخته با غم و اندوه بود. ( خاک به سر اون کسی که عظمت عشق رو درک نکنه ) حرفهاش دل سنگ رو آب می کرد
خیلی دلم سوخت. ( نه احساس ترحم نبود ) نی نی خانمی دلم می خواست بیشتر بنویسم ولی حیف که دیگه اون حس هفته ی پیش رو ندارم.
¤ در ضمن عسل خانم به آدرس چرت و پرتای یه دختر دبیرستانی هم خیلی قشنگ خاطراتش روتعریف میکنه حتما بهش سر بزنید![]()
¤ سعیده خانم مرسی از اظهار لطفتتون نخیر بنده نسبتی با جمالزاده ندارم ( شخصیت به این بزرگی کجا و بنده ریقو و مفلس کجا ) از این که با چرندیات من حال و هوای دست نوشته ای زیبای جمال زاده بهتون دست می ده واقعا خوش حال شدم![]()
¤ بهاره خانم ( نجوای غریبی ) وبقیه دوستانی که از نوشته های من سر در نمی آرن زیاد خوشون رو ناراحت نکنن و برای درک همچین معضل بزرگ دامنگیر بشری خودشون رو معذب نکن ( اگه خواستن یه نم نمکی بیشتر ماجرا دستشون بیاد به آرشیو موضوعی مراجعه کنن )
¤ صبا خانم ( صبا ۶۲ ) و تارا خانم ( تهار دات بلاگفا ) تو کامنت ها نوشته بودن چند تا نصحیت دارن. ممنون می شم برام بگید من آدم انتقاد پذیری هستم. تو دوران مدرسه هر کس انتقادی دوستانه از من می کرد حتما به این ابراز لطف پاسخ می دادم. منتظرم![]()
¤ خانم شش بلوکی ( از شبانه تا غریبانه )، نازنین خانم ( اله ی شرقی )، جوجه خان
، آقا سعید ش و دوست گرامی اشون سعیدیا، محدثه ی عزیز ( باران رنگ رو می گم آی کیو )، راحیلای عزیز ( خانه به دوش )، ترانه ( Scream دات بلاگفا )،قاصدک ۲۰۲۰ ( مریم خانمی ) و الهه خانم ( خاله سوسکه هورا! )، ریحانه ( ادلانت ۷۷۷ )، کوثر ( یوکا دات بلاگفا )، نیما ( دندون یه آدم مرده )، سمیرا جونم ( ترنم دات بلاگفا )، شهره خانم، آقا جواد ( ۱ ایرانی )، آقا بهنام ( ایران آزاد )، خاطره خانم ( یاد تو )، کایا جون ( برو بچز با حال ترکیش )، نیکا خانمی، داوود ( همیشه بهار )، خاطره ( یاد تو )، سعید آقا حکیمی ( افق روشن )، مریم خانم کوچول موچول ( حبه انگور )، مهشید خانم ( مهشاد دات بلاگفا )، ایتکین ( یعنی ماه تیکه )، لیموی صورتی خانمی ( پاسیفیک دات بلاگ اسکای و اون آهنگ توپش )، سانازی جون ( سکوت شکسته با جوجه هایش )، سانی ( با وب خاطراتش )، شادمهر ( عاملیت مجاز پخش سوتی )، آقا امیر خان سر در گم، مریم -- جدید بیدن -- ( مکان طلایی )، مریم ( دختر مشرقی )، رویا ( خاتون رویا )، مریم ( یه دنیا پدر )، هانا ( سکوت دات بلاگ اسکای )، سحر خانمی ( فانوسک خاموش )، جسد ( میثم )، احسانه خان ( از بچه های محل )، مهرناز ( جدید )، پریا ( پریا ۵۵۳ دات بلاگفا )، نگار خانمی ( دختر مهتاب دات بلاگفا )، فانوس خیس ( سرای دوستی )، سیاوش ( فونیکس )، بهنوش ( التماس )، گلاره ( گلاره لاو ) و آشنایی با یک معلول قطع نخاع ( ایران دات اسپیشال دات آی آر ) و بقیه دوستانی که همیشه همراهم بودید خیلی چاکرم. خیلی دوستتون دارم. ( بوس ) اگه کسی از قلم افتاد دیگه خودش ببخشه
در ضمن جواب دیگر کامنت ها رو هم داخل وبلاگشون خواهم داد