۱. همون طور که گفتم رشته ام ریاضی بود و ریاضی رو دوست داشتم حتی یه بار هم از طرف انجمن ریاضی دانان جوان برای المپیاد ریاضی که اون سال در کانادا برگزار می شد دعوتم کردند سرتون درد نیارم آخرش این شد که بی مایه فتیره. حداقل تو ایران استعداد هم نمی تونم چاره ساز مشکلت باشه پول داشته باشی آش می خوری ( تا پول داری رفیقت عاشق بند کیفتم
) بی مروت ها درخواست ۱۵۰ هزار تومان ناقابل جهت ثبت نام در کلاس های المپیادشون کردند ( من که تا حالا شناختید پول بده نیستم ) خلاصه این که منی که سابقه ی ۳ دوره حضور در المپیاد منطقه ای رو داشتم به همین ایران و همین موقعیتمون بسنده کردم
۲. واقعیت اینه که هیچ وقت فیزیک رو دوست نداشتم چون از شانس بد من اولین معلم فیزیکم یه دکتر فیزیک اتمی بود که اصلا توانایی و صلاحیت تعلیم رو نداشتند من حتی تا سال پیش فیزیک رو یه درس مزخرف و اضافی می دونستم که ازش بی زار بودم ولی خداییش خیرش بده معلم فیزک پیش دانش گاهی ام ( آقای استاد جدیدی ) این قدر فیزیک رو خوب تشریح کرد و توی عمق مباحث می رفت که آدم از کلاسش لذت شافی و کافی رو می برد تا حدی که من رو عاشق فیزیک کرد و کل فیزیک کنکور رو قبل از کنکور استاد کردم ( خدا در بهشت کنادش
) استاد جدیدی می گفت اکثر دانش مندان ضریب هوشی بالاتری نسبت به دیگران نداشته اند اون ها فقط یه لحظه فکر کردن با این امکان که تمام نظریه هاشون صادق نبوده ولی اساس و پایه گذار تفکر و تحقیق بیشتر روی زمینه ی علوم مختلفه شد بهمون می گفت که هیچ اشکالی نداره کسی نظریه هر چند غلط در مورد پدیده ای وضع کنه مهم اینه که بتونه خدمتی در جهت پیشرفت علم باشه
استفان هاوکینگ ( و نظریه ی سیاه چاله هایش ) و یانگ ( با اون آزمایش جالبش که توجه من رو خیلی به خودش جلب کرد ) بزرگترین اشخاص فیزیک کلاسیک و جدید هستن ( نظر شخصی )![]()
۳. هر چی در توانم و در محدوده ی اختیاراتم بوده سعی کردم دریغ نکنم و معمولا هم در موارد جد دوست ندارم دروغ بار کسی کرده باشم همین جور که گفتم تمام مطالبم نه دروغ بود و نه ساخته ی ذهن و تخیلم آخه اینقزه دیگه هنرمند نیستم که بتونم همچین داستان هایی رو تهیه و تنظیم کنم
۴. ایده ی نوشتن یه کتاب حدودا ۴ ماه پیش وقتی که دستم شکسته بود به ذهنم رسید شاید یه طرح کاملا مسخره به نظر بیاد ولی اگه عمرم کفاف بده و فرصت و سرمایه ای به دست بیارم حتما اجراش می کنم
چند وقتی هم هست که می خوام دنبال مبحث عظیم و پیچیده ی ابر رساناها برم که شاید بتونم یه چیزایی در مورد این مسایل اخیر و روند پیشرفت ابر رساناها تا این لحظه به دست بیارم چند ماه قبل از کنکور هم حال و هوای درس خوندن تو فرنگ به سرم زده بود به مادرم پیله کرده بودم می خوام برم بیرمنگام![]()
گفت: پسر مثل بچه ی آدم همین جا کنکور می دی اگه قبول شدی میری دانشگاه وگرنه باید بری سربازی ( همینی که هست آش کشک خاله س )
۵. من هیچ وقت کسی رو برای خودش دوست نداشتم شاید کسان کثیری از حیث وجودی من ابراز علاقه و دوست داشتن می کردن ولی من هیچ وقت به روی مبارکم هم نمی آوردم. ( خانم ها : وا چه آدم خود خواهی
) یه بار به شخص X گفتم که با فلانی دم خور شدم و بهش علاقه مند شدم نمی دونید مثل دیوونه ها می خندید ( البته از شدت عصبانیت از دست کاری که کرده بودم
) خیلی ناراحت شد یک ساعت با هم تنها صحبت کردیم مخ من یکی رو گذاشته بود تو فرغون هی هل می داد در مورد آینده و ...(
) می گفت منم مثلا به صحبت هاش گوش می دادم و الکی با سر تکون دادن حرف هاش رو تایید می کردم
( فکر کنم یارو بد جور دلش پیش من گیره )
۶. باز هم یه جمعه ی دیگر در پیش رو داریم ( آقا کی میای؟ ) به دعوت یکی از بچه های وبلاگ نویس توفیق شرکت در نماز عبادی، سیاسی جمعه نصیبم شد اگه خدا بخواد فرصت بشه حتما حضور پیدا می کنم دلم می خواد استارت دوباره ی نماز خوندم باشه تا حالا هیچ وقت نشده روزه رو ترک کنم ولی نمی دونم چرا بعد از ماه مبارک یه کم شل می شم و بعد یه ماه نماز خوندن رو ول می کنم. تا حالا فکر می کردم آدما ( مخصوصا تهرانی ها ) هر چی پول دار تر و متمول تر می شن از دین و اسلام فاصله می گیرن هر چی تو وبلاگ های متنوع جلو تر می رفتم و آثار خرافات و شیطان پرستی و بی دینی و عقاید کافرانه می دیدم حالا که فکر می کنم می بینم هنوز همون آدمای با معرفت و محب پیامبر و ائمه ی اطهار رو می تونی تو همین کوچه و بازار خودمون پیدا کنیم ( خدایا شکرت
) ¤¤¤ برای بعضی بچه مسلمونایی که زیاد کتاب دینی رو مطالعه نمی کنن عرض کنم حیله المتقین نوشته ی علامه مجلسی کتابی فوق العاده کامل برای زندگی فردی و اجتماعی روزانه ی مومنان حتما تهیه کنید و بخونید
¤¤¤
مجالی برای گفتن باقی حرفا نموند شاید بتونم از این بعد هفته ای یک بار به روز کنم ( شاید ) و خاطرات پارسال و سفرم به روستای دلند رو براتون تعریف کنم ( می بینید چقدر باهاتون حرف داشتم )
۲. دیگه فک نکنم فرصت این رو داشته باشم که بخوام خاطراتم رو براتون بگم این وبلاگ هم ممکنه همین جور رو فضا بمونه ( نمی دونم تا کی ) ولی حذف نمی شه چند سال دوری از تهران هم فکر کنم تجربه ی خوبی برای منی که سربازی برو نیستم باشه با یه سری آدم جدید غیر از برو بچ تهران آشنا می شم و یه جیگولی تجربه هم می کسبیم ( البت غیر از تجربه ی عاشقی![]()
)
۳. الان می خوام یه تشکر جانانه از تمامی دوستان اعم از مدرسه ای و غیر مدرسه ای بکنم اول مدرسه ای : یکی از اون ها که خیلی من رو قبول داشت و صد البته بنده نیز ارادت خاصی نسبت بهش داشتم احمد اسدی ( رتبه ی ۳۵۰ منطقه ۱ و ۶۵۰ زبان ) رو در وایستی باهام نداشتیم هر وقت توی یه مسئله ی فیزیک گیر می کرد سوالش رو ازم می کرد امروز هم تو نت وقتی دیدم برق امیرکبیر قبول شده واقعا خوش حال شدم و در یک تماس دوستانه تبریکات رو نثار هم کردیم یکی دیگه از اون بچه محل ها و البته همکلاسی های باصفا آق وحید شیخ سفلی ی گل هست امروز ۳ ساعت همراهش از این طرف به اون طرف می رفتم وای نمی دونید چه حالی داشت آره منم حسش رو نمی تونستم درک کنم هر کار می کردم یه کم اون رو از حال و هوای دانشگاه بیرون کنم نشد
بقیه بچه ها هم اگه بخوام تک تک نام ببرم حوصله اتون سر میره فقط لازم به ذکر هست با همشون رابطه ی خوبی داشتم و هنوز هم دارم با ۳ نفر از اون ها هم دانشگاهی شدم
اما بعد از تشکر از دوستان مدرسه ای نوبت به تک بچه محل با مرام می رسه علی آقای باقرنیا "ایول خیلی با حالی بابایی". این بشر اینقزه ساده و بی ریا هست که حد نداره از اون موقع که باهاش آشنا شدم تاحالا یک بار هم رابطه امون به کدورت کشیده نشده هم تو غم و اندوه با هم هستیم هم تو شادی هامون پارسال هم ۳ شب باهاش احیا رفتیم
از هیچ چیز دریغ نمی کنه هر وقت بهش می گم علی دوربینت Plug & Play هست مگه آره این عکس ها هم به لطف اون گرفته شده ( خیلی توپسه ) پدرش رو که نمی دونید چه آدم با شخصیتیه اگه دروغ نگفته باشم بالای ۶۰ رو داره ولی ماشاء الله هنوز سر زنده و شادابه به طوری که آدم فک می کنم جوونه ۴۰ ساله است
وقتی خبر قبولی ام رو بهش دادم نمی دونید چه جور جو گیر شد همچین می خندید که نمی تونست خودش رو کنترل کنه
یه بار هم از ن.ر.گ.س جون هم تشکر کردم![]()
![]()
![]()
بچه های نامرام و بی وفا هم نیازی به معرفی شدن ندارن خودشون حتما به اشتباهشون پی خواهند برد![]()
علی
باقرنیا
۴. خیلی وقت بود می خواستم این عکس بچگی های خودم و بچه برادرم که در بغلم هست بذارم اسمش رضاست و ۱۳ سالشه ( نمی دونید این بشر چه هیاکلی به هم زده هر کی نبینه فکر می کنه پسر ۱۶ ساله ست
) اون موقع من ۵ سالم بود و تو قیامدشت با برادرم زندگی می کردیم چه روزای زجر آوری داشتم می خوام نگم ولی نمی تونم همین زن آقا محمود روزها که کسی خونه نبود به من کار اجباری تحمیل می کرد ( Child Labor ) و تو سرما و گرما تو حیاط ظرف می شستم
یه بار توی همون سن ۶ سالگی دستم رو به خاطر این که از کار سر باز زدم شکست و بعد از اون بود که مامانی فهمید که یه اتفاق هایی پشت پرده داره می افته فکر کنم چند ماه بعد هم که به خاطر چند مسئله دیگه ما به مدت ۵ سال برادرم رو ندیدیم آقا داوود ( محمود-برادر ناتنی- ) الان تو سپاه کار میکنه و توی بسیج مالک اشتر هم برای خودش یدیه و فعالیت گسترده ای هم داره بهم گفت بیا پیش خودم تو بسیج هفته ای ۱ ایست بازرسی ۳ ماهه کارت فعالت رو می گیرم ( اخه بسیجی باشی تو دانشگاه نونت تو روغنه ) منم نرفتم حتی می خواست از این راه من رو وارد سپاه کنه ولی افکار و آرزوهای من چیزه دیگه هست اصلا نمی تونم اینده ام رو تو نظام ببینم نمی خوام در بند باشم می خوام آزاد و رها برای خودم باشم![]()
![]()
ابوالفضل (سعید) اکبری
و سید رضا تمدنی
۵. کسانی هم که این جا میان الکی نگن وبلاگت قشنگه اصلا هم این جور نیست بعد هم یه نظر می دن برای تبلیغات وبلاگ خودشون ( البته این افراد اندک شمار هستن ) مطمئنا هستم بیشتر شما این زحمت رو به خودتون می دید و به درد و دل من گوش می دید مرسی. بازم می گم تا موقعی که تکلیف دانشگاهم روشن نشده سعی می کنم توی این چند روز هی آپ کنم و باز می گم اگه شد بازم در مورد خاطراتم می گم
و شما هم هی نظر بدید
--- محسن نوجوان ۱۷ ساله هم به خاطر خجالت از والدینش خودکشی کرد. اینجا تپش نیست و شما هنوز صدای ما را از کلیک می شنوید. مادر محسن که به رفتار پسرش مشکوک شده بود یک روز به اتاق او می رود و در حالی که Screen Saver یا همان پرده بان رایانه فعال بوده با تکان دادن موس با تصاویر مستهجن در سایت های اینترنتی مواجه می شود. محسن هم به خاطر خجالت از پدر و مادرش فردا شب با خوردن قرص دست به خودکشی می زند. محسن که به تازگی دانشجوی رشته رایانه هم شده خوش بختانه ( یا بدبختانه ) زنده مانده است. --- اینترنتی که قرار بود بشود شاهراه جهانی اطلاعات حالا در بسیاری از کشورها شده است بلای جان خانواده ها. از طرف دیگر از والدینی که یک بار هم دستشان به موس و صفحه کلید نخورده چه انتظاری می توان داشت؟ فیلتر کردن سایت های غیر اخلاقی انجام می شود ولی همه می دانند که فیلتر را هم به هر حال می توان رد کرد. ( من خودم کسی رو می شناسم که ماهواره ی خود را به کامپیوتر وصل می کنه و همیشه ماهواره اش رو Upgrade می کنه و کانال هاش رو در آخرین کانال های ماهواره خونشون قرار می ده که کسی پیداش نکنه
یا حتی یکی یارو رو سراغ دارم که به اندازه ی چند سی دی فقط عکس دانلود کرده
به نظر من این کارها یعنی فیلتر کردن اصلا فایده نداره چون هر چی آدمیزاد رو از چیزی منع کنن بدتر به داشتن اون حریص تر می شه
من خودم چند برنامه برای رد کردن فیلتر با کد رجیستر دارم که تست اوکی هستند ولی من ازشون استفاده نمی کنم
)
۲. رابطه ی نیمه ی شعبان و های کیپس : اگه یه موقع توی این چند روز دیدید احیانا تردد های کیپس های داخل خیابون زیاد شده اصلا تعجب نکنید. به قول دوستم این موقع ها فصل خرید موتور های لوکس و خفن علی الخصوص از نوع های کیپس شه. آره هر سال نیمه شعبان کار ما شده تماشای این ملت بی کار در شب های نزدیک به این روز عزیز. با ویراژ دادن و گاز و گوز زیادی دوست دارن بسی جلب توجه زیادی کنند. یه موقع ها تو این شب ها به این فکر می افتم که شاید ما هم حیوون باشیم ( خودم رو می گم ها ) و لابد فصل جفت گیری ما هم این شب ها است که همه میان بیرون برای تماشای دیگران![]()
۳. بلاگ رولینگ هم یه هفته ای بود از فیلتر تبیان خارج شده بود ولی مثل این که دوباره وضع وخیمه و کار درست بشو نیست منم تصمیم گرفتم از سراویس ( جموم سرویس ) براو تولز بسی استفاده هر چند ناچیز بریم این طور شد که من هم نه یک بار بل ۲ بار اعلام ثبت کردم ( این سایت فارسی که به تقلید از نمونه ی خارجی خود یعنی براونت ساخته شده نتوانسته تمامی امکانات نمونه ی خارجی خود از جمله سرویس چت درج تبادل نظر ارسال کارت پستال و فرستادن کاریکاتور روز ارسال خبرنامه و ارسال اخبار روز و چندین امکان رایگان دیگر را فراهم کند ) از این اماکن درج لینک یه بار برای قسمت پیوند ها و یک بار دیگه هم در قسمت آرشیو موضوعی وبلاگم استفاده کردم![]()
( منم خسیس و پول بده نیستم
) هر کس هر گونه ادعایی نسبت به قرار نگرفتن لینکش در قسمت پیوند های وبلاگ داره همین حالا خودش اقدام کنه
۴. همون طور که ملاحظه می شود حجم وبلاگ یه کم کمتر شده و سعی من بر آن است که کمتر هم بشه بعضی دوستان خواسته بودن برای قطع کردن موزیک وبلاگ یه کاری بکنم همین حالا بگم که آهنگ این وبلاگ توی اون فلش پایین صفحه جاسازی شده و حجم کل فلش یه چیزی بالغ بر ۱۵۰ کیلو بایت هست
( اگه موافق باشید بر می دارمش ) اون کنتور سفید فارسی کنار وبلاگ هم که با فرمت PHP هستش هم نزدیک به ۱ مگا بایت فضای هاست من رو اشغال کرده و این تبلیغات 1asphost هم مال همون است ( به کوری دشمن ها اگه بخواین اون رو هم بر می دارم ) دوستان اینقزه بی انصاف نباشین لوگوی من که فرمت فلش ( فرمت فرمدیس
) هست فقط ۳ کیلو بایت
بیشتر نیست لوگوی ها شما معمولا بالای ۲۰ تا و بل بیشتر
۵. گوگل با شما صحبت می کند : گوگل تاک سرویس جدید مکالمه تلفنی و گفتگوی اینترنتی به طور آزمایشی راه اندازی شد. گوگل هفته ی گذشته نسخه ی آزمایشی Google Talk مبتنی بر استاندارد باز این شرکت برای پیام فوری IM به همراه بسته ی خدمات دهنده و میزبان VOIP را ارئه کرددر یک قالب ساده امکان گفتگو با دوستان و تماس تلفنی مجانی با انها زمانی که آنلاین هستند از طریق اینترنت در گوگل تاک فراهم شده است. گوگل هزینه ی این مکالمه را از زاه نمایش آگهی بر روی صفحه مانیتور برای شما زمانی که دارید با تلفن صحبت می کنید جبران می کند! حجم این برنامه تنها ۹۰۰ کیلو بایت است و می توانید آن را از آدرس زیر دانلود کنید : www.google.com/talk
۶. بعضی دوستان که اراده ی قابل تحسینی دارن و می خوان خودکفا باشن و خودشون کارشون رو بکنن از من سریال ( کد - کد رجیستری - یا هر کوفتی که شما می گید ) برنامه SWiSH v 2.0 رو میخواستن بهشون بگم توی خود همون سی دی برنامه کدش رو هم قرار دادن اگه احیانا نتونستن پیدا کنند اکشال نداره این ۲ تا رو امتحان کنن جواب میده
: F749C171AD139E9B3C139E3376 و F4E29A37868E3668898E364B19 و باز اگه سریال یا کد برنامه ی دیگری رو می خواستن به دو سایت زیر مراجعه کنن ( فیلتر نیست و تبلیغات نداره ) : www.serialportal.com یا www.serialkey.com باز مشکلی داشتن برام آف بذارن![]()
![]()
یکی از دوستان هم خیلی تقاضا داشت یه آگهی فروش آپارتمان رو داخل وبلاگم بزنم
هر چی بهش گفتم اینا همه مثه خودم نی نی هستن و این جا هم جای تبلیغ نیست ولی قبول نکرد گفتم باشه من سعی رو می کنم
می خواستم یه کم هم در مورد خاطرات مسافرت پارسالم به دلند بگم و یه تشکر خشک و خالی از تمامی دوستان و فلسفه ی اسم وبلاگ که دیگه مجالی نیست زیاد می شه اگه عمری موند و من هم تهران بودم حتما براتون می نویسمش![]()
۱. زندگی math گونه
زندگی گراف مانند: ۱. زندگی اویلری : اگر بتوان از راس دلخواهی از زندگی شروع کرده و از تمام وجه ها و یال های آن دقیقا یکبار گذشت و دوباره به نقطه ی آغاز بازگشت
۲. زندگی هم بند : هرگاه بین دو راس آن ( زن و مرد ) دست کم یک مسیر ( وجه اشتراک ) موجود باشد ۳. زندگی همیلتونی : در آن بتوان از یک راس دوری هر چند کوتاه به طول مرتبه ی گراف ( کل زندگی ) داشت در صورتی که از هیچ راسی ۲ بار رد نشد ( تجربه فقط برای ۱ بار )
دنباله ی کودکی / نوجوانی / جوانی / ... رو که می شناسی فکر می کنی همگرا به چیه شاید اصلا واگرا باشه و نتوان شرط لازم و کافی برای اثبات همگرا بودنش پیدا کرد ولی نه من جوابشو بلدم این از اون دنباله های همگراست که حد آن در انتها شروعی فصلی تازه و نو در جهان ماورایی است
فرمول خوشبختی در زندگی : ( زن ) g + ( مرد ) f = ( زندگی ) h به عبارت ساده تر تابع عملکرد مرد به علاوه ی تابع عملکرد زن می تونه اساس پایه ی محکم زناشویی باشه
2. قسمت سوم
حضرت محمد : فاش کردن راز برادرت خیانت است پس از این کار دوری کن
بنا به سخن بالا تصمیم دارم دیگه بعد از این پست راجع به زندگی خصوصی کسی ننویسم و فقط راجع به افکار ها و رفتارهای خودم بنویسم
از بچگی تنها پسر خانواده بودم ( بعد از ازدواج برادر بزرگم ) و چون پدر نداشتم تمام کارهای خانه از جمله خرید رو من می کردم
( و می کنم ) بزار تا حالا که رو راست بودم و جز حقیقت چیزی بر زبان نیاوردم این یکی هم بگم شاید خیلی سخت باشه گفتنش ولی برای من باعث افتخار آره مادرم ۱۸ سال برام زحمت کشیده کارگری کرده ( بلیط بفروش سینما و بیمارستان و ... ) بدون پدر منو بزرگ کرده ولی از این خرسندم که با وجود این که از بچگی پدر بالای سرم نبوده هیچ وقت احساس کمبود نداشتم
پدرم زمانی که من ۱ ماهه بودم به علت اختلاف با مادرم منو تو باغچه گذاشت
ولی حس مادرانه ی تنها کسم نذاشت سر راهی بزرگ بشم اون من رو از دادگاه گرفت. نمی دونم چه جوری ۲ سال پیش آدرس ما رو پیدا کرده بود خونش تو گلاب دره بود برای اولین بار تو عمرم قیاف نحسش رو دیدم بعد از یه بار که رفتیم خونشون دیگه نتونستم ببینمش چون به برادر واقعی ام علی رضا گفته بودم می خوام از دستش شکایت کنم بعد از چند وقت هم فهمیدم جاش رو عوض کردی و خونه ای که معلوم نبود کجای انقلاب خریده به نام زن اولش کرده ( عجب مارمولکیه - نمی خواد به این زودیا دست از دنیا بکشه - )
غلام عباس ( پدری منفور شده ) :دقیقا نمی دونم چند سالش هست ( شاید حول و حوش ۶۵ باشه ) متولد ملایر می گن شغلش از همون اول چاه باز کنی بوده خونه اش قبل از انقلاب توی حلبی آبادهای دولت آباد بوده زن اولش که ۷ تا بچه ازش داره اسمش حلیمه است ( الله وردی و علی رضا و مصطفی و اکرم دیوونه اشرف و دیگه یادم نیست ) از مادرم ۲ تا بچه داره من و خواهرم ( ملینا ) و از زن آخرش زهرا ۲ تا دیگه به نام های رویا ( رقیه ی سابق ) و مریم که من بین همشون آخری و ته تاقاری هستم ولی خانواده ی ما الان ۴ نفر هستش من و خواهرم و مادرم و یه خواهر ناتنی دیگه که شوهر اول مادرم هستش ( برادرم محمود نیز بچه ی اول مادرم هست و برادر ناتنی من ) پدر این دو تا هم به دلایل خصوصی معرفی نمی شه ( فقط این که محافظ امام بوده و سال ۶۰ ماشینش تو تهران منفجر می شه و شهید می شه ولی جز خانواده شهدا حساب نمی شن
همش تقصیر ک.ر.و.ب.ی بی نا... است ) یه توصیه هم به پدر دارم : اگه من سعید هستم حتما پیدات می کنم ( هر چی باشه خون خودت تو رگام جریان داره همون خصلت بد و تند تو توی وجودمه نامرد
) چون باهات یه خورده حسابی دارم ---> شاید ادامه داشته باشد
3. attach نامه
۱. مکان : میدان حر خیابان جنگ دفتر استخدام نزاجا روز چهارشنبه ۹ شهریور، اسم شما : ابوالفضل اکبری ( در این لحظه یه سرباز کچل و هیکلی داره دنبال اسم ها می گرده ) سرباز : شما قبول شدید
آقا تو رو خدا یه بار دیگه اسم من رو ببینید ( یکی که اون وسط ساکی همرا داره و معلومه از شهرستان اومده تهران ببینه قبول شده یا نه این حرف رو می زنه ) سرباز : دیدم شما نیستید این لیست بر طبق حروف الفباست اسم شما تو قسمت دال نیستش. یه مقدار هم اون اخرش رو نگاه کنید شاید اون جا باشه ( این دفعه با کمی ناامیدی این حرف رو بر زبون میاره ) سرباز ( با صورتی سرخ و عصبی ) : مگم نیستش مرض ندارم اگه قبول نشدی بگم اسمت نیستش
( هیچ کس متوجه این سوتی نشد ) من با حسی ترحم آمیز و البته همراه با غرور ( و مقار عصبانیت ) به خودم می گم مامان من که می تونم بهترین باشم چرا باید بیام چنین جاهای پستی ( نمی دونم چرا همچین حرف احمقانه ای رو به خودم زدم
) ویه لحظه بعد سخنی همراه با کنایه به اطرافیانم گفتم که انگار اون متوجه نشد : من که نمی رم بیا تو به جای من برو. آقای حقی رو نگاه کن ( یه مرد میان سال که انگار اومده ببینه پسرش قبول شده یا نه می پرسه ) سرباز : این برای چندمین باره که دارم نگاه می کنم قبول شده ( انگار هنوز باور نداره که پسرش قبول شده
) ا ساعت بعد در خانه --> من : مامان من که نمی رم برای چی الکی حق یه نفر رو ضایع کردم؟ شاید کسای دیگری که نتونستن تو قسمت علمی پذیرفته بشن از لحاظ فیزیکی از من سر تر باشن![]()
۲. یه تابستون دیگه هم داره تموم می شه کم کم دارم به پیری خودم فکر می کنم
باید آرزوی قهرمانی رو به گور ببرم اخه من ورزش بدمیتون رو خیلی دوست دارم و فوق العاده سریع هم بازی می کنم مربی ورزشمون ( چند وقتی هم مربی بستکتبال نوجوانان بوده
) یه موقع هایی با من بازی می کرد خیلی به من علاقه داشت انگار می خواست تمام تکنیک های این ورزش رو بهم یاد بده الان که فکر می کنم می بینم شاید می تونستم حریف چینی ها تو این رشته باشم
البته اگه حرفه ای می شدم متاسفانه امکانات فراهم نبود
نتیجه ی ۱ : چرا همیشه ورزش هایی مثل تکنواندو و کاراته و ... تو دسترس هستن ولی ورزش های جذاب تری مثل این نباید طرفدار داشته باشن؟
نتیجه ی ۲ : چه بسا کسانی هستند که با سرمایه گذاری فراوان روی فرزندان دلبندشان آخر به نتیجه مطلوب نمی رسن
2. تو کامنت هایی که واسه پست قبل گذاشته بودید کسی نظری راجع به قسمت 2 و 3 نداشت![]()
3. زندگی math گونه هم که حتما مطالعه کردید کار هیچ بشر زادی تا حالا نبود به غیر خودم ولی یادتون باشه یه بار گفته بودم درسته که بالفعل نویسنده نیستم ولی خواستن توانست است ( ما می توانیم ) یه کم رو نوشته های نیما که تامل کردم یه کپی برداری ذهنی از حس نوشتنش براداشتم ( ولی نیما کجا و من کجا
) همیشه تو مدرسه عادت داشتم بدون این که بخوام از روی دست خط چند نفر خط خودم رو می نوشتم
۴. امروز ویژه نامه محله ۱۴ رو می خوندم مطلبی در این رابطه توجهم رو جلب کرد :" رییس جمهوری ایران در فهرست شهردار برتر جهان در سال ۲۰۰۵ " یه کم به خودم فشار آوردم که این رو نگم ( چون نمی خوام با صحبت های سیاسی رابطه ی دوستی خودم با بچه ها وبلاگی دچار کدورت بشه ) متن خلاصه ای از مطلب چاپ شده در روزنامه رو براتون می گم :
دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری فعلی ایران و شهردار سابق تهران نیز که نامش در میان شهرداران بیش از ۵۵۰ شهر از سراسر جهان می درخشد توانسته است ( برای اولین بار از ایران ) با رای اعلام شده از سوی مردم به مرحله ی نهایی راه یافته و جزو لیست ۶۵ نفره قرار بگیرد که بعد از رقابت یک نفر به عنوان برتر شناخته خواهد شد. پایگاه اینترنتی مزبور در زیر نام دکتر به برخی از خصوصیات وی نیز اشاره کرده است ( خودتون مطلب کامل رو از روزنامه بخونید ) پس چه خوب است تا با مراجعه به پایگاه اینترنتی http://worldmayor.com و رای به دکتر نسبت به برگزیده شدن رئیس جمهور به عنوان برترین شهردار جهان اقدام ارزنده ای بنماییم
نتیجه : اگه یه کم منصف و real گرا باشیم می بینم احمدی نژاد همان رجایی دوست داشتنی از دست رفته است که خداوند دوباره اون رو به ما برگردانده است پس قدر نعمت های خدا رو بدونیم و ناشکرش نباشیم آقا شهردار قبلی تهران ( قبل از دکتر ) که خونه 10 میلیاردی تو فلان جا تهران داشته و 12 تا اتومبیل ناقابل در اختیار ایشان بوده آیا می توانسته شهردار خوبی برای تهران بوده باشد؟؟؟؟ متاسفم الکی خودم رو درگیر می کنم یه سری آدم بی ارزش ( که فقط ظاهری مناسب داشتن ) که قبلا جایگاه و میز و تشکیلاتی توی این مملکت داشتن هنوز هم دوست ندارن اعتبار خود رو از دست بدن با هر زحمتی هست می خواهند با سازمان ملل تو سوئد سازمان فلان تشکیل بدن هنوز عقده ریاست دارن نمی خوان اسمشون از تیتر روزنامه ها محو بشه
و جمله ی آخر : حکم کردن درباره ی هرکس از روی تخیلاتش آسان تر است تا از روی افکارش
سعید در اوان کودکی

نمی دونم از کجا شروع کنم آخه سر رشته ی امور از دستم خارج شده. توی پست قبلی ( قسمت اول ) یه چیزیایی در مورد خودم و خانواده گفتم ( در حد مختصری بود ) توی این قسمت با آدم های بیشتری آشنا می شید پس اگه کسی قسمت اول رو نخونده زیاد نگران نباشه دیگه نمی دونم چی بگم
۱. قسمت دوم
گفتم که ۱۰ سالم بود اومدیم خیابون ایران مهر ( امام حسین ) اون جا که ما ساکن بودیم یکی از چندین املاک موروثی پدر مادرم بود
پدر بزرگم : مادرو پدرش اهل کشور پاکستان بودن موقعی که بچه بوده فکر کنم ۵ یا ۶ ساله که بود همراه والدینش به ایران اومده بودن ولی نمی دونم چه اتفاقی پیش میاد که سر از بهزیستی ( یا یتیم خونه ) در می آره و یه زن و شوهری که فامیلیشان گوهری بوده اون رو به فرزندی قبول می کنن و اسمش رو می زارن علی. ایشان که قبل از حکومت رضاخان خلبان نیروی ارتش بودند زمانی که رضاخان حکومت رو در دست می گیره از ارتش میاد بیرون و آهنگر می شه اخه معتقد بود که رضاخان بی سواد بود ( همون تفکری که الان همه نسبت بهش داریم ) ۲ بار ازدواج کرد مادرم تنها فرزندی بود که از اولین زنش داشتن سال ۵۳ بعد از طلاق دادن عزیزم ( مادر مادرم ) یه زن ۲۱ ساله به نام صنم اهل شاهرود ( روستای دلند ) که از مادرم ۲ سال کوچکتر بود گرفت و صاحب یه پسر با حسن شدن ( اخه یکی نبود به بابا بزرگ بنده بگه توی سن پیری و معرکه گیری به حق چیزیا ندیده و نشنیده بچه دار شدن تو سن پیری
) بالاخره همه می میرن آدم هر چه قدر هم طمع داشته باشه یه روزی رفتنی است ایشان هم در سال ۶۰ به مرگ طبیعی فوت کردند و کلی خونه و زمین و پول به مدت ۲۰ سال بی صاحب موند البت ناگفته نماند که همین صنم خانوم که الان هم رابطه اش با مادرم خوب است توی همون سال های اول مرگ پدربزرگم یک عدد قواره زمین گردو در شهر دماوند رو با قمار به باد هوا دادن ( خدا لعنت کنه باعث و بانی اش رو )
داشتم می گفتم ما ۶ سال یعنی تا ۱۴ سالگی ام رو با آقا حسن دایی خان مون توی اون خونه حیاطی که ۳۰۰ متری بود زندگی کردیم ناگفته نماند که از شانس بد ما این دایی قلابی ( به قول خواهرم
) هم خیر به ما نرسوند و برداشت سهم خود رو که با مادرم شریک بودن با قمار از دست داد مادرم هم که تصمیم داشت با دایی ام خونه رو بکوبن و بسازن ناامید شد و چاره ای جز فروختن سهم خود به همون قمار باز ها نشد ( چون شهر داری واسه ی اون ملک سند تفکیکی نمی داد![]()
)
دایی حسن : در حال حاضر فردی ۲۹ ساله قد بلند و یه خورده چاق بی کار بوده و هست ( پیش شوهر مادرش به نام مفید تو خیابون مازندارانی کار می کنه
-- اخه قمار بازی و مواد و ... شد کار --) مادرم می گه زمانی که دانش آموز بوده درسش خوب بود و قصد داشتن اون رو بفرستن اسرائیل برای خواندن درس دکتری ولی اون رو هم به کار خلاف می کشون و یه عمر بدبختش می کنند
کاش لااقل برای اقامت می رفت اسرائیل و الان دست من هم اون جا بند می کرد ناگفته نماند که ۳ سال از برادرم داوود ( به اسم مستعار محمود --- همون که جبهه رفته
--- ) کوچکتر است. زنش که الان ۳۵ سالش است اهل روستای دلند است ( زنی فوق العاده که آشپزی اش حرف نداره و زندگی اش رو با آرایشگری می گذرونه ) زمانی که آقا دایی ما بچه بوده زندایی طیبه ام اون رو بغل می کرده
و با هم حسابی رفیق بودن آقا دایی شکمو ما هم به خاطر دست پختش با اون ازدواج کرد. زن دایی ام یکی دوبار بهم می گفت کاش یه دختر داشتم تا زن تو می شد. الان دایی و زن دایی ام دو تا پسر ۹ و ۶ ساله دارن. پسردایی کوچیکم که ۶ سالش
هست یه بار دید که دارم با یه دختر صحبت می کنم رفت به زن دایی ام گفت اون هم گفت سعید هیچ وقت با فلانی دم خور نمی شه بعد از اون ماجرا انگار دیگه زیاد تحویلم نمی گیره
انگار همه من رو مال خودشون می دونن و هیچ کس از من انتظار کار خلاف رو نداره اخه مگه من کی ام منم انسانم ---> ادامه دارد![]()
دیگه این قسمت داستان رو زیاد طولانی نمی کنم فقط تو رو خدا مطالب پایین هم یه کم بخونید
۲. عقده نامه
از آقا سعید قبادی دانشجوی دانشگاه زنجان هم واقعا تشکر می کنم که با تلفنی که ساعت ۱۰ و نیم شب دوشنبه ی هفته ی پیش بهم زد منو از تنهایی در آورد اون شب داشتم شام مجردی ( تخم مرغ رو می گم
) می خوردم که ایشون زنگ زد گفتش من کل وبلاگت رو می خونم کلا با وبلاگ هایی که دیدم فرق داره شماره ی من هم از پست های قبلم پیدا کرده بود آقا سعید ۲۱ سالشون است در ضمن شماره ی خوابگاهشون هم داد گفت کاری داشتم باهاش بتماسم وای نمی دونید چقدر خوش حال شدم این قدر که هر چی که می خواستم توی این پست بگم رو یهو همه اون شب یادم اومد از صداش معلوم بود که از بر و بچ با صفای روز گاره همین جا بهش می گم بابایی خیلی با حالی
زنیکه مال گلد کوئیست رو می گم ناکس با دستش می زنه پهلوم می گه سعید ماشاءالله تو جوونی و با استعداد می تونی مثل بقیه ۲۰۶ و GLX بخری ( نمی دونم با اون مغز و آی کیو نخودیش چه جور این مسئله به این مهمی رو کشف کرد )
آخ چه حالی می ده دختری ۱۸ ساله که خونه شون پاسداران است و باباش کلی سرمایه و زمین داره و همیشه منتظر تو هستش و خواستگار هاش رو به خاطر تو رد کنه یه کم تو آب نمک بخوابونی
از نرگس خانوم ۱۸ ساله ( نمی شناسیدش
) هم تشکر می کنم که همیشه با من در تماس بودن با اون صدای واقعا گرمش انرژی فوق العاده ای و یه روحیه ی مضاعف به آدم می ده. یه بار که باهاش صحبت می کردم فهمید که خیلی ناراحت هستم و دلیل ناراحتی ام رو پرسید ( واقعا که دختر فهمیده ای ) یه دفعه هم بهم گفت : " ابوالفضل منو رها نمی کنی همیشه به یادم هستی " منم گفتم تا وقتی تو بخوای همیشه در کنارت هستم![]()
دی شب داشتم می خوابیدم که رادیو یه خبر فوق العاده رو اعلام کرد : " دکتر احمدی نژاد رییس جمهور تمامی فرش های زیر پای خود که فکر کنم داخل کاخ سعد آباد بوده است جمع کرده و گفته این ها سرمایه های کشور و مردم هستش
( آقربون احمدی نژاد ) مردمی که بهش رای دادن هنوز باورش ندارن وایستد و تماشا کنید ببنید چه بلایی سر راند خواران و مال خوران مملکتی در بیاره فکر کنم خدا انتقام ما مردم ضعیف رو از بالا دستی ها به دست این مرد مومن می خواد بگیره
۰. الهی آن که در حجاب نیست تنها تویی ۱. الهی لذت ترک لذت را در کامم لذیذ تر گردان